سلام!

 

این چالشو اینجا دیدم و ازش خوشم اومد، و بعدش دوباره اینجا خوندمش و بازم خوشم اومد=)) (دلیل بهتر از این؟ D:) و فکر کردم اینجوری بهتر میتونم خودمو بشناسم و چه میدونم، بیشتر لا به لای نوشته هام قایم نشم=)) امشبم که شبه(#سنگین) و خب... چه موقعی بهتر از امشب برای شروع کردن اولین شب؟! D:

شب اول:

بهترین شخصیتی که دارین چی هست ؟ چی شما رو خاص میکنه ؟ چی توی درونتون باعث میشه به خودتون افتخار کنین ؟ راجبش بنویسین.

من؟ با منی؟ چه چیزی منو خاص میکنه؟ بهترین شخصیتم؟ فکر کنم اینه که مهربون باید باشم، اینو چندنفر گفتن وگرنه خودم باور نمیکردم، اینکه میگن مهربونی به کنار، بهترین شخصیتی که دارم از نظر خودم که از هرخصلتی به نظرم بهتره، حتی از مهربونی بهتره اینه که سعی میکنم مهربون باشم، سعی میکنم درک کنم و سعی میکنم همدم باشم. من هیچکدوم اینا نیستم، ابدا. ولی.. سعی میکنم باشم و ازش راضیم=) این که دوست دارم و سعی میکنم آدم عوضی نباشم راضیم و فکر نکنم کسی باشه که مهربون یا همدم یا بامزه باشه و یا حتی کسی نیست که مادرزادی یه آدم عوضی باشه. همشون سعی کردن که اونجوری باشن، میدونم دوباره میگید میخواد از دوستاش مثلا بزنه ولی استلا سعی کرده که بامزه و مهربون باشه، وایولت سعی کرده که نویسنده خوب و مهربون باشه، موچی سعی کرده که مهربون و... خوب باشه، آره، خوب، فقط خوب. همین یه کلمه معنیشو میگه. هانی بانچ سعی کرده که مهربون و کیوت باشه، کیدو سعی کرده که مهربون و دوست باشه و حنا سعی کرده که مهربون و همدم باشه. و آخرش، آقای م سعی کرده که اون اول مهربون و بعدش عوضی باشه. میبینین؟ همشون سعی کردن. هیچکس همون اول اونجوری نیست. خیلیا هستن که سعی کردن ولی نمیتونم همشونو بگم. من به خودم افتخار میکنم که سعی میکنم امیدبخش باشم، سعی میکنم مهربون باشم و سعی میکنم درک کنم، و سعی میکنم همدم باشم. =) و بازم افتخار میکنم که سعی میکنم کسایی که سعی میکنن مهربون باشنو برای دوستی انتخاب میکنم، آقای م هم اولش مهربون بود.

من خاص نیستم، فکرم نکنم آخرش جغدم بیاد بگه یه جادوگری، فکر نکنم آخرش بفهمم که نیمه خدام و فکر نکنم بفهمم که آخرش وارث شاه آرتورم و قراره مورگانا رو شکست بدم، ولی من تصمیم نگرفتم، من توش نقشی نداشتم، ولی آخرش که میتونم خاص باشم؟ میتونم سعی کنم خاص باشم... میتونم؟ نه؟

شب دوم:

یک نامه بنویسین برای بدنتون.از هر عضوی که توی بدنتون دارید و سالم هست تشکر کنید؛ از بدنتون بابت اینکه زنده هستید و داره زندگی میکنه تشکر کنید.

