-خب... بهم بگو کی برای اولین بار دیدیش؟

خندید، کمی جا به جا شد و به ماه نگاه کرد، امروز ماه کامل بود و درخشان تر از همیشه.

+دوسال پیش، مثل همیشه رفتم اونجا، مثل همیشه به درخت تکیه دادم و مثل همیشه کتابمو باز کردم و خوندم، مثل همیشه به منظره قشنگی که از اونجا قابل دیدن بود نگاه کردم... ولی اون روز یه اتفاق افتاد، یه اتفاق خیلی قشنگ. اولین بار که صداشو شنیدم، با خودم گفتم این چه صداییه؟ صداش واقعا قشنگ بود، یه صدای نازک، مهربون و آرامش بخش. بالای سرم وایساده بود و ازم پرسید: سلام..؟ و وقتی بالا پریدم و سرمو بالا گرفتمو دیدمش..و به حرف بابام پی بردم، 7 سال قبل از بابام پرسیدم که چرا عاشق مامانه وقتی که زنای خوشگل تر و زیباتر از اونم وجود دارن؟و بابام خندید و بهترین جواب ممکنو بهم داد. گفت که فکر میکنی آدما فقط به خاطر زیبایی عاشق هم میشن؟ نه پسرم؛ وقتی که عاشق میشی، دیگه برات مهم نیست که چندنفر بهتر از اون وجود دارن، وقتی عاشق میشی فقط چهره اونه که میتونه جذبت کنه، عاشق شدن انقدر ساده نیست.. وقتی که اون توی قلبت میشینه فقط اخلاق، چهره و صدای اونه که برای تو از همه بهتره و میتونه تو رو به وجد بیاره. و وقتی دیدمش، فهمیدم که واقعا راست میگفت، اون چشمای قهوه ای کم رنگ.. اون لبخند فوق العاده، اون خوش رویی، اون پوست سفید، همشون برای من بهترین بودن، و اون موقع فهمیدم که عاشقش شدم. گفته بودم، قبلا هم دیده بودمش، ولی از این فاصله نه و اون موقع به یه چیز فکر کردم. «اون واقعا خوشگله.» پیشم نشست، گفت خونشون چندبلوک اون طرف تره و از دیدن کتابای توی دستم ذوق کرد و گفت خیلی وقته دنبال این کتابه، فرداش دوباره اومد، و فرداش. هرروز می اومد، کنار درخت قدیمی کاج. این شده بود محل قرارمون؛ هرروز، ساعت 5 کنار درخت قدیمی کاج. دوروز بعدش ازم اون کتابو قرض گرفت و بعد از چندین روز به خودم اومدم و دیدم دارم بهش فکر میکنم، دیدم دیگه دخترای دیگه برام جذاب نیستن، دیدم که فقط لبخند اونه که میتونه خوشحالم کنه و فهمیدم که عاشقش شدم. 

-من واقعا متاسفم.

+چرا؟ تقصیر تو نیست.

+حقیقا.. این به نظرم قشنگترین قسمت اون کتابه =")

+اسمش؟ عزیزای من، نمیتونم بهتون بگم :) ولی شاید یه روز نقدشو نوشتم=) 

+ازم نپرسین چرا یهویی فرستادمش و به جای اینکه پیش نویسش کنم یه دکمه دیگه رو زدم.. یه بار دیگه بخونید:/