۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۹ ثبت شده است

صندلی داغ یا کیبورد داغ؟!

هرچی میخوای ازم بپرس:)

  • ۶
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • دوشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۹

    دوستت دارم...

    به ویولت عزیزم...

     

    سلام ویولت.

    این نامه را برایت مینویسم تا بدانی دوستت دارم و خواهم داشت و همیشه به یادت هستم. میخواهم بدانی که همیشه همه چیز پول نیست. دوست دارم و امیدوارم که پس از خواندن این جمله نامه را پرت نکنی و نگویی یک کلیشه دیگر.

    احتمالا بعد از خواندن این نامه من مرده ام. میخواهم به دیگران بگویی که دنبال من نگردند،من برای همیشه رفته ام. البته اگر دنبال من میگردند.

    امروز مثل روز های دیگر نبود.سخت بود بگویی چگونه،ولی مثل روز های دیگر نبود. امروز انگار باستانی بود...

    صبح کمی دیر از خواب بیدار شدم و در حالت خواب و بیداری  از تخت به پایین پرت شدم. چیزیم نشد. فقط یکم دستم کبود شد. امیدوارم یادت باشه که من یه تخت دو طبقه دارم و همیشه روی تخت بالایی میخوابم. امیدوارم آن لحظه هایی که من و تو روی آن تخت با هم بازی میکردیم و لحظات خوشی در کودکی کنار هم گذرانده ایم یادت باشد. میخواهم بدانی که همیشه برای من عزیز بودی و اگر هر از گاهی با هم قهر می کردیم من از درون زجر میکشیدم. امیدوارم آن لحظات خوش کودکی که کنار هم گذرانده ایم را به یاد داشته باشی. نمیدانم متوجه بودی یا نه،ولی من... احساسی بیش از دوستی به تو داشتم و اکنون به خود لعنت میفرستم که چرا به تو این احساس را نگفتم.

    بگذریم. خانم مورت به من میگوید که زیاد وقت نداریم. وای... یادم رفت که به تو بگویم که در این جهنم تنها نیستم، خانمی به نام خانم مورت با من همراه است، او بخند زیبا و دوستانه ای دارد. انگار بسیار پیر است و تجربه زیادی دارد ولی اصلا این را مخفی نمیکند.

    وقتی از روی زمین بلند شدم به طرف حمام حرکت کردم. طبق همیشه میخواستم دوش آب گرم بگیرم و گرفتم،اما تا وسط های حمام. آب داغ قطع شد و آب سرد از آن جاری شد. همین کم بود که بدنم پر از کف بود که بود. سعی کردم خودم رو آروم کنم. امیدوارم یادت باشه که من یه آدم خوشبین هستم. ولی همون موقع برق هم قطع شد.

    به هر سختی که شد خودم رو از حموم بیرون آوردم و خودم رو با کف ها خشک کردم.

    مشکلی نبود. من میتونستم روز خوبی رو برای خودم رقم بزنم. ولی چون برق قطع شده بود نمیتونستم قهوه ساز رو راه بندازم. باز هم مشکلی نبود. من باید خوشبین می بودم. تصمیم گرفتم که از کافه قهوه بگیرم و با یه آهنگ انرژی بخش شروع کنم ولی تا با پیغام شارژ باتری کم است روبرو شدم و فهمیدم که شارژ تمام شب در پریز شل شده بود این شروع رو از سرم بیرون کردم.

    گوشی رو روی تخت پرت کردم و لباس پوشیدم.

    خواستم سوار ماشین بشم که فهمیدم اصلا بنزین نداره.

    میدونم. میخوای بگی این شروع به  هیچی نمی ارزه. ولی من باید خوشبین می بودم.

    میخوام بدونی،امروز افتتاحیه پروژه جدید شرکت من و شریکم بود.توی یه کشتی برگذار میشد و من باید خودم رو اونجا میرسوندم.

    راستش... میخوام بدونی میخواستم با پول اون پروژه یه گوشی جدید واسه تو بگیرم. میدونم که گوشی تقریبا نوی تو همین چند روز پیش توی آب افتاد و سوخت.میخواستم خوشحال بشی.ولی حیف که الان اینجام.

    خلاصه با دوچرخه خودمو به محل کشتی رسوندم.

