۳ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

50%

 

 

+بعضی وقتا به خودم میام و حس میکنم از همه مردم و از هر اتفاق لعنتی که تو زندگیم افتاده متنفرم.

_درک میکنم.. ما هیچکدوم زندگی خوبی نداشتیم..

+ولی باید چیکار کنیم؟ خدا اون انقدر سنگدله که بذاره بندش زجر بکشه؟

-نه. خدا سنگدل نیست، بعضی وقتا هم باید بسوزی تا شکل بگیری، مثل یه آهنگر و یه آهن. مثل یه بازی.. باید تجربه کنی تا بتونی بری مرحله بعد و بذار واقع بین باشیم، خدا تنها کسیه که از ته دل خوشحالیمونو میخواد.. به نظرت همچین کسی میاد و زجر بنده هاشو نگاه کنه؟

+ولی تنهایی ها چی؟ اونا هیچ چیزی به آدم اضافه نمیکنن..

-بعضی وقتا خدا آدمارو از دوروبرت کنار میبره تا خودش بهت نزدیک شه و ببینیش.. فقط باید نگاه کنی. چرا اینو یادت رفته که بین این همه مخلوق ما شدیم نماینده خدای به این بزرگی؟ ما ممتازشیم.. عاشقمونه.

_________________

احتمالا فلج شدم تو نوشتن، هرچی مینویسم پیش نویس میکنم..

  • ۳۵
  • نظرات [ ۱ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • دوشنبه ۳۰ فروردين ۰۰

    چالش چهارم سوفی=)

    سلاممم *-*

    چطورین؟=))

    چالش چهارم سوفی رو داریم اینجا.. *دست و جیغ و هورا*

    این چالش از این جاست و من میخوام از نویسندش تشکر بسی ویژه ای داشته باشم که این چالشارو به وجود آورد:") آره خلاصه..

    حتما آخر پستو بخونین=")

     

     

    1. اگه یه غذا یا نوشیدنی بودی، اون چی بود؟

    خب... اول میخواستم بگم پیتزا ولی.. اومم..لازانیا TT با اون شباهت بیشتری دارم، باور کنین، باهاش حرف زدمD:

    و نوشیدنیم.. من تا آخر عمرم عاشق کوکاکولا میمونم، (چندبار سعی کردم با تیریپ «آره داداش منم خاصم»پپسی رو امتحان کنم و ازش خوشم بیاد ولی نشد که بشه متاسفانه، یکم زیادی شیرینه، منم که میدونین، میخواین شکنجم کنین یه چیزی برام بفرستین که یه درصد بیشتر از حد تحملم شیرین باشه. ایح :/ مورمورم شد :"/) ولی با اینکه میدونم ربطی نداره این عشق جان رو انتخاب میکنم TT یه جور نوشابه-دلستر که با طعم کاکتوسه :") هیچ کدوممون نمیدونم کاکتوس چه طعمیه:/ کسی از اون پشت هست بدونه کاکتوس چه طعمی میده؟D": درهرصورت، حس میکنم زدن اشتباهی چندتا نوشیدنی رو ترکیب کردن و دیدن وای *-* طعم بهشتی @-@ و بعدش اسمشم زدن کاکتوس=") درهرصورت بدونین اگه یه نوشیدنی رو بخوام تا مرگم بخورم اون کاکتوس هوفنبرگه ^-^

    +امم.. نسکافه و شیرکاکائو چی شدن؟ حس میکنم خیانت کار شدم.. :"

    2. شغل مورد علاقه ات چیه و خودت رو چطور توی رویاهات مشغول به کار در این شغل تصور می کنی؟

    عامم... نویسندگی؟ این که هیچی. چون وقتی که حتی یه داستان کوناه بنویسین که شخصیتاش منسجمن و یه پیامی برای مخاطب داره نویسنده داستان میشین، هرکسی که وبلاگ داره کلا از دسته نویسندگانه =)