سلام رفیق! چه خبر؟ چطوری؟ یکم عجیب نیست که دارم باهات حرف میزنم؟ آخه... آخه تو خود منی، تو همون عشق کتابی، نه، حالا که فکر  میکنم نیستی، عشق کتاب روح منه، هرشخصیت آدمی توی روحشه، حالا اینکه روحشو سیاه کنه یا... ازش مراقبت کنه به خودش مربوطه، الان باید ازت تشکر کنم؟ واقعا؟

میدونی... خیلی چیزا توی دلم.... توی دلت مونده که بخوام ازت/ از خودم تشکر کنم، مثلا... بهتر از اونی تشکر کنیم که دوستش داری، همونی که حرفشو میزنی، نمیدونم... مو جزو عضو سالم بدن محسوب میشه؟ من حسابش میکنم، آخه یه عالمه آدم داریم که موی سالم ندارن، یا مثلا کم پشتی مو و اینجور چیزا... ممنون موهای خفنم! موهای میگلیم! با اینکه اونقدر و خیلی شبیه موهای میگل نیستین بازم ممنون! اینکه مثل موهای دوستم لخت نیستین ممنون، اینکه بخش مهمی از تیپم حساب میشین ممنون=))

قسمت دوم چی؟ بریم سراغ بدنم؟ معلومه که باید ازش تشکر کنم! بدن عزیزم، برای اینکه چقدر بدنمو دوست دارم باید یکم فکر کنین، همونقدر که از چهرم ناراضیم عاشق بدنمم^^ بدنم، همیشه از اونایی بودم که هیچوقت چاق نمیشن، هرچی بخورن چاق نمیشن، نمیدونم ورزشم بکنن لاغر نمیشن، انگار بدنم اصلا به کارای پیرامونم اهمیت نمیده، هرسالی که بزرگتر میشم خودش یه مقداری به وزنم اضافه میکنه و واقعا ممنونم ازت=)) یا... بابا چی میگفت چندسال پیش؟ یادته که میگفت تو، یعنی همون بدنم عضلانیی؟ اسمشو درست یادم نیست ولی بابام گفته بود که بدنا توی چندتا دسته دسته بندی میشن، بدن من توی یه دستس به اسم... نمیدونم عضلانی؟ استخوانی؟ یادم نیست درست؟ ولی یادته میگفت بدنم برای هرورزشی میتونه آماده بشه و... برای بدنسازی هم خوب شکل میگیره؟ یا یادته میگفت اکثر ورزشکارا این دسته بدنا رو دارن؟ من که نمیخوام ورزشکار بشم ولی ازت ممنونم=)) اول فکر میکردم همینجوری بهم میگفت ولی... یه بار که به یکی از شاگرداش برنامه مینوشت درمورد این دسته بندیه شنیدم و خوشحالم که درسته!=))

پس فقط ممنون=))) اینکه باهامی، اینکه قلبم توی سینم میتپه، اینکه چشمام حتی میتونه توی یه فضای نیمه تاریکم کتاب بخونه، اینکه دستام برای تایپ سریعن، اینکه از همسن و سالام برای دویدن سریعترم، اینکه هماهنگیت توی چشم و دست خیلی خوبه و اینکه خیلی زود یادگرفتی مکعب روبیکو حل کنی و رکورد مدرسه رو زدی. اینکه واکنشات سریعن و یه عالمه کارای دیگه ای که برا کردی=))

و... ناراحت نباش، ناراحت نباش از اینکه پوستت خشکه، ناراحت نباش از اینکه ریه ت حجمش کمتر از استاندارد حجم ریه های همسن و سالانته،و ناراحت نباش! بیخیالش بابا، عوض این همه بدی یه عالمه خوبی داری و من ازش راضیم=)) ممنون از اینکه همیشه باهام بودی و زنده ای! و ممنون که یه عالمه خاطرات برام درست کردی=)

شب سوم:

آخرین تعریفی که ازتون شده چی بود ؟ چیکار کرده بودین ؟ کی ازتون تعریف کرده ؟ شایدم این خودتون بودین که از خودتون تعریف کردبن ، مهم نیس! بنویسین .