    سر و روم خیس عرق شده بود و تمام اثرات حمام صبح پرید.

    بیخیال شدم، خودم رو با یه حوله تمیز میکنم ،مشکلی نیست!

    وارد کشتی شدم. مهمانان زیادی در کشتی بودند. میخواستم تو هم دعوت بشی ولی فهمیدم که کار داری و نمیتونی بیای.

    صرف نظر از سوتی هایی که دادم... کشتی مشکل فنی پیدا کرد و ما داشتیم غرق میشدیم. من یک قایق بادی برداشتم و به دیگران گفتم که بیاین بریم و نجات پیدا کنیم.

    ولی نفی کردند. اونا فکر میکردند کشتی درست میشه و من سرگردون توی دریا می افتم.هیشکی نیومد به جز خانوم مورته، اون فرانسویه و من تا قبل از قضیه ی کشتی بادی ندیده بودمش.

     

    خلاصه من و خانوم مورته به هم با قایق بادی از کشتی خارج شدیم و وقتی دور شده بودیم. قایق منفجر شد. باورت میشه؟ منفجر شد. نه مثل تایتانیک یا چیز دیگه ای. فقط منفجر شد و اعضای اونجا یه مرگ سریع رو تجربه کردن.

    ولی منو خانوم مورته زنده موندیم!شاید زنده میموندیم. اگه خوشبین بودم...

    .......................................

    صرف نظر از خوشبینی الان 15 روزه که بدون آب و غذا توی اقیانوس سرگردونیم. انگار خانوم مورته مشکلی نداره ولی من... نمیدونستم که دارم مرگ دردناکی رو تجربه میکنم.اول زبونم خشک شد بعد پوستم ترک برداشت. باورت میشه 3 روزه که ادرار نکردم؟درسته این حرف نابه جاست ولی لازم دونستم بهت بگم. گلوم خشک تر از بیابون شده. این خودک ر  هم  خ نوم  مورته بهم داده. ببخشید ولی جوهرش داره تموم میشه.

    آخرین حرفم... من همیشه دوستت داشتم و دارم و الان دارم افسوس میخورم که چ ا بهت نگ تم د ستت د رم. امیدوارم بفهمی که چی نوشته ولی دارم با فشار دادن خودکار مینویسم  هرچند دیر ولی من عاشقتم.

     

    دوستدار تو.

    ادوارد

    ..............................

    مورته در زبان فرانسوی: مرگ

     

    *این ایده از چند پست خانوم تاتسویا در سایت جادوگران گرفته و پرداخته شده است،با تشکر.

  • ۷
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • شنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۹

    چرا نمیشه...

    جالبه... خیلی جالبه.و همین طور عجیب ولی تکراریه.

    دیشب، مثل تموم شب های زندگیم بود، با این تفاوت که دیشب، وقتی روی صندلی نشسته بودم و به گل و گیاها نگاه می کردم، ایده نوشتن یه کتاب به ذهنم رسید. شگفت زده نشدم. اصلا...

    این همیشه برام اتفاق میوفته. همیشه، از وقتی 7 سالم بود و اولین کتابم رو که یه چیز کپی شده از کتاب جودی دمدمی توی سررسید نوشتم تا الان. و همیشه میدونم سرانجام این ایده چی میشه.

    سطل آشغال.

    فرقی نداره. فیزیکی باشه، توی لپتاپم باشه، هیچ فرقی نداره . همشون میرن توی سطل آشغال ذهنم.هرچی به مغزم میگم ولش کن، انقدر فکر نکن، نمیخواد ادامشو خیال پردازی کنی، هردو میدونیم که آخرش هیشکی این کتابو نمیخونه. و میره توی سطل آشغال.

