۵ مطلب در آبان ۱۴۰۰ ثبت شده است

Lover: The Kids Are All Dying

جنبنده، در دامِ عشق هنر و نقاشی‌ها افتاده، علاقه‌مند به سریال، علاقه‌مند به چیزهای رندوم، کمی اسکیتر که در اینجا به معنای «شخصی که اسکیت‌برد سواری میکند.» است. علاقه‌مند به معماری و فیزیک.

همیشه آرزو داشتم یه گربه باشم. برین توی «عشق‌کتاب» بیشتر ازم بخونین، من انقدرا هم سرد نیستم. D:

 

 
bayan tools FINNEASThe Kids Are All Dying

The Kids Are All Dying

 

Bang Bang
Knocking on my door

بنگ بنگ، در خونه‌م رو می‌زنه.

"?Do you have a dollar? Would you like to fund a war"

یه دلار دارید؟ آیا میخواید بودجه جنگ رو تامین کنید؟
"?What's your carbon footprint and could you be doing more"

ردپای کربن‌یتون چیه و آیا می‌تونید کارای بیشتری انجام بدید؟

I tried saving the world but then I got bored

من سعی کردم دنیا رو نجات بدم ولی بعدش حوصله‌م سر رفت.

  • ۳۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • يكشنبه ۳۰ آبان ۰۰

    برده/ عاقل

    «ما همه برده ایم...بعضی ها برده ترس هستند. دیگران برده عقل یا میل پست هستند. این سهم ماست که برده باشیم...و سوال این است که بردگی خود را مدیون چه چیزی هستیم؟ آیا برای صداقت خواهد بود یا دروغ؟ امید یا ناامیدی؟ نور یا تاریکی؟ من انتخاب می کنم که به نور خدمت کنم، حتی اگر این اسارت اغلب در تاریکی نهفته باشد.»

     

    «من به شما اطمینان می‌دم، پاسبان مورگان، من کاملاً عاقل هستم، همون‌طور که کلمه‌ها رو می فهمم، حتی شاید عاقل ترین فرد در این اتاق، چون من از هیچ توهمی رنج نمی برم. می بینید که من خودم رو از بیشتر تظاهراتی که مردان شهرمون به دوش می‌کشند رها کردم. درست مانند طعمه‌ی ما، من نظمی را در جایی که وجود ندارد، تحمیل نمی کنم. من وانمود نمی کنم که چیزی بیش از آنچه هست وجود دارد، یا اینکه من و تو چیزی بیش از آنچه هستیم هستیم. این جوهره زیبایی اون هیولاهاست، مورگان، خلوص بومی روح و وجودشون، و چرا من اون‌ها رو تحسین می کنم.»

     

    -هیولاشناس.

  • نظرات [ ۱ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • جمعه ۲۱ آبان ۰۰

    روزمره نویسی

    تلاشای زیاد برای چیزی که به طور دقیق نمیدونم چیه، تلاش برای حس اطمینان و اعتماد به نفس، سردرد، بدن‌درد، روبرو شدن با آدمایی که هیچ هدفی ندارن، هیچ کاری نمیکنن، نمیدونن میخوان چیکار کنن، روبرو شدن با همسنایی که بی‌خبر و باآرامش‌ترن. پریدن تو گودال بارونی آب، خیس شدن کفش و جوراب، سرما، سرما، سرما، رفتن به مدرسه برای یه روز، درس خوندن زیاد، درس خوندن خیلی زیاد. دانلود فیلم و پادکست، وقت نداشتن برای دیدن و گوش کردنشون. درس خوندن بیشتر، حالت تهوع، سردرد. تلاش برای آرامش. فشار آوردن به روح و بدن. ضعیفی بدن، سرگیجه. صحبت با آدمایی که میگن با درس هیچکی به هیچ‌جا نرسیده. پناه گرفتن تو چنل نسیم.

     

    همیشه فکر میکنم اگه این بدنی که دارم، یه ذهن و روح دیگه داشت خیلی بهتر بود، بهش فشار وارد نمیشد، همیشه یه جا لم میداد و با چشماش به صفحه گوشی نگاه میکرد، برای کسی که کل زندگیش با اضطراب سپری شده این بدن زیاد... کارساز نیست. مخصوصا اینکه فشار درسو بندازی روش. و فکر آینده رو. و اتفاقایی که داره میوفته رو. بدن بیچاره قشنگم.

    فکر آینده و کنکور(آره، من تو این سن، نباید به کنکور فکر کنم؟ شاید من زیادی آینده‌گرم و غصه آینده‌رو میخورم.) سرم رو به درد میاره، دیروز سه ساعت کلاس رفتم، بعدش درس خوندم، بعدش همونطور که سریع ناهاری که ساعت 5 گرم کرده بودمو میخوردم به بچه‌های جادوگران یه سری زدم و اونا خوشحال بودن. همین کافی بود. درس خوندم. بازم درس خوندم. شب هول‌هولکی اتک دانلود کردم. دیدم اتک نمیخوام ببینم فرندز دانلود کردم. و شب سعی کردم... ذهنمو آروم کنم، مدیتیشن کنم ولی ذهنم زیادی شلوغ بود. نشد.

    صبح که پاشدم رفتم مدرسه و هوا سرد بود، بارون میومد، رفتم سرکلاس، جواب دادم، درس نوشتم و زنگ تفریح بسکتبال بازی کردم. زنگ بعدش بقیه رفتن والیبال بازی کنن، من تنهایی بسکتبال بازی کردم. بدک نبود. وقتی برگشتم خونه سرم خیلی درد میکرد، خوابیدم و وقتی بیدار شدم هم سرم درد میکرد هم خسته بودم. خودمو کشوندم و ادبیات خوندم، بعدش زبان خوندم، بعد زبانی که تو کانون میخونمو خوندم، اگه وقتم بیشتر بود شاید بهتر میتونسم بخونمشون. و ته همشون ریاضی خوندم و خستم.

    آستین پیراهنی که زیر لباسم که بیرون پوشیده بودمو یه جوری