آخرین تعریف؟ بذارید فکر کنم... امم، آره، تو همین وبلاگم توی پست قبل فکر کنم کیدو ازم پرسید که بیماری خاصی دارم نظرارو دیر جواب میدم؟ D: (شرمنده کیدو=) اصلا نتوسنتم مقاومت کنم دربرابر نذاشتنش D:)

ولی نه! جدایی از شوخی... آخرین تعریف جهان هیچ بهم گفت صدات خیلی خوبه و کلا آخرین تعریفایی که ازم شده این بوده که صدام چقدر خوب بوده=)) و منو خیلی خوشحال کرده=)

شب چهارم:

دلتون می خواد بهتون چی بگن ؟ چه تعریفی از شما بشه ؟ بهتون بگن باهوشین، خلاقین یا زیبایین؟! اهمیتی نداره اگه تابحال کسی اینارو بهتون گفته. امشب خودتون اون رو بنویسین. 

و دوباره درمورد تعریفای دیگران از خودم...

بذار یکم فکر کنم...  من نه اینکه آدم پرتوقعی باشم، ولی وقتی ازم تعریف میکنن، اونم تعریفی که درست و اونی باشه که میخواستم باشه، ذوق میکنم، مثلا... مثلا سعی میکنم که مهربون باشم و میان میگن تو چقدر مهربونی! میدونین... همین که آدم نتیجه کاراش رو میگیره لذت بخشه، و من میتونم با افتخار اعلام کنم تاحالا برای هرکار مثبتی که تلاش کردم نتیجه اش رو گرفتم، حداقل که اینجوری بهم گفتن. ولی یکی از تعریفایی که میخوام ازم بکنن و باید براش تلاش کنم، یکیش برای خلاقیته، که صفت خلاق رو بهم بدن و یکیم... یکیم فکر میکنم زیبایی باشه، آره همیناست. و لذت بخشه نه؟ تموم اون چیزای درونی که میخواستم رو به دست آوردم، بهم گفتن مهربونی، بهم گفتن درک میکنی، بهم گفتن شنونده و همدم خوبی هستی، بهم گفت دوست خوبی هستی، بهم گفتن پسر خوبی هستی... (از تاثیرات بچه مثبت بودن تو مدرسه، از سری تعاریف ثابت هر معلم:دی) و اینکه بهم اینارو گفتن برام از هرچیزی بهتره، شاید یه ماه پیش دلم میخواست یکی اینارو بهم بگه، ولی الان چندنفر بهم گفتن  و خوشحالم کردن=)

و راستی... یکی از چیزاییم که دوست دارم بهم بگن... اینه که بگن نویسنده خوبی هستی، که فکر کنم چندنفر قبلا گفتن چقدر خوب مینویسی، ولی من منظورم نویسندست، که چندسال بعد وقتی یه کتاب به اسم نویسنده عشق کتاب اومد بیرون یکی نقد و بررسیشو بزنه و بگه وای! چه کتاب خوبی بود! عشق کتاب توانایی فوق العاده ای توی توصیف فضا* داره! =))

*خودم حس میکنم توی نوشتن بیشتر از هرچیزی توی توصیف فضا مهارت دارم ^_^

شب پنجم:

از دوسال، پنج سال، ده سال پیش و...چقدر تغییر کردین؟ چه تغییرات مثبتی تو زندگیتون رخ داده ؟ چه چیزی تو زندگیتون بهتر شده ؟ خود شما چقدر بهتر شدین ؟ چی رو فدا کردین و چی رو بدست آوردین؟ 

خب... سوال جالبیه، فکر کنم مهمترین تغییرم که... نمی دونم، مثبته؟ یا نه؟ فکر کنم بزرگترین تغییرم اینه که دیگه اونقدر که قبلا بودم سرخوش نیستم، یعنی شما که منو تو زندگی واقعی ندیدین، من از اونا بودم که کافی بود معلم از کلاس بره بیرون، از اونا بودم که بعضی وقتا نصف بچه های کلاسو جمع میکردم برای درگیری با اون کلاسیا( #خلافکار) (# نکشیمون بابا تامی شلبی) (# پیکی بلایندز بودیم وقتی پیکی مود نبود) فکر کنم عامیانش میشه از اون بچه مثبتایی بودم که خیلی وقتا مدرسه رو میذاشت زیر سرش و... نه! نگران نباشین، هیچوقت به خاطرش دعوا یا تنبیه نشدم، بالاخره کسی که یه طرف بچه مثبت و یه طرف تامی شلبی کوچیکه(:/) باید بتونه از هردو طرف استفاده کنه دیگه! و... از اون بچه شیطونای رومخ نبودم، از رو رفتار ناظم و معلما میشد فهمید که از این بچه شیطونایی بودم که بامزن و کسی رو هم اذیت نمیکنن.

و... بعضی وقتا کل اتوبوس اردو رو میذاشتم رو سرم، یا فقط کافی بود نماینده بشم(وایسین! شما هم توی مدرستون زنگ تفریح پرتتون میکردن بیرون؟ اجازه نمیدادن تو مدرسه بمونین؟) خدایا، چقدر روزای خوبی بود=)))

ولی الان ساکت تر شدم، یا... چه میدونم منطقی تر شدم، تونستم از یکم احساسات و بچه بازی رو بذارم کنار و... یکم از منطقم کمک بگیرم، یکمم سعی کردم جدی باشم سعی کردم با همه گرم نگیرم، یا سعی کردم فقط جلوی دوستام این قسمت سرخوش و خوشحالمو نشون بدم که فقط دونفر بودن دوستام، یکی جیمز بنده خدا و یکی مایکل یا همون آقای م که الان فقط یکیشون مونده که هنوزم که هنوزه توی چتم باهاش دیوونه بازی درمیارم.

یکی از تغییرات مثبت خفنی که تو زندگیم رخ داد و من به خاطرش خداروشکر میکنم، اینه که فهمیدم چقدر میتونم آدم خوبی باشم و این میتونه به تصمیم خودم بستگی داشته باشه، و اگه گفتین باعثش کی بود؟ بله آقای میم! چون که فهمیدم اون قبلا خوب بوده، الان باعث میشه بقیه ناراحت بشن، من چرا نتونم برعکس باشم؟ مثلا سعی کنم با بقیه خوب رفتار کنم و همون رفتارایی که توی چندتا شب قبل تر خوندین. واقعا از این تغییر راضیم و... خب میشه گفت دوستیم به خاطرش فدا شد؟ البته من فدا نکردم، فداش کرد.

و تغییرای دیگه، مثلا میتونیم تو ظاهرم در نظر بگیریم یا تو موهام که اونم بحثش کاملا معلومه. نمیخوام حوصلتونو سر ببرم=)

+عامم... کدوم فرد باهوشی هست که بتونه بگه اون دلقکی که توی پست ثابت وبمه کیه؟

روز ششم : 

امشب یه نامه بنویسین. با خودتون روراست باشین . خودتون رو همونجوری که هستین،با همین شکل با همین اخلاق، و دقیقا همونجوری که هستین بپذیرین.

واوو! سوال جالبیه، یعنی... باحاله و من نامه نوشتن دوست دارم=)

سلام امیر، عشق کتاب، لاور، ونیس، آپولو یا هر چیزی صدات میکنن، (آره... یه زمانی بهم میگفتن آپولو* بر سر کوبیدن* نمیخوام یاد اون روزا بیوفتم! بس کنین!)

چطوری؟ چه خبر؟ میدونی، الان که دارم برات نامه مینویسم حس میکنم شبیه اون ویدیوهای اینستایی شدم که یهو یکی میاد میگه: سلام! تو خیلی فوق العاده ای! بوس به کلت(کله) ! بای!

و... این جور ویدیوها رو دوست دارم، حس میکنم خیلی ها رو خوشحال میکنه=) فقط عشق کتاب میخواستم بهت بگم تو الانشم خیلی خیلی فوق العاده ای، همین که میتونی دیگرانو درک کنی و تونستی بیانو کشف کنی خودش خیلیه، میخواستم بگم که یادته یه روز خوندیم خندوندن دیگران کار خیلی خوبیه؟ تو الان یه عالمه کار خوب انجام دادی، میخواستم بگم که تو الانشم میتونی خوب بنویسی، و... کی فکرشو میکرد نیما کهندانی اولین کتابشو تو 15 سالگی شروع کنه و تو 17 سالگی چاپش کنه؟ الان یه جورایی غول فانتزی ایران شده.

و آره، تو همین الانشم کافی هستی=) و بیخیال دیگرانی که ناراحتت میکنن، تا وقتی برا دل خودت مینویسی، قدم میزنی و کتاب میخونی چرا باید به نظرات دیگران اهمیت بدی؟ همین دیگه، چی بگم؟ مستر لاور؟ D:

روز هفتم : 

ده تا تلقین مثبت بنویسین تا وقتایی که ناراحتین اونا رو ببینین و براتون یادآور این باشن که شما کی هستین. 

1)میدونی، هیچ نویسنده ای اون اولش کامل نیست، حتی من همین حالا دلم میخواد از پنجره بپرم بیرون از اینکه قراره کتابم بره تو کتابخونه چندین نفر آدم. _آرمینا سالمی، لایو باژ_

2)واقعا درک نمیکنم چرا ادم نمیتونه ناخوش احوال باشه؟ بعضی وقتا لازمه غر بزنی و از زمین و زمان شکایت کنی، آدمیم، درخت که نیستیم و باعث میشه یکم خالی بشیم. _الیستا آقایی، عایلایت اینستا، از سری یادداشت های یک غرغرو_

3)یه روزی هست که بهم افتخار میکنن، به خودم افتخار میکنم.

4) و خدا کنارمه، آره اونجا، گوشه سمت راست و داره لبخند میزنه.

5) میتونم بهش برسم، یادت باشه هر گندی امروز میزنم باعث میشه فردا تکرارش نکنم.

6)قطعا اگه تلاش کنم نتیجه کارامو میگیرم

7) بیا جلوتر در گوشت یه چیزی رو بگم... *اگه ناراحتی میدونم که الان از آهنگ متنفری، برو یکم کتاب بخون یا چه میدونم، ادیت کن، حالت بهتر میشه، قول میدم!*

8)من هرچیزی بخوامو میتونم به دست بیارم، فقط باید بهش اعتقاد داشته باشم.

9)دوستام و وبلاگم=)

10) بس کن پسر! براچی ناراحتی؟ میدونی... من توی تلقین پیدا کردن و نوشتن مزخرفم، برای همین میدونم اگه ناراحت باشم اینجارو نمیخونم ولی لطفا بخون، عشق کتاب... نمیگم ناراحت نباش، چون که درخت نیستیم که، آدمیم و باید بعضی وقتا ناراحت باشیم، فقط میگم امیدوارم حالت زودتر بهتر شه و... بهش اهمیت نده=)

روز هشتم : 

سه تاراه مشخص کنید. سه روش ، سه کار یا راهی که میتونین هرروز انجام بدین تا از خودتون مراقبت کنین.

1)نوشتن، خالی کردن خودم و هرچیزی که بهش مربوط میشه، اعم از کتاب خوندن و گشتن و پیدا کردن زندگینامه جدوآباد نویسنده های موردعلاقم D:

2)آهنگ، دیوونه بازی باهاش، رقصیدن، همخونی باهاش، تصور اینکه من توی کنسرت 2000000 نفریم و دارم میخونم، تصور اینکه تو یه موزیک ویدیو هستم و ریلکس کردن =)

3) نمیدونم... خیلی کار هست، ولی فکر کنم یکیشون پررنگ تر از بقیه باشه، ارتباط با خدا؟ شاید، آره، ارتباط با خدا=) حرف زدن و...

شب نهم:

امروز بنویسین...راجب اینکه بابت چی به خودتون افتخار میکنین ..هرچقدم کوچیک و احمقانه بنظر برسه اشکال نداره . حداقل یکی از افتخاراتتون توی این زندگی رو بنویسین.

افتخار؟ عامم... بذار فکر کنم، فکر نکنم افتخار بزرگی باشه ولی قبلا سر یه آزمون تقریبا سخت و جامع از همه درسا، توی اصفهان اول شدم=) و توی کشور یادم نیست ولی فکر کنم شیشم یا شاید بیشتر، مثلا هفتم=) این افتخار به نظرم نمیاد، شایدم بیاد نمیدونم ولی یادمه معلما و کلا بقیه خیلی ذوق کرده بودن، چه خوب اینو خوندم، دوباره خاطراتش یادم اومد.

دومیش اینه که عشق کتابتون یه موقعی پادشاه مکعب روبیک مدرسه بودهD:قشنگم یادمه سر چی بود، ناظما گفته بودن میتونیم بازی فکری بیاریم مدرسه و یکی از بچه های کلاسمون روبیک آورد، از اونجا بود که فهمیدیم بلده درست کنه و آروم آروم کل مدرسه شروع کردن به یاد گرفتن مکعب روبیک، اون به بعضیا یاد داد، بعضیا به دوستاشون یاد دادن، دوستاشون به هم سرویسیا و هم کلاسیاشون یاد دادن و الی آخر D: و یادمه رکورد سریع ترین درست کردنشو زدنم، یادم نیست چندثانیه/دقیقه(:/) بود ولی یادمه رکوردو زدم و قشنگ یادمه توی حیاط مدرسه با رکورددارش شروع کردیم به درست کردن، و یادمه اون وسطش یه لحظه روبیکم گیر کرد و گفتم الان میبازم ولی نه... با اختلاف چند ثانیه برنده شدم و رکوردمو دیگه نتونستن بزنن. (چرا دارم براتون اینارو میگم:/ حوصلتون سر نمیره؟!)

(پسر! تازه هدف چالشو درک کردم، دارین کم کم باهام توی دنیای واقعی آشنا میشین D: فکر کنم شب آخر عکسمو بذارم تو وبم*بر سر کوبیدن*

افتخارات... شطرنجم واقعا خوبه و فکر کنم استعداد چندانی توش ندارم، ولی عاشقشم و فکر کنم برای همینه که واقعا بازیم خوب شده=) دیگه... آهان! دارم کم کم افتخارانم از کوچیک به بزرگ میگم، من یه کتاب تموم کردم راستش:/ چند وقت پیش یه کتاب نوشتم و به معلم ادبیاتمون نشون دادم و اونم ذوق مرگ شد تازه بچه ها هم یه جوری بهم نگاه میکردن انگار آدم فضایی چیزی هستم D: شاید این افتخار باشه... یه کتاب لعنتی رو با هر سختی بود تموم کردم=)

دیگه بازم افتخار ریز و درشت هست ولی خیلی داره طولانی میشه و... آره، من اینا رو افتخار میدونم=) و بهشون افتخار میکنم=)

روز دهم‌ : 

امشب درباره بزرگتربن نقطه ضعفتون بنویسین . اون چی هست ؟ چجوری میشه از بین بردش ؟ چجوری میشه بهترش کرد ؟

عامم... من هیچ نقطه ضعفی ندارم بای:/

ولی نه... فکر کنم بزرگترین نقطه ضعفم این باشه که کینه ایم؟ نمیدونم، ولی چیزی رو یادم نمیره و اگه ناراحت شده باشم بابتش... هیچ فراموشش نمیکنم، ادمی نیستم که دیگرانو به راحتی ببخشم، هرروز با خودم اشتباهشو تکرار میکنم، هر وقت که میبینم چیزی برا فکر کردن ندارم. هروقت که میبینم باز میخوام از اشتباهش متنفر باشم. ولی نه... کینه ای نیستم چون بعد از یه مدت با هرکسی که ناراحتم کرده باشه آشتی(:/) میکنم و دوباره مثل قدیم میشیم، درواقع آدمیم که نمیتونم یکم نشون بدم ناراحت شدم، سریع به حالت قبل برمیگردم ولی همیشه اون اشتباهشو یادم میونه، میدونم این الان دوست منه، ولی قبلا این حرفو زد. خوبیش اینه که خوبی دیگرانو یادم نمیره، مثلا یادمه کلاس اول یه بنده خدایی ازم در مقابل یه بنده خدای دیگه دفاع کرد، یا مثلا یادمه پیش دبستانی یه بچه اومد و آشغالای مدادتراش(آشغالایی که وقتی مدادو میتراشیم به وجود میاد:/) رو توی کلاس پخش کرد و یکیش رفت تو چشمم، یا یادمه کلاس دوم یکی مدادشو داد بهم=))

و یکی دیگش، همش نگران اینم که نکنه برای این سوتفاهم بشه؟ نکنه این باعث باشه فلانی بهش بربخوره؟ نکنه این کارم طرفو ناراحت کنه؟ و همش نگران اینم که نکنه کاری کنم که فلانی دوست نداشته باشه؟ نکنه اون ازم بدش بیاد و...

کلا نقطه ضعفام جمع میشه تو این که هیچ چیزی رو یادم نمیره(و نقطه قوتم هست، اگه بهم خوبی کردین همیشه تا 100 سالگیم یادمه=)

و... همش نگران اینم که دیگرانو ناراحت میکنم یا نه.

و یه چیز دیگه، من تو تصمیم گیری واسه خودم افتضاحم:/ یعنی برای دیگران خوب میتونم تصمیم بگیرم ولی خودم؟ خنده دار بود.

و واقعا نمیدونم چیکار کنم برای از بین بردن این نقاط ضعیف... باید یکم دربارش فکر کنم و شما میتونین وقتی که من فکر میکنم برین یه کتابی چیزی بخونین D:

*بالاخره ادامش دادمTT بیاین جشن بگیریم:")*

 

روز یازدهم : 

"من خوشحال ترینم وقتی که.." کی؟ کی خوشحال ترینی ؟ پیش کی خوشحال ترینی؟ چه چیزی باعث خوشحالیت می شه؟ چه مودت رو لایت می کنه؟ 

من خوشحالم وقتی که پیش دوستامم، وقتی که هیچ نگرانی ندارم.. میدونین، من آدمیم که خیلی زود نگران میشم=") و خیلی مسخره.. نگران خودم، نگران دوستام، نگران خانوادم، نگران معلمم، نگران اون آدمی که ازش بدم میومد، نگران اتفاقایی که شانس اتفاق افتادنشون یک در هزاره، نگران اتفاقایی که امکان نداره به وقوع بپیوندن اصلا.. نگران اینکه یکی ازم ناراحته.. پس وقتی که هیچ نگرانی ندارم قطعا خوشحالم=)

وقتی پیش کسایی که دوستشون دارمم، وقتی پیش دوستامم، وقتی پیش خانوادمم، وقتی میدونم که همه چیز داره طبق روال خودش اتفاق میوفته، وقتی میبینم که... که.. پسرم و پسر عادی نیستم، وقتی میبینم پسرم و تصمیم گرفتم مثل بقیه رفتار نکنم.. وقتی میبینم یکی از اینکه بهش کمک کردم خوشحاله. وقتی با یه تعدادی از از افراد بیان که خود تویی که داری اینو میخونی شاید جزوشی فقط حرف میزنم..

وقتی نظر جدید میگیرم، وقتی بالاخره تصمیم میگیرم وبمو دوست داشته باشم.. وقتی که خدا نشون میده حواسش بهمه =)))

و وقتی که خودمم.. خودم، منظورم عشق کتابه، تصمیم گرفتم تو خونه عشق کتاب باشم و ازش راضیم=")

 

روز دوازدهم :

امروز درباره همه کسایی که راجع بهتون بد حرف زدند و شما رو قضاوت کردند بنویسید که چرا نظرشون درمورد شما غلط بوده ، چرا اون چیزی که گفتند نیستید ؟

خب... بد قضاوت کردن..، یه آدم خودخواه، یه آدم بی احساس (^-^) یه آدم مغروری که به بقیه اهمیت نمیده و میخواد بهترین باشه و یکی از چیزایی که از اون اول یادم اومد. «تو واقعا خسته کننده ای! شبیه مامانایی!»

*چرا حس میکنم اینو جواب دادم یه بار؟ :| نکنه جواب دادم یادم نیست؟ @-@*

عامم.. نمیدونم چی بگم، خب.. من خودخواه نیستم، اینکه درس میخونم، اینکه سعی میکنم همه رو راضی نگه دارم و نذارم یکی یه نفر دیگه رو ناراحت کنه، اینکه خیلی از کارای همسنامو درک نمیکنم و ترجیح میدم کارای بهتر و هیجان انگیزتری انجام بدم باعث نمیشه خسته کننده باشم، یا شبیه مامانا باشم.. من بی احساسم؟ نمیدونم.. شاید نیستم، ولی توی دنیای واقعی چی؟ یادمه نبودم.. الانو دیگه نمیدونم.. خودم حس میکنم که.. بیش از حد.. بیش از حد آدم.. نمیدونم، چی بهش میگن؟ نمیتونم وقتی برای یکی «احترام» قائل میشم ازش دل بکنم.. همش میخوام باهاش حرف بزنم.. ولی اگه یکی مثل آقای میم باشه.. خب، نمیتونم دیگه=) بگم یا فهمیدین چندتا از حرفای بالا از خود صمیمی ترین دوستمه؟

نمیدونم.. درستم جواب ندادم، ولی مهمه؟ نه نیست، شاید فقط یه ستاره روشن بشه..

 

روز سیزدهم : 

چه عادتی رو می خواید شروع کنید؟ امشب براش برنامه ریزی کنین. مرحله به مرحله قدم های کوچیک بردارین و به خودتون قول بدین که بهش می رسین.

عامم.. شروع کردن نوشتن.. مثل یه نویسنده، مداوم و.. دادن چیزی که شخصیتا و کتابم لایقشه.. توجه، و رسیدگی. یه خدا اگه دست رولینگ بود هرکدوم از ایده های ما الان شاهکار تحویل داده بود، مشکل ایده نیست، کسی به ایده زیاد توجه نمیکنه، مطمئن باشین.. درسته که خواننده مهمترین چیز براش ایدست.. ولی نه، بعدش شخصیتان که مهمن، و طرز نوشتن، اخت گرفتن با کاراکترا.. بدون اینا ایدتون مثل اینه که شما با یه همجنس فوق العاده خوشگل و خوشتیپتون دوست بشید، و اونم بهتون برای رسیدن به خودتون کمک کنه، ولی اخلاقش گند باشه.. یا هیچ واکنشی نشون نده و هیچ ذوقی برای حرفا و کاراتون نداشته باشه..

دومیش سحرخیز شدن.. زود خوابیدن و زود بیدار شدن.. تازگیا دیر میخوابم زود بیدار میشم..

و بعدش صاف نشستن (:/) واقعا معضله.. کمرم و ستون فقراتم ازم متنفرن.. مطمئنم.. تو قیامت خدا بهشون اجازه میده ببرنم یه جای خلوت و کتکم بزنن :")

و دوست داشتن خودم.. نمیدونم چجوری، واقعا نیاز دارم بهش..