    ولی ذهنم، مثل خودم لجبازه، سرکشه. دوباره خیال پردازی میکنه، دوباره و دوباره و دوباره. با این که میدونم هیشکی به جز خودم این چیزایی که نوشتم رو نمیخونه ولی بین خودمون باشه، من ازش لذت می برم. با این که میدونم بعدا باید رهاش کنم لذت می برم. شاید این منو با بقیه متمایز کرده شاید، شاید اینه دیگران بهش میگن قوه تخیل

    منم مثل بقیه بچه ها توی کودکی قوه تخیل داشتم.خدا میدونه چند بار شهرم رو از تاریکی نجات دادم. چند بار یه جاسوس کارکشته بودم. چند بار به چوبدستی که قبلا درست کردم ورد گفتم. این طبیعیه. ولی دیگران بزرگ که میشن این ها از ذهنشون میره. ولی من نه، تخیل تو ذهنم مونده و هر روز به جای این که ضعیف تر بشه قوی تر بشه. پسر های نوجوون سن من تو فکر ایکس باکس و اینان ولی من (با اینکه ایکس باکس بازی می کنم ولی کم.) مثل قدیما یه گوشه میشینم و میرم توی دنیای درون ذهنم: جایی که میتونم با شازده کوچولو حرف بزنم. یکی از مرگخوار های لرد سیاه باشم،به مایکل یا پرسی توی ماموریت هاشون کمک کنم و خیلی چیز های دیگه.

    ولی این یه ترسه، شاید بزرگ که شدم... نتونم واقعیت رو از خیال تشخیص بدم. شاید تا ابد توی ذهنم گیر بیفتم. شاید باید به جای این که بترسم خوشجال شم.

    میدونم که فقط من نیستم، همه کسایی که ذره ای به فانتزی عشق نشون دادن، اونا هم تخیل دارن. تخیل فوق العادست.

    هر شب که میخوابم به سامیار و اشکان فکر میکنم، به پسر های خودم توی دنیای فانتزی. منظورم کتابیه که نوشتم و یه نسخه ازش تو کتابخونه ام دارم. اونا ساخته ذهنم هستن. ولی شجاع ترین آدم هایی هستن که دیدم، اونا به جنگ فرشته آتش رفتن ... بی خیال،نمیخوام با تخیلات مسخرم سرتونو در بیارم.

    ایده ی خوبی برای داستانم توذهنمه. ولی می دونم تا بیاد تا بنویسمش یادم میاد که هیچکس این داستان رو نمیخونه. اعصابم خورده. لپتاپم بازه. ولی جرئت اینو ندارم که برم تو ورد و تایپ کنم.

    میدونم همه نویسنده ها این فکر و خیال ها تو ذهنشون میاد ولی اونا قدرتشو دارن! اونا تایپش میکنن! ولی من نه، من ترسوام من مطمئنم که مثل همین کتابی که نوشتم و جلوی چشممه اینم سرانجام هیچ کجاست.

    من می ترسم، می ترسم از وقتی که کتاب رو نوشتم ولی هیچ کس نمیخونه. شاید برای همین که این بلاگ رو زدم یا تو سایت جادوگران عضو شدم تا بقیه پست هام رو بخونن.(اسمم توی سایت پیتر جونزه اگه خواستید بخونید پست هام رو.)

     

     

    خیلی مسخرست خیلی... شایدم چون من یه ترسوام.

  • ۸
  • نظرات [ ۷ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • دوشنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۹

    چه کتاب خفنی!

    بیییی

    سلام!!

    این یه کتاب فوق العاده خفنه! عالیه!

    شاید خیلی از شما بشناسید چه کتابیه ولی شایدم یکی حوصلش سر رفته و دنبال یه کتابه تا بخونه و لذت ببره:

    پرسی جکسون

    عااممم... این یه کتاب شبیه هری پاتره... یکی که فکر می کنه عادیه، مشکلاتی داره و ... یهو می بینه زندگیش از این رو به اون رو میشه!

    ولی هری جادوگر بود، این یه نیمه خداست!

    نیمه خدا کیه؟

    منظور اساطیر یونان هستن که به خدا معروف هستن. اینا هر دفعه میرن پیش فانی ها(انسان ها) و عاشقشون میشن و حاصل عشق اونا یه نیمه خداعه،کسی که فانیه ولی قدرت یه خدا رو داره!

    مثلا یکی که والدینش مامانش و زئوس باشن یه فانیه ولی قدرت باباش رو هم تا حدودی داره!

    ولی این قدرت ها بدون تاوان به دست نمیاد! این بدبخت هارو همیشه خدا یه هیولا دنبال می کنه تا بخوردشون!پس باید به یه کمپ برن به نام کمپ دورگه تا یاد بگیرن از خودشون دفاع کنن.

    این کتاب فوق العادست و ریک  ریودان توانایی عالی توی نوشتن فانتزی داره و قلمش عالیه!

    تازه میتونین از هرجا که دلتون خواست هم دانلود کنین... رایگانه!

    فقط برای قسمت اولش باید بنویسید:دانلود کتاب پرسی جکسون و دزد آذرخش!

    وتموم بخونین و ازش لذت ببرین!

    و حالا سوالات:

    این کتابو خونده بود؟

    بهترین کتابی که خوندی چیه؟

     

    لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا نظر بدید! این باعث میشه من بیشتر در این بلاگ بنویسم و بیش تر شما رو با کتاب آشنا کنم و بیشتر سطح کتاب خونی ایران بالا بره و برای کشورمون افتخار آفرینی کنیم!(ببین یه نظر باعث میشه ایران به سربلندی برسه!)(الان اگه نظر ندی عذاب وجدان میگیری.)wink

    پس نظر بده!

  • ۱۳
  • نظرات [ ۸ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • يكشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۹

    من در 34 سالگی

    خیلی موضوع جالبیه. و خیلی منو به تفکر وا می داره. برام عجیبه. یه وقتی برای فکر کردن دربارش گذاشتم تا این که فهمیدم که مثل نوشتن کتاب توسط خودمه. تا نیام پای کیبورد هیچی تو ذهنم نمی یاد. پس هرچی دارم می نویسم الان از ذهن خودمه.

    من توی 34 سالگی، هوووممم. یه چیزی از من بدونین. من از آدمای خشک متنفرم. جدا متنفرم. وقتی هم خودم ناراحت میشم و خشک و بی تفاوت میشم، از خودم هم متنفر می شم.

    پس اولین چیزی که میخوام توی 34 سالگی باشم،یه مرد خوشحال و شاد هستش که هیچ وقت باعث ناراحتی کسی نمیشه. شغل هم... امیدوارم یه نویسنده بشم که چند تا از کتاب هاش چاپ شده و دوست دارم(واقعا دوست دارم.)با پولی که از نویسندگی به دست آوردم به خیریه کمک کنم. دوست دارم نویسنده ای که باعث شده کتابخون بشم رو ببینم و محکم بغلش کنم.منظورم مگان مک دونالنده، نویسنده کتاب جودی دمدمی، کتابش بچه گونس ولی برای من بچه یه پله ی بزرگ بود. بی خیال، توی اون سن وسال خیلی دوست دارم تشکیل زندگی داده باشم و بچه داشته باشم. من خیلی بچه دوست دارم. و دوست دارم یکیشون بهم بگه:بابا

    خیلی دوست دارم یه حیوون خونگی داشته باشم، مثل گربه ولی حیف که به گربه حساسیت دارم. نمیدونم چی بگیرم ولی حتما یه حیوون خونگی می گیرم و ازش آرامش می گیرم.

    هر نویسنده ای یه شغل دوم داره. من دوست دارم وکیل باشم. و براش تلاش می کنم تا بهش برسم. آخه من خیلی سمج هستم .توی هرکاری!

    من وکیل دوست داره که یه کتاب فروشی داشته باشه.من توی کتابفروشی از بوی کتاب مست میشم. واقعا دوست دارم و لذت می برم یکی میاد با شوق و ذوق کتاب میخره.

    شاید من آینده الان داره این مطلبو میخونه. شاید من این وبلاگو ول کرده باشم و خودم در آینده داره اینو میخونه و لذت می بره. پیام من به خود 34 ساله ام اینه: من  رو سربلند کن. همین،فقط همین. هیچ کس نمیدونه توی آینده چه اتفاقی براش میوفته ولی من امیدوارم برای خودم و همه ی کسایی که دنبال آرزوشون هستن و دارن این مطلبو میخونن اتفاقای خوب بیوفته.

    اینا آرزو های زیادی هستن ولی هر چی باشن آرزو های منن. چه در آینده محقق بشن چه نه من براشون تلاش می کنم.

     

    راستی ممنونم از ایشون

    و دعوت می کنم از شیفته برای این چالش.

    راستی شما چه حیوون خونگی پیشنهاد می کنید؟

     

  • ۸
  • نظرات [ ۶ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • چهارشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۹

    کودک فروشنده

    صدای رعد و برق باری دیگر فضای لندن را پر کرد.

    باران به شدت می بارید و بوی خاک نم خورده و بوی باران هوا را پر کرده بود.

    هرکس با سرعت به سمت سرپناهی می رفت تا خود را از شر باران خلاص کند. در این بین مردی با جثه بزرگ همان طور که چتر زیبا و صد البته گران قیمت خود را بالای سر گرفته بود و سیگار می کشید به آرامی قدم می زد و از هوا لذت می برد. او با چتر خویش هیچ مشکلی با باران نداشت و مورد توجه مردمان بدون چتر دور و اطراف بود.

    _آقا ببخشید میشه از من یه دستمال بخرین؟

     

    مرد ایستاد.

    به پایین نگاه کرد.

    پسری که به زور 10 سالش میشد با نگاهی امید وار و مشتاق به مرد زل زده بود. باران اذیتش نمی کرد گویا مدت های زیادی را در این بارات گذرانده است. سر و رویش خیس از آب و چشمانش امیدوار بود.

    _نه.

    پسرک به مرد نگاه کرد، برق چشمانش از بین رفت. پسرک می دانست که نباید دیگر اصرار کند ولی دوباره گفت:

    _آقا خواهش میکنم. قیمتش خیلی کمه، با خریدنش میتونید به من و خواهرم...

    _گفتم نه!

     

    رعد و برق زد.

    لحظه ای مردم به جای خالی پسرک درمانده نگاه کردند و بعد روی زمین را نگاه کردند.

    پسرک روی زمین افتاده بود و دستمال هایش که به سختی تلاش می کرد از آب دورشان کند، اکنون روی زمین افتاده بودند و خیس شده بودند.

    _نه...

    پسرک بی توجه به خونی که از لب و دماغش جاری بود سعی در جمع کردن دستمال ها کرد ولی فایده ای نداشت، آن ها خیس شده بودند و هیچ خریداری از او این دستمال هارا نمی خرید.

     

    مرد نگاهی به پسرک کرد.

    _گفتم نه! از جلوی چشمم دور شو.

     

    پسرک کاری نکرد فقط با ناراحتی سعی در جمع کردن دستمال ها کرد.

    ناگهان اشک در چشمانش جمع شد. مد درحالی که کفش خویش را بر روی انگشت دست پسرک گذاشته بود پوزخندی زد.

    و بعد با قهقهه از آنجا دور شد.

     

    پسرک به جای خالی مرد نگاه کرد. دیگر از جمع کردن دستمال ها دست کشید.

    خود را در پیاده رو جمع کرد و گریست و گریست و گریست.

     

    رعد و برق هنوز می زد...

  • ۱۲
  • نظرات [ ۹ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • دوشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۹

    شروع میکنم!

    سلام!smiley

    من امیریوسفم.

    یه کرم کتاب حرفه ای.

    این جا میخوایم کتاب هامونو بشناسیم، انتخابش کنیم یا حتی داستان بنویسیم! خلاصه... هرچیزی که مربوط به کتاب میشه توی این جا وجود داره.

    دنبال کتاب میگردی؟ ازم بپرس.

    میخوای ببینی کدوم نویسنده قلمش عالیه؟ ازم بپرس.

    فیلم های مربوط به کتاب هارو میخوای؟ ازم بپرس.

    و یه عالمه چیز دیگه.

    راستی یادم رفت بگم. منم مثل همه ی کتابخونا کتاب نوشتم و حتی تا چاپش هم رفتم ولی نشد.sad ولی من کتاب هایی که نوشتم توی همه ژانری هست. مثل ترسناک،فانتزی، و یه عالمه چیز دیگه...

    راستی منم کامل نیستم. ازتون اسم کتاب میخوام یا حتی ازتون اسم فیلم می پرسم.

    امیدوارم توی این وبلاگ لحظات خوشی پیش هم بگذرونیم و بتونیم همرو به کتاب خوندن وادار کنیم!

     

    ممنون ازتون.heart

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • جمعه ۱۲ ارديبهشت ۹۹
    من نه پسرم نه دختر. گربه‌م.
    سلام.