    دومیش.. خب.. نمیدونم راستش (:/) آهان! کتابفروش بودن! TT چجوری تونستم فراموشش کنم؟ :" فرض کنین یه پسر جوون نشسته پشت یه میز و داره کتاب میخونه، بعدش یه خانواده میان میگن میخوان واسه دختر کوچیکشون که تو رده سنی کودکه کتابای مجموعه ای داستانی بگیرن که هم سنگین نباشه هم به دل بشینه، پسره از پشت میز بلند میشه، یه لبخندی میزنه و (یه لحظه:/ من تو کل عمرم خودمو هودی دار تصور میکردم:/ حالا چرا این دفعه با یه پیراهن مشکلی و یه شلوار خیلی قشنگ و رسمی با آستینای بالا زده شده و صورت اصلاح شده تصور کردم خودمو؟ :/ اصلا چقدر رفتم جلو که صورت اصلاح شده تصور کردم؟ آرام برادر.. آرام :"/) میره سمت کتابفروشی بزرگش و از بخش کودکان دستشو میکشه رو کتابا و آروم آروم میره جلو (آخ که نگم براتون چقدر این کار جذاب و آرامش بخشه، اصلا کتابفروشی که اینکارو بکنه میشه به عنوان کتابفروش اعظم دونستش:") و دستاشو که میکشه رو کتابا کتابارو مرتب میکنه و آخرش سر یه کتاب وایمیسه و اونو میده به خونواده =)) (مدیونید فکر کنید این اتفاق برای خودم افتاده و آخرش برای دخترشون کتاب جودی رو دادم TT)

    یا.. کدنویس؟ یوتیوبر؟ هرچیزی که مربوط بشه به پی سی و حتی گیم=)) اینجا دیگه میتونم خودمو با هودیم تصور کنم که نشستم و دارم کدارو مینویسم(:/) و حتی ویدیوی یوتیوبمو ادیت میکنم=") پسر من واقعا دلم میخواد یه روزی یوتیوبر بشم.. یه بیان صد برابر بزرگترو تصور کنین که هیچ صمیمتی نداره =) همه بهتون به چشم یه آدم خفن و حتی خدا نگاه میکنن و خیلیا عاشقتونن، فن پیج دارین، با یوتیوبرای دیگه در ارتباط میشین و.. من فقط یوتیوبو برای ویدیوسازیش و حتی پولش میخوام (دروغ نمیگیم اینجا بهم کهD: یوتیوبرای ایرانی تنها کسایین که بالا رفتن دلار به نفعشونه، حتی اگه دلارم بیاد پایین بازم منبع درآمد فوق العاده ایه=))نه اینکه یه خدا و شخصیت دست نیافتنی باشم برای بقیه=")

    3. ظاهر و اخلاقت شبیه به کدوم شخصیت انیمیشنیه؟ 

     

    این! TT خود خود خودش! نشستن بچگی منو درآوردن و اخلاقیاتمو تا 14 سالگی زدن رو این شخصیت. حتی موقع عصبانی شدنشم درکش میکردم=") قیافه هم... شبیهیم=)

    و نوجوونی و جوونی، ترجیح میدم و دوست دارم و حتی شاید شبیه ایشون بشم، هرچند خیلی وقت از وقتی که دیدم انیمیشنو گذشته ولی هنوزم جذاب به نظر میاد=")

    نه اینکه بگم چقدر شکلم بهش شبیه ها.. نه، دوست دارم اگه بزرگ شدم و گفتن شکل و شمایل یه انیمیشنو انتخاب کن واسه ی خودت اینو بگم:")

    4. سه تا از وسایلی که توی اتاقت هستن و با وجود کهنه یا بدرد نخور بودنشون نگهشون داشتی.

    یکیش که دوتا از عروسکای بچگیمه و بااینکه کهنه شدن ولی هنوزم دوستشون دارم=)) و از بالای قفسه کتابام بهم زل زدنD:

    دومیش وسایل مامانمه (:/) و بذارین بهتون بگم که مامان من علاوه بر اینکه رشتش زمین شناسی بوده و تو خونه خودمون و حتی مامان بزرگم چندتا جعبه از قشنگترین سنگایی که من دیدم داریم یه زمانایی یه وسایل قشنگی داشته که هم براش خاطره انگیزن هم دوستشون داره. مثلا عروسکی که اولین باری که گواهینامه شو گرفت به عنوان دکور گذاشت تو ماشین یا دستبندی که روش قفلی بود، تیله هاش(TT) و شت! حتی عروسکی که بابام اون اول واسه ولنتاین داد به مامانم:") 

    سومیش دستبندای قدیمیم و همینجور گردنبندا، من خوره گردنبند و دستبندم:")

    چهارمیش(عه:/ بیشتر شد"-") کتب قدیمیمه! که پایین ترین قفسن و هیچکس نباید بهشون نزدیک شه=")

    5. اگه زندگیت یه فیلم بود اسمش چی میشد؟ اگه زندگیت یه آهنگ بود سبکش چی بود؟

    سیگار: پایانی خطرناک

    میدونم گندش دراومده.. به روم نیارین TT

    امم..

    عشق کتاب: داستان ستارگان؟

    هیچ ایده ای ندارم به خدا :") میتونین بگین؟ :/ (حالا که میبینم آرتیم درمورد ستاره ها نوشته:/ شرمنده:")

    و آهنگ.. احتمالا پاپ بود... یا مثلا تو سبک آهنگی که پست قبل گذاشتم=)

    6. از بین حواس پنجگانت (بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی و لامسه) کدوم قوی تره؟

    اومم.. بینایی رو که بیخیال:/  *عینکی رو که مثلا قرار بود برای کار با لپ تاپ و گوشی بزنه رو پرت میکنه اونور*

    خب.. شنوایی رو نظری ندارم..

    لامسه و چشایی و بویایی.. خب.. چه سوالی:" 

    لامسه رو از کجا بفهمم؟

    چشایی و بویایی.. به همدیگه ربط دارن پس هردوش^-^

    در رفتن از زیر سوال*

    7. یکی از خرابکاری ها یا شیطنت های دوران بچیگت رو بگو.

    امم..

    تصور کردن اینکه من قهرمان هر انیمیشن یا فیلمیم که شب قبل دیدم^-^

    یا یادمه با دوستم تو دبستان برای کسی که ازش بدمون میومد نامه مینوشتیم و با اسم مستعار میذاشتیم تو کیفش:/ من نینجای سیاه بودم اون سفید:/ (اینو یه بار گفته بودم؟ "-")

    به خدا یادم نیست:"

    آهان! خیلی خیلی خیلی قبلا یه لیوان کامل نوشیدنی زردو ریختم روش فرش سفید یکی^-^ فکر کنم یا خونه خودمون بود یا خونه فامیل:/

    یا.. خدا... "-" امم... مامان و بابام علاقه خیلی زیادی به این دارن که اگه بچشون پسر بشه، که شد:/ هیچ خواهری ندارم من:" دوران طفولیت بذارن موهاش بلند شه، و وقتی امیرعلی موهاش بلند بود و منم خیلی بچه.. تو مدرسه درمورد شغلا گفتن و من رفتن تو فاز آرایشگری و وقتی برگشتم خونه قشنگ قیچی رو برداشتم و امیرعلی رو بردم تو اتاق و درم بستم و وقتی مامانم سرش به غذا گرم بود چندتا از موهای جلوی امیرعلی رو چیدم^-^ 

    8. اگه قرار بود بچه های بیان بین جمعیت پیدات کنن، چه ویژگی های ظاهری و رفتاری تو رو از بقیه متمایز می کنه بین جمعیت؟

    خب خب خب^-^

    امم.. یه هودی پوشیدم؟ شاید. هودیه احتمالا رنگ سفید نیست، یا خاکستریه یا سیاه. شایدم مثل هودی که روش قفلی زدم رنگی باشه و سیاهی باشه که روی طرحای قشنگ قشنگ دارهD: (:/) اگه هودی نپوشیده بودم میتونین منو با یه پیراهن مشکلی یا سرمه ای پیدا کنین که آستیناشو به بالا تا کردم=) ماسکم یا سیاهه یا ماسک مخصوص خودمهD: 

    قدم.. بلنده؟ :/ نیست؟ :/ قدم متوسطه، احتمالا وقتی هودی پوشیدم و بیرونم کلاهشو انداختم رو سرم و موهام ازش زده بیرون، وقتی هودی میپوشم بیشتر تو لاک خودمم و به آدما نگاه نمیکنم.. بیشتر به اطراف و مغازه هم نگاه میکنم و یا پسرایی که به نظر خفن میان، البته خیره شدن؟ اصلا^-^ و وقتی هودی میپوشم اکثر اوقات آستین راستشو دادم بالا تا یکم بیشتر پایین آرنجم و مهمترین چیزی که هست: تقریبا یه ماهه که وقتی میخوام برم بیرون(نه پیاده روی) یه انگشتر و دسبتند مخصوصمو میپوشم(:/) و خب.. دوستشون دارم=)

    احتمالا از اینکه یهو یه دختر بیاد و بگه: «هییی @-@» اینجوری باشم که: «امم...جان؟» و اولش یه کوچولو خجالتی باشم ولی بعدش یخم وا میشهه=))

    *دارم با وسوسه گذاشتن عکسم مقابله میکنم:"*

    9. ویژگی های دوست خیالی ای که دوست داری داشته باشی و بهت آرامش می دن چیه؟

    شما بشینین نصف احساسی بودن ریو رو بریزین تو یه پسر(نصفش.. ریو واقعا احساساتیه:"/)  بعدش یه عدد مایک رو بگیرین و رندش کنین تو محلول پسر(مایک واقعا واقعا دوستیه که آرزوشو دارم:") یکم از کیوتی تام هالند بردارین بهش اضافه کنین و فیسوفیت و کیوتی شازده رو هم بریزین توش=)

    میبینین؟ انتظاراتم زیاد نیست:"

    یا اصلا میتونین یه آرون بدین بهم.. =)

    10. اگه می تونستی وبت رو به یه مکان تشبیه کنی اون چه جور مکانی می شد؟

    امم.. اینجا به چی شبیهه؟ D:

    فست فودی! ^-^

     

    یه کتابخونه بزرگ با تم دارک آکادمیا که پر از کتابو و از این نردبونا داره که سر میخورن و کتابدار میره ازش بالا=") با بوی همیشگی قهوه و صدای کم آهنگ که تو پشت زمینه پخشه=) با یه کافه کوچولو ته کتابخونهD:

    11. آخرین نفری که باهاش تماس گرفتی کی بوده و چرا؟

    مامانم:|

    رفته بودیم بیرون و عین همیشه من رفته بودم گم شم از جمع جدا شم و برای خودم بگردم و آخرش عین همیشه زنگ زدم و گفتم کجایین و رفتم پیششون برگردیم خونه=)

    12. چند تا پست آمادۀ انتشار داری توی پنلت و قدیمی ترینشون مال چه تاریخیه؟

    خب..18 تا=)

    قدیمی ترینشون مال 1 اسفند 1399 عه ^-^

    13. چه چیزی رو می خوای برای آیندگان از خودت به جای بزاری؟

    انگشترم(به خدا چیز خاصی نداره، فقط دوست دارم به یادگاری بمونه :")

    کتاب قدیمی شازده کوچولو.

    هیولاشناس=)

    نمیدونم والا..

    14. عروسکی که توی بچگی بیشتر از همه دوستش داشتی؟

    یکیش پنیه. عروسک پنگوئنی که همیشه در قلب من اردو میزند و خواهد زد^-^

    دومیش.. یه سگ کیوت هست که هیچوقت براش اسم انتخاب نکردم=) فقط دوستش دارم:")

    15. آخرین کتابی که کامل خوندینش (غیر درسی) چی بوده؟ و کِی؟

    آخریش شش کلاغ 1 بود که بذارین بگم.. نمیدونستم انقدر قشنگ و خفن و فوق العادس@-@ اصلا انقدر خوب بود که بعد از شازده که رتبه یکه هیولاشناس رتبه دو رو داشت تو موردعلاقه هام، اومد و جاش رو با هیولاشناس شریک شد=) چجوری باردگو انقدر میتونه روون بنویسه؟ و میگفتن داستان خیلی کند پیش میره ولی من چرا هیچی حس نکردم؟ :/ شاید به خاطر اینکه خودم اینجوری مینویسم.. ولی آرزومه که یه روزی بتونم عین باردگو بنویسم.. =)

    اصلا شاید نقد شش کلاغو نوشتم! TT

    16. رنگ چشمت چه رنگیه و اگه می تونستی رنگشو انتخاب کنی، چه رنگی رو انتخاب می کردی؟

    خب.. مشکی؟ احتمالا قهوه ای تیره؟ D:

    و رنگشونو دوست دارم=) بدک نیستن.. ولی اگه میتونستم یه رنگ انتخاب کنم اون خاکستری بود=) یا عسلیTT نصف فامیلای بابام چشماشون عسلیه:")

    17. یه چیز جالب یا بامزه دربارۀ یه فایل یا نرم افزار توی سیستم یا گوشیت بگو؟ 

    آهان! دستیار صوتی گوگلم باهام قهره=") نمیدونم چرا.. کار میکرد اولش ولی بعدش هرچی حرف میزنم باهاش میگه متوجه منظورم نشده.. قهر کرده باهام:"

    18. وقتی بچه بودی چجور بچه ای بودی؟

    کیوت بودم=) 

    و.. شیطون و پررو و لجباز و حتی ناظممون صدام میکرد زلزله:/ کلا خیلی شیطون بودم وقتی بچه بودم.. و همیشه هم سرزبون داشتم=")

    19. اولین نفری که توی بیان دنبالت کرده کی بوده؟

    بانو نوبادیD:

    20. یک یا چند جمله به نویسندۀ چالش ها (به سوفیا) بگو!

    سوفی وی لاو یور چالشز TT

    (میدونم چالشز درست نیست =-=)

     

    +خب... تموم شد=)

    فقط میخواستم بگم که.. عام.. میخواستم بگم که آره. میخوام برم واسه چندوقت=) مثلا واسه حداکثر دوماه.. یا حداقل دوهفته، حدس خودم رو یک ماه و نیمه، و بقیه حرفام تو توضیح گوشه وب هست=) میخواستم بدونین دوستون دارم و.. مواظب خودتون باشین=) دلم براتون تنگ میشه.. وقتی اومدم باید هراتفاقی افتاده رو برام بگین@-@ و.. همین. 

    امیدوارم وقتی برگشتم انسان شده باشم.. پس.. بیشتر از چیزی که بدونین دوستتون دارم! =)

    +مگی.. هی.. جوابمو نمیدی؟

    +دیگه حرفی ندارم.. ایح:"/

    +چقدر وقت گذاشتم برای نوشتن این:/ فکر کنم سرجمع 2 ساعتی بشه:/ احتمالا رکورد بیشترین زمانو زد:"

     

    .

  • ۱۷
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • چهارشنبه ۱۱ فروردين ۰۰

    چجوریه؟

     

     

     
    bayan tools Duncan LaurenceArcade

    دریافت

     

    +چجوریه؟

    -چی؟

    +میگم چجوریه، منظورم اینه که... هی، تو.. تو میدونی زندگی کردن چجوریه؟

    -من؟

    +اوهوم.. نمیدونی؟

    -چرا.. چرا میدونم. منـ.. منظورت از زندگی کردن چیه؟

    +پس میگی که نمیدونی.

    -میدونم. فقط میخوام ببینم منظورت چی بوده.

    +اینکه ببینی چی میخوام تا همونو بهم بدی؟

    -آره، یه جورایی.

    +این اشتباهه، من فقط دوست دارم تجربتو به عنوان یه انسان از زندگی کردن بدونم.. همین.

    -خب.. خب.. زندگی کردن یعنی از لحظه ای که به دنیای میایم تا لحظه ای که میمیریم، یه لحظه به ظاهر بینهایت که به یه سفر تشبیهش میکنن و توی اون سفر زندگی یعنی لحظات سفر کردن..

    +داری عین آدم بزرگا حرف میزنی. بهتر بگو.

    -خـ... خب... یعنی زندگی کردن دیگه.

    +تو هیچی نمیدونی.

    -تخیرم! میدونم.

    +اگه میدونستی میتونستی برام توضیحش بدی.. شماها چقدر عجیب غریبید.

    -خب.. برات توضیحش دادم دیگه.

    +به زبون خودتون گفتی، نه زبون مردم من.

    -خودت چی میگی؟ تو معنیشو میدونی؟

    +مردم من زندگی رو یه جور دیگه تعریف میکنن.. وایسا، بذار تو کیفمو بگردم..

    -چی؟

    +پیداشون کردم! خب... بیا یه کاری بکنیم..

    -چیکار داری میکنی؟

    +وایسا.. خب، بلند شو..

    -چی؟ چرا؟

    +بلند شو. چشماتو ببند، فقط چیزی رو که میگم انجام بده.

    -با... باشه.

    +یه نفس عمیق بکش... دم، بازدم، دم، بازدم. با بینی دم، با دهن بازدم. حالا دستتو باز کن.

    -...

    +بازش کن، آفرین. حسش میکنی؟

    -این چیه؟

    +حسش کن. بگو چه حسی داره، فکر کن داری واسه آدمای کوری توضیح میدی که اینجا نیستن، یا فکر کن دارن داستانمونو مینویسن، برای خواننده ها توصیفش کن. برای من توصیفش کن.

    -یه چیز.. یه چیز سفت و سنگیه، یکمی سرده، لبه لبه ست... یه چیزی مثل.. صدف؟

    +آره. چشماتو باز نکنیا.. دست آزادتو بهم میدی؟

    -.. باشه. بیا.

    +منم چشمامو بستم، صدفمم تو اون یکی دستمه، حالا.. وایسا، قدم نمیرسه، میشه همدیگه رو بغل کنیم؟

    -چی؟

    +میشه؟

    -خب.. آ.. آره؟

    +خوبه، بذار بیام روی صندلی. دستاتو باز میکنی؟ ممنون. اومدم که بغلت کنم.. اومدم.

    -اوه.

    +چی شد؟ دوست نداری؟

    -نه.. خیلی وقت بود کسی بغلم نکرده بود، حسشو یادم رفته بود، خیلی حس خوبی داره. هی، چقدر موهات بوی خوبی میده، چقدر بوی خوبی میدی. طوری نیست سفت تر بغلت کنم؟

    +نه.. تا وقتی که لهم نکنی، تو هم بغل کردنت حس خوبی میده، بوی کاکائو میدی، من کاکائو دوست دارم.. مردم من هر سال یه زمانی رو به بغل کردن اختصاص میدن، مرد و زنشم مهم نیست، هرکی هرکسی رو که براش مهمه بغل میکنه، کسی که دوستش داره، و هر کدوم یکی از این صدفا رو میگیرن دست چپشون و صدف یه سپر نامرئی درست میکنه و همینجور که از دونفر که همدیگه رو بغل کردن حفاظت میکنه عشق و علاقشونو جذب میکنه و روز بعدش صدفا رو آروم میذارن کنار ساحل تا دریا جذبشون کنه، سال بعدش دوباره برمیگردن و همون صدفارو برمیدارن و فرد موردعلاقشونو بغل میکنن. وقتی یکی رو بغل میکنی قلباتون تو نزدیک ترین حالت ممکن قرار داره، و اگه عاشقش باشی و تو چشماش نگاه کنی نفساتون هماهنگ میشه. قشنگ نیست؟

    -یه سال زیاد نیست؟ نباید بیشتر باشه؟

    +چرا.. ولی اینجوری یاد میگیریم قدرشو بدونیم، یادمیگیریم با تموم وجودمون اونو بغل کنیم و دوستش داشته باشیم.

    -پس.. الان باید با تموم وجود بغلت کنم؟

    +آره.

    -ممـ... ممنون، خیلی وقت بود یکی بغلم نکرده بود. ممکنه بازم ببینمت؟

    +کی میدونه؟ دلت برات تنگ میشه؟

    -آره.

    +ولی فقط 30 دقیقه و 13 ثانیه از آشناییمون گذشته، کافیه؟

    -حتی یه ثانیه هم کافیه کوچولو چه برسه به 30 دقیقه.

    +اوه.

    -این صدفا چی؟ وقتی میری ولایت خودت میبریشون و میذاریشون کنار دریا تا ببرتش پیش خودش؟

    +آره، اجازشو دارم؟

    -معلومه که آره.

    -آخرشم نگفتی زندگی یعنی چی. من بلد نبودم، تو بگو.

    +تموم این مدت همینو میگفتم، بغل کردن، قدم زدن، وقتی که صدفارو میدی به دریا، نور آفتاب وقتی که گونه های یخ زدتو گرم میکنه، همشون زندگین، وقتی که پتو رو دور خودت میپیچی و گریه میکنی، وقتی که با دوستات میری بیرون، وقتی که از خنده دیگه نمیتونی حرف بزنی، وقتی از گریه تموم صورتت خیس میشه، همش زندگیه.. دستتو بده.

    -چی؟

    +دستت، میشه بهم بدیش؟ ممنون. ببین.. این قلبته، دستتو گذاشتم روش، حسش میکنی؟

    -آ.. آره.

    +یه ماهیچه 300 گرمی که تو رو زنده نگهت میداره، حسش کن، ضربانی که توی تموم بدنت پخش میشه.. حسش میکنی؟

    -آره.. حس.. حس..

    +حس قشنگیه؟ خب.. ما به این میگیم زندگی.. فهمیدی؟

    -اوه.. میشه یه بار دیگه بغلت کنم؟

    +چرا که نه، میتونیم 4 تا صدفو بدیم به دریا.

    ...

    -حالا.. کی برمیگردی زمین؟

    +نمیدونم.. باید برگردم پیش مردمم، منتظرمن.

    -دوباره میبینمت؟

    +هی.. من اینجام، توی قلبت. وقتی به آسمان نگاه میکنی و یه ستاره میبینی من اونجام، غصه نخور:)

    -دلم برات تنگ میشه ملکه کوچولو.

    +منم، فهمیدی زندگی چیه؟

    -آره.

    +پس... خدافظ:)

    -خدافظ.

    +بهترم.. تقریبا. از وقتی که یاد گرفتم بعضی چیزا هم تقصیر بقیست، عامم.. قاعدتا نباید اینجوری باشه که بقیه مسئولیت اشتباهاشونو قبول نمیکنن؟ من مسئولیت هراشتباهی که میبینیمو قبول میکنم:" نه اینکه بهم تحمیل کنن، خودم علاوه بر قبول کردن اشتباهام انقدر سعی میکنم که به بقیه واسه اشتباهاشون کمک کنم که خود مقصر تلاش نمیکنه :/

    +جدا از لاکاسا د پاپل(خانه کاغذی) بعضی وقتا به خودم میام میبینم دلم میخواد با یه شیشه اسید برمو و خودمو تو استرنجر ثینگز حل کنم :"

    +چجوری تاحالا انقدر نادون بودم که از دیدن اتک امتناع میکردم؟ بعد از استرنجر نوبت اتکه که خودمو توش حل کنم، کس دیگه ای هم میاد؟

    +فصل 5 خانه کاغذی اردیبهشت میاد، عام.. خوبه. حس میکنم باید بیشتر خوشحال می بودم:"

    +درسته توکیو اونقدر که بقیه میگن لجباز و نقشه خراب کن نیست ولی اگه آخر سریال فقط توکیو زنده بمونه یا آرتوریتو قول میدم با بچه های فن سریال جمع کنیم بریم اسپانیا به نویسنده فحش اسپانیایی بدیم:" (دِ بوتــوز!) (معنی د بوتوزو راستشو بخواین نمیدونم، فکر کنم میشه گندش بزنن یا میشه عوضی، فقط یادمه هروقت اوضاع خراب میشد یکی بود که وسط تیراندازی داد میزد د بوتــوز:)

    +میدونستین که Lover نشان تجاریم شده؟ :" هرجا رو که میبینم لاور بخشی از اسممه، حتی تلگرامم اسم اصلیش لاوره.. دوستش دارم.

    +چرا من الان فهمیدم که تو کافه بیان رول نویسی داریم؟ چرا اصلا نمیدونستم که قراره رول نویسی داشته باشیم؟ اصلا چرا نیستم تو کافه دیگه؟ "-"

    +وضعیت بیشتر وقتا اینجوریه که میبینم عه، دوتا دنبال کننده جدید دارم ولی هیچی به دنبال کننده هام اضافه نشده:/ کاشف به عمل میام که عه.. دونفرم از اون طرف آنفالو کردن، گاهی حتی به 3 نفرم میرسه:/

    +یه غلط کوچولو دیدم تو پستم و الان پیداش نمیکنم، به بزرگی و خفنی قلمتون ببخشید:)

  • ۲۰
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • دوشنبه ۹ فروردين ۰۰
    من نه پسرم نه دختر. گربه‌م.
    سلام.