اون موقع که اونجا نشسته بودی و یه چیز گرم و نرم انداخته بودی رو شونه‌هات تا گرمت کنه و چاییتو میخوردی غمگین بودم، میتونستی تو چشمام نگاه کنی و صدای شکستن شیشه بشنوی. ولی وقتی دیدمت یه چیزی تو دلم گرم شد، یکی رو دارم تو زندگیم که بارونه، یکی هست که یه بار صداش کردم آفتاب‌گردون، ولی تو خورشیدگرفتگی بودی؛ نور پشت لباسای سیاهت مخفی شده بود و خیلی قشنگ بودی، گرم بودی، می‌خندیدی، بهت که دست میزدن یه گرمای عجیبی که به سرما میرفت حس میکردن، انگار وجود داشتی تا مثل خورشیدگرفتگی باشکوه باشی، مثل خورشیدگرفتگی گرمایی داشته باشی که کم‌کم به سردی بره. آدم میتونست غمایی که داری رو لمس کنه، بگیرتشون تو دستاش و لمسشون کنه تا یهو آب بشن و چکه کنن رو زمین.

 

اصفهان برف نمیاد و هوا سرده، حس زندگی میده و نزدیک بود دوبار با دوتا آهنگ متفاوت اوردوز کنم، خواستم بگم که اگه یه توده سیاه افسردهِ خوشحال دیدین که داره از خیابون رد میشه اون منم چون لباسای سیاهمو پوشیدم و فعلا هیچ رنگ لباسی قشنگ نیست، بیاین بهم سلام کنین. ماسک سیاهمو گذاشتم، پیراهن سفیدمو پوشیدم، روش لباس سیاهمو پوشیدم، چیزِ کت‌مانندمو تنم کردم، انگشترامو دستم کردم، گردنبندی که هیچکس خبر نداره تو نصف لحظات مهم زندگیم پوشیدمش چون با وجود قشنگ بودن زیر لباسم بوده رو انداختم، و رفتم «اونجا». «اونجا» یه جای جدیده، پر از آدمایی که هرکدوم شخصیتای متفاوتی دارن، و خوشحال شدم وقتی واردش شدم «اون» بهم گفت که انگشتر قشنگیه، چون برام ارزشمند بود.

شبا که از «اونجا» میام بیرون و منتظرم بیان دنبالم به ماشینا نگاه میکنم و باورم نمیشه که زندگیم تا اینجا رسیده و دیگه عشق‌کتاب 13 ساله نیستم. جدا از اون عصر که استراحت داده بودن و رفته بودم چیپس بگیرم رفتم تو یه کوچه و گریه‌م گرفت. باعث خجالته ولی خب، 4 ماه بود که نمیتونستم گریه کنم. فکر کنم دست آورد مهمی باشه.

 

+جدای اون، زیبارو، من تو رو تو نوستالژی آهنگ‌‌های زدبازی میبینم، تو رو توی خش صدای هیدن، توی نحوه خوندن لیتو، توی غم آهنگ‌‌های وانتونز و توی آهنگای عاشقانه جیدال میبینم، تو خنده‌هات و توی ذوقت موقع نشون دادنشون به من میبینم و هروقت که بهشون گوش میدم تو روبروم نشستی.

+احتمالا هیچکدومشون رو نمیشناسین چون ایرانین، و خوبه. چون هدف همینه.