کتابخانه اسرار

محصور بین کتابا، شایدم نه.

توجه!

سلام، من عشق کتابم، اینجا بهم عشق کتاب میگن.

ازتون میخوام قبل از اینکه برین و وبلاگم رو بخونین، اگه منو توی دنیای واقعی دیدید و باهام حرف زدید، باهاتون حرف زدم و یا دوست بودیم، حتی اگه از کنارم توی خیابون رد شدین، اینجا رو نخونین؛ بدونید که نمیخوام کسی از زندگی آفلاینم بیاد توی زندگی آنلاینم؛ مگه اینکه خودم بهش اجازه بدم.

 

آپدیت:

و درمورد کپی کردن جمله‌ها و حتی کل متنای تو وبلاگ، تا زمانی که دست توی متن برده نشه و منبع زیرش زده بشه هیچ مشکلی نداره. (اگه غلط نوشتاری پیدا و درستش کردین علاوه بر اینکه مشکلی نداره، ثوابم داره. اگه غلط نوشتاری‌ای پیدا کردین خوشحال میشم بیاین خصوصیم و بهم بگید. :دی)

آپدیت II: قطعا انسان‌های سالم در طول زندگیشون دست به تغییر عقاید میزنن؛ همونطور که متوجه هستید، در دوره نوجوانی این تغییر عقایدا خیلی بیشتر میشن. من، (مخصوصا بعد از اتفاقات اخیر.) دیگه آدمی نیستم که دوسال پیش بودم. بنابراین اگه کامنت یا عقیده‌ای از دوسال پیش من در فضای وبلاگ دیدید، بدونید که از اون آدم شرمسار نیستم و به نظرم تغییرات انسان از همین مسیرها میگذره، انتخاب عقاید مختلف. ولی دیگه اون عقاید دوسال پیش رو ندارم. آدم توی دوسال تغییرای زیادی میتونه بکنه. چه بسا که تو وضعیت ما باشه.

ممنونم که بهم احترام میذارید. موفق باشید.

۹۴

Lover: at their very best

 

 
bayan tools Car Seat Headrestbeach life in death

beach life in death

 

این شروع یه دوره جدید نیست، هیچوقت تموم نشد که بخواد شروع شه. ولی الان حس میکنم که دوباره لباسای خودمو پوشیدم. من اینجام. دوباره. من عشق کتاب بودم، و انگار که هنوزم هستم، میتونین به اسمای پیتر، حصار، سینیور و هرچی دلتون بخواد صدام کنین؛ اگه قبلا چندبار اسم سینیور رو شنیدین حالا میدونین که اون منم. 

۳۴ ۳۰

تا رها بشیم می‌میریم

نمی‌‌دانم چه مدت، همانجا پشت در، در هم آمیخته برجا مانده‌ایم. چرا باید بتوانیم زمان را حساب کنیم؟ چرا باید حساب دانست؟ زمان در ماست. ما در زمان هستیم. این شکوه را نباید با محاسبه آلود. [...] و سکون فقط با امواج بی‌صدای بوسه‌ها و بوسه‌ها و بوسه‌هاست که می‌شکند.

-شب یک شب دو، بهمن فرسی.

ما بین کلمات اسیریم. نگاهت می‌کنم، نگاهم می‌کنی. از هر نقشه و پیش‌بینی‌ای خالی شده و افسار کلمات را از دست می‌دهم، قصر نوشته‌هایمان فرو خواهد ریخت و ما در یکدیگر ذوب خواهیم شد. 

عشقمان سوزان است. می‌سوزیم. به مانند شمع آب‌شده روی زمین می‌چکد. می‌درخشیم. سایه‌هایمان مخلوط خواهند شد و تن‌هایمان جدایی ناپذیر.

دیگران نیز پس از ما روی این زمین قدم می‌گذارند، آفتاب گونه‌هایشان را لمس می‌کند و بوسه‌هایشان به تصویری هنری شبیه می‌شود. آنان عشق می‌ورزند و عشق ‌می‌ورزند و عشق می‌ورزند و صدای خنده‌هایشان در تک تک این کوچه‌ها می‌پیچد اما هیچکدام از این‌ها، اثری که ما روی این زمین گذاشته‌ایم را پاک نمی‌کند. ما آن قسمت از زمان را صاحب شدیم. ما تمامش را زندگی کردیم.

ما فراموش نخواهیم شد. رد بوسه‌ی ما تا پایان زمان و مکان خواهد درخشید و هیچ‌گاه پاک نخواهد شد. چرا که ما نماد زندگی بودیم و نمی‌توانند زندگی را از زندگی جدا کنند.

۳

متاسفانه

ممکن نیست یه روز بگذره و من به آدمی که می‌تونستم باشم فکر نکنم، اگه فقط یه جای دیگه به دنیا می‌اومدم.

زندگی‌ای که از من دزدیده شده و هیچوقت قرار نیست به دستم برسه. 

۱۰

نمی‌دونم کدومش بدتره.

خیلی سریع حرکت می‌کنم.

درمورد خاطره‌ها صحبت کردیم؛ خاطره‌ها توی ذهنم خیلی رنگ و بوی شدیدتری می‌گیرن. رنگ‌ها جلوی چشمام ذوب می‌شن و فرکانس صداها تغییر می‌کنن. چندین سال توی اون خاطره می‌مونم و بعدش چند سال دیگه رو هم توی فضا سپری می‌کنم. معلق و دور از همه. 

به نظر ترسیده می‌آم و واقعا هم هستم. منظورم اینه که چه زمانی نبودم؟ کاشکی تا ابد توی اون شب بارونی‌ توی دانشگاه زندگی می‌کردم. بارون، تاریکی شب، خنده‌ی آدما و جشن. با آدم‌ها حرف می‌زنم و اون‌ها منو می‌بینن؛ نمی‌دونم کدومش بدتره، اینکه منو می‌بینن یا اینکه فکر می‌کردم قرار نیست منو ببینن؟ 

حالا توی دانشکده نشستیم و هر چند ثانیه نور صاعقه‌ها اونجا رو روشن می‌کنه و یکم بعدش صداش بهمون می‌رسه. نمی‌دونم کدومش بدتره، اینکه اتفاق مهمی نیفتاد یا اینکه دلم می‌خواست اتفاق مهمی بیفته؟

اگه به اندازه‌ی کافی توی اتوبوس برگشت از دانشگاه بمونم ممکنه من رو برگردونه به خود دانشگاه؟ نمی‌خوام برم. بیرون دانشکده می‌ایستم، لطفا بهم یه نشونه بده.

قهوه‌م رو از کافه‌ی دانشگاه می‌گیرم و میام بیرون، نور خورشید چشمم رو می‌زنه، کفشام ذوب می‌شن و باید بدوئم. شیشه کف پاهام رو خونی می‌کنه. آخ. دوباره من و ردپاهای خونیم، فکر کردم اینو سال چهارصد و یک کنار گذاشتیم. کاشکی می‌شناختنت، ولی چه فایده وقتی خودتم خودتو نمی‌شناسی؟

احتمالا به خاطر این سریع حرکت کردن یه روزی می‌میرم.

۴

انتگرال

زمان‌های زیادی رو صرف فکر کردن به گذشته می‌کنم.

توی ذهنم از هزار زاویه بررسیش می‌کنم، انگار خودم عشق کتاب نیستم. آسونه که زندگیت رو بدون هیچ غرور یا احساساتی بررسی کنی وقتی روی خودت اسم می‌ذاری و از هویتت جداش کنی. چندین ساله که دارم همین کار رو می‌کنم و بعدش بر می‌گردم به اون لحظه‌ها. دوباره و دوباره توی اون مواقع حضور پیدا می‌کنم و عشق کتاب رو مشاهده می‌کنم. من معلقم و تو اونجایی، من دارم می‌بینمت.

ریشه‌های درخت روی تنم جون می‌گیرن و از دست و گردنم بالا می‌رن، انقدر توی یه خاطره حضور داشتم که اون مکان رو مثل کف دست می‌شناسم. من توی اون خاطره زندگی کردم. برخلاف تصور عموم، همیشه‌ قرار نیست یه خاطره‌ی بد باشه، همین که یه خاطره‌ست باعث می‌شه برگردم و توش زندگی کنم چون باید به یاد بیارم، باید یاد بگیرم، باید خودم رو مطالعه کنم.

دانشگاهم رو دوست دارم، مخصوصا شب‌ها. چون دیگه کمتر آدمی توش هست و من می‌تونم یه شبح باشم. شبحی که توی تاریکی از این چشمه‌ی نور به اون چشمه‌ی نور مهاجرت می‌کنه بدون اینکه کسی متوجهش بشه. از کتابخونه به دانشکده، از دانشکده به کتابخونه. احساس یه انتگرال رو دارم، فکر نکنم بتونم توضیحش بدم.

حرف زدن ازم انرژی می‌گیره و بهم احساس خالص نبودن می‌ده. بیشتر از همیشه احساس می‌کنم که یک گیاهم. ریشه‌هام دور تنم سفت‌تر و سفت‌تر می‌شه. احساس یه مفهوم رو دارم. در لحظه ماهیتم رو عوض می‌کنم: شبح، درخت، انتگرال. 

کاشکی تا همیشه توی دانشگاه سرگردون بودم. 

۱۳

ما آدم خوبی هستیم و امید داریم.

«تو آدم خوبی هستی. 

من احتمالا آدم خوبی هستم.

ما آدم خوبی هستیم و امید داریم.

و این فعلا از همه چیزای دیگه تو این دنیای به این وحشتناکی ارزشمندتر و مهم‌تره.»

 

به عنوان کسی که 90 درصد زندگیش رو با نگران بودن و تلاش برای پیش‌بینی تک‌تک اتفاقات بد زندگیش گذرونده، صحبت کردن از امید یه مقدار خنده‌دار به نظر میاد. باید من رو از نزدیک ببینید یا در حد بزهس بهم نزدیک باشید تا بدونید که برخلاف چیزهایی که همیشه می‌گم، آدم امیدواری نیستم، هیچوقت نبودم. همون طور که کمتر زمانی پیش اومده تا با اون معنی‌ای که همیشه توی ذهنم بوده عاشق بوده باشم. 

من فکر می‌کردم... فکر می‌کنم جایی که ترس وجود داره عشق وجود نداره و به این دلیل فکر کنم کمتر زمانی بوده که عشق توی من وجود داشته باشه چون وجود من پر از ترسه و من همیشه وحشت کردم. درک کردن این موضوع به خودی خودش چیز منفی‌ای نیست، حتی فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین درک‌های من نسبت به خودم بوده باشه.

همیشه خودم رو وجود پر از سیاهی‌ای می‌دیدم که کم پیش میومد بروزش بده ولی همیشه به این حقیقت آشنا بود که اون سیاهچاله درونش وجود داره. حتی پست‌های قدیمی این وبلاگ هم مدرک محکمی برای این موضوع هستن. هزاربار خواسته یا ناخواسته نوشتم که می‌ترسم یا مضطربم یا احساس می‌کنم دارم بلعیده می‌شم.

احساس می‌کنم دارم بلعیده می‌شم.

به این دلیل فکر می‌کنم مهمه افرادی مثل من درمورد امید صحبت کنن، یا عشق یا امنیت. چون درک می‌کنم که زندگی توی اون سیاهی چسبناک یا شنا زیر آب سردی که سطحش یخ زده چه حسی داره. من متوجهم که چه حسی داره وقتی دیگه نمی‌تونی نفست رو حبس کنی و آب سرد ریه‌هات رو پر می‌کنه و اون سیاهی به دست و پاهات می‌چسبه و نمی‌ذاره حرکت کنی. 

برای امروز کافیه فکر کنم. امیدوارم مراقب خودتون باشید، تاثیر بذارید و یاد بگیرید.

 

پ.ن: نقل قولی که اول پست اومده حرفیه که چند سال پیش به یکی از عزیزترین دوستام زدم. 

پ.ن(2): این چندوقت خیلی به این پست فکر می‌کردم. فکر نمی‌کردم امیریوسفِ جوون‌تر بتونه انقدر خوب احساسات خودش رو ابراز کنه. هرچند تایتل پست یه مقدار عجیبه، از دست این جوونا. =)

۹

ساختمون زیر آب

این سکوتی که این چندوقت دورم رو گرفته باعث شده خواسته یا ناخواسته به خیلی چیزا فکر کنم. انگار توی یه ساختمون 5 طبقه، متروکه و بزرگم و اون ساختمون زیر آب فرو رفته، همه‌چیز محوه و کسی صدات رو نمی‌شنوه. باز بودن بیان هم باعث شده برم و به قبل‌تر نگاه کنم، به زمانی که بچه بودم و خیلی با الانم تفاوت داشتم.

آدم‌های زیادی این امتیاز رو ندارن که شخصیت خود چهارده ساله‌شون رو توی نوشته‌ها و کامنت‌ها منجمد کنن؛ اما به هر دلیلی این امتیاز به من داده شد و امیریوسف چهارده ساله به علاوه‌ی نسخه‌های دیگه و بزرگتر ازش توی این وبلاگ منجمد شدن، تا ابد و بدون اینکه دست زمان بهشون برسه.

عشق کتاب چهارده ساله تا همیشه پست می‌نویسه و صبح‌ها همزمان با کلاس‌های آنلاینش با دوست‌های مجازیش توی سرویس وبلاگ چت می‌کنه و چالش‌های سی روزه انجام می‌ده. اون‌ها می‌خندن و از *رقصیدن استفاده می‌کنن، دوباره و دوباره با هم توی پیام‌های خصوصی وبلاگشون آشنا می‌شن. دست‌نخورده توسط زمان. تا ابد. 

من آدم‌های زیادی رو دوست داشتم، این چیزیه که الان می‌تونم ببینم. زیر تموم اون نامه‌ها و آغوش‌ها و لبخندها و هزاران هزاران پیام‌های داخل تلگرام و چند صد کامنت و پست داخل بیان، عشقی بوده که نسبت به آدم‌ها و حیات داشتم. تلاش کردم کمش کنم یا تغییرش بدم اما نشد و به همین دلیل هیچوقت ازش پشیمون نمی‌شم. بعضی اوقات هم باید بگی "همینه که هست"، فکر کنم.

و بهش ادامه می‌دم، به طرفداریم از زندگی. هیچوقت ازش دست نمی‌کشم چون می‌دونم که مهم نیست چی بشه، نسخه‌ای از ما هنوز داره کنار کسانی که دوستش داره لبخند می‌زنه و این موضوع تا ابد ادامه داره، چرخه‌ای از زندگی که هیچوقت شروع نشده و هیچوقت تموم نمی‌شه، دایره‌ای که می‌چرخه و می‌چرخه.

امیدوارم همتون خوب باشید، قوی باشید و عاشق همدیگه؛ همیشه.

شاد، آنا. خودم رو ده سال دیگه شاد می‌بینم. تو رو هم همین‌طور.

- شهر خرس، فردریک بکمن.

۲۲

جریان

ما تا همیشه جریان داریم.

 

زیبای بوسیدنی من،

اوقات زیادی می‌شه که به لحظه‌های مشخصی از زندگیم فکر می‌کنم و انقدر پررنگن که انگار دارم دوباره و دوباره اتفاق افتادنشون رو می‌بینم؛ می‌تونم توی دستام بگیرمشون، عطرشون رو بو کنم و توصیف تک‌تک لحظاتشون رو بنویسم. می‌دونی که این لحظات مثل دود سیگارن، می‌درخشن، می‌چرخن و توی هوا محو می‌شن و فقط عطرشون می‌مونه. 

بهت گفته بودم، می‌ترسیدم، از حس کردنم می‌ترسیدم اما دیگه این‌طوری نیست؛ حالا دارم به یاد می‌آرم و تو رو می‌بینم که توی تموم اون لحظات با من بودی. ما جلوی رستوران ایستاده بودیم و هوا سردتر و سردتر می‌شد، ما پیاده یه مسیر طولانی رو تا خونه رفتیم و تموم مدت لبخند روی لبامون بود، ما توی شهربازی می‌خندیدیم و صحبت می‌کردیم، من جزوی از توئم و تو جزوی از من. من جای تو زندگی می‌کنم و تو جای من.

 امیریوسف و زیبایی وجود نداره. ما یکی هستیم.

ما با هم توی حیاط نشسته بودیم و به ماه نگاه می‌کردیم، ما بودیم که وقتی کف خونه رو آب برداشته بود با جوراب‌های خیس شروع به جمع کردن فرش‌ها کردیم، ما بودیم که سیگار به لب die for you از د ویکند رو بلند می‌خوندیم و صبحش با حالت تهوع طلوع آفتاب رو تماشا می‌کردیم. ما‌ اونجا بودیم، تو سیگارم بودی و من فندکت، تو برای من اعتیاد به خودت رو آوردی و من برای تو جرقه‌ای که باعث درخشیدنت شده.

ما هزاران دفعه زندگی می‌کنیم و توی هر زندگی من به چشمات خیره می‌شم و تو لبخند می‌زنی. توی هر زندگی با هم die for you از د ویکند رو می‌خونیم و توی هر زندگی موقع غذا درست کردن برات، دستم می‌سوزه. ما اونجاییم و تکرار می‌شیم، دوره‌های زمانی متفاوت، روش‌های آشنایی متفاوت و زبان و لهجه‌ی متفاوت. گاهی آدم و گاهی گربه و گاهی درخت. اما برای من فرقی نداره. تنها چیزی که هیچوقت تغییر نمی‌کنه، نوع نگاه من به توئه. 

چون تو همیشه می‌درخشی و من همیشه عاشق توئم.

 

از طرف امیریوسف.

با عشق.

۲ ۱۴

نت‌های پیانو

زیبای قشنگ من،

ملاقات‌هایی که اینجا با هم داریم رو دوست دارم؛ خیلی خالص و دور از هر شلوغی‌ای هستن، بهم اجازه می‌دن بهتر عاشقت باشم. بهم اجازه می‌دن بیشتر نزدیکت باشم.

زمان‌های زیادی هست که مچ خودمو در حال فکر کردن به گذشته می‌گیرم. فکر کنم می‌ترسم دیگه چیزی مثل قبل نشه و اگه بشه، تو دیگه عاشقم نباشی.

می‌گردم تا بتونم شخصیتی از خودم بسازم که هم توی دوست داشتنت جسور باشه و هم جلوی دنیا محافظه‌کار، بتونه هم ببوستت و هم ازت محافظت کنه، دستی که محکم می‌گیریش و آغوشی که توش به راحتی گم می‌شی، چشم‌هایی که از شدت درخشیدنت روشن می‌شن و لب‌هایی که وقتی اسمتو می‌گن لبخند می‌زنن.

 بوسه‌ی بی‌نقصی که روی پیشونیت فرود میاد و تا همیشه ثبت می‌شه، سیگاری که تو می‌بوسیش و دودش توی وجودت ذوب می‌شه، انگشت‌هایی که روی پوستت نت‌های پیانو رو اجرا می‌کنن. آرشه‌ای برای ویولن تنت.

عزیز دلم، من اشتباهات زیادی داشتم. خودم رو شکنجه می‌دادم و سعی می‌کردم ذره ذره‌ی کسی که می‌تونستم برای تو بشم رو دفن کنم چون ازش می‌ترسیدم. چون فکر می‌کردم اگه بتونی من واقعی رو ببینی، احساست بهم تغییر کنه.

سعی کردم قوی باشم تا بتونم ازت دفاع کنم در صورتی که خودمو در معرض خطر قرار می‌دادم. سعی می‌کردم کس دیگه‌ای باشم در صورتی که تو، من رو بوسیدی نه کس دیگه‌ای رو. دنبال نوشتن دوباره‌ی خودم بودم تا بتونم برای تو بی‌نقص باشم در صورتی که زیباترین عکس من و تو، همون عکس تار و بی‌کیفیتیه که داریم توش می‌خندیم. 

بین کتاب‌ها و تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌هام از آینده گم شده بودم و یادم رفته بود که برای تو حاضرم همشون رو آتیش بزنم. فکر می‌کردم ساختن یه نسخه‌ی بی‌نقص از خودم باعث می‌شه مرد بهتری باشم و یادم رفته بود که تو بیشتر از همه، زخم‌هام رو بوسیدی.

یادت نره، من نت‌های پیانوی کنار صدات هستم و ما تا همیشه به عنوان یک آهنگ، جریان داریم.

 

از طرف امیریوسف. 

با عشق.

 

پ.ن: امیدوار باش که دستور العمل درست کردن کیک موردعلاقه‌ت رو پیدا نکنم.  

۴ ۶

درخشش

ما یک بازتاب دقیق از عشق هستیم.

 

زیبای عزیزم،

همه‌چیز در حال فرو پاشیدنه و من به تو فکر می‌کنم. مسیر آینده‌م هر ساعت عوض می‌شه و من به تو فکر می‌کنم. چیزها جوری که برنامه‌ریزی کردم اتفاق نیفتادن و من هنوز به تو فکر می‌کنم.

ما در حال رقصیدنیم و من برات می‌نویسم؛ نامه‌هام به تو توی زمان می‌چرخن و ثبت می‌شن چون عشق من به تو همیشه جریان داره، ما همیشه جریان داریم و می‌درخشیم. رقص ما روی زمین جا می‌ذاره و درخششمون از آسمون پیداست. رایحه‌ی عطرمون توی جاهایی که بوسیدمت، جریان داره و طرح لبخندت روی دیوارهاش نقش بسته. دفعه‌ی قبل شال‌گردنم رو گرفتی و بهم گفتی هروقت دلم برات تنگ شد اینو می‌اندازم دور گردنم و تظاهر می‌کنم بغلم کردی، به روت نیاوردم که از اون موقع به بعد توی تموم عکسایی که ازت گرفته شده اون شال‌گردن دور گردنت بود. 

من آتیش توی قلبتم، توی تو گم میشم، توی تو ذوب میشم تا جایی که هیچی ازم نمونه. نور تو روی من می‌درخشه و روشنم می‌کنه. جای دستات روی تنم می‌مونه و خاموشم می‌کنه. رد بوسه‌هام روی تنت می‌مونه و می‌درخشه. من سیگار توئم و تو ستاره‌ی منی. من دود سیگارِ توی ریه‌هاتم و تو نور کورکننده‌ی توی چشمامی.

ما همه‌‌جا هستیم و تا همیشه جریان داریم. ما توی هر فیلم عاشقانه‌ای هستیم که تا حالا کارگردانی شده، توی هر آهنگ احساسی‌ای که تا حالا خونده شده و توی هر نامه‌‌ای که تا حالا برای یه معشوق نوشته شده. ما همه‌جا هستیم. توی هر اثر هنری و هر موزه‌ای که تا حالا وجود داشته، توی هر شهر و هر بوسه‌ای که تا حالا شکل گرفته، توی ذهن هر شاعر و روی کاغذ هر نویسنده‌ای که می‌نویسه.

ما همه‌جا هستیم، چون می‌درخشی و هیچکس نمی‌تونه درخشیدنت رو نادیده بگیره.

 

می‌دونی که دوستت دارم.

با عشق، امیریوسف.  

۴ ۷

ستاره‌ی زیبا و دوست‌داشتنی من

زیبای دوست‌داشتنی من.

اتفاقات زیادی افتاد. اونقدری که نمی‌شه الان و اینجا توضیحشون داد؛ اونقدری که اگه بخوام اینجا توضیحشون بدم برای نوشتن درمورد تو، جا کم میاد و تو هم که خوب منو می‌شناسی، تنها چیزی که بیشتر از نوشتن و صحبت کردن درمورد تو دوست دارم، نگاه کردن بهته. 

زیبای عزیز من، حالا که بزرگ‌تر شدم و تجربه‌ی بیشتری دارم، می‌تونم بهتر توصیفت کنم و زیباتر ازت بنویسم. حالا بزرگ‌تر شدم و می‌تونم محکم‌تر بغلت کنم، حالا بزرگ‌تر شدم و زورم بیشتر از همیشه به دنیا می‌رسه.

من کنار تو بزرگ شدم، من با تو بزرگ شدم ولی هنوز همون عشق‌ کتاب 14 ساله‌م. تو با من بزرگ شدی، تو کنار من بزرگ شدی و هنوز همون ستاره‌ای هستی که همیشه بودی.

ما هیچوقت تغییر نکردیم. هر بوسه و هر آغوش، هر خنده‌ای که کنارم داشتی و هر گریه‌ای که توی بغلم کردی، هر بار که با هم رقصیدیم و هر بار که با هم بحث کردیم، هر بار که بهم زنگ زدی و هر بار که دیدمت، ما هنوز همون بچه‌هاییم، تو هنوز همون ستاره‌ی درخشانی و من هنوز همون عشق کتاب 14 ساله، تو هنوز می‌خونی و من هنوز می‌نوازم، نت‌های پیانوی من تا ابد کنار صدات می‌درخشن و اکوی خنده‌های ما توی زمان پخش می‌شه. رد اشک‌هات تا ابد روی شونه‌م می‌مونه همون‌جور که رد بوسه‌ت روی گونه‌هام مونده.

اگه یکم دقت کنی، می‌تونی خودتو از نگاه من ببینی و متوجه بشی که تو همیشه یه ستاره بودی، مهم نیست مردم حالا دارن می‌بیننش یا نه، تو همیشه یه ستاره بودی. ستاره‌ی من.

ستاره‌ی زیبا و دوست‌داشتنی من.

 

 

از طرف عشق کتاب، با عشق.

۰ ۷
من هنوز یادمه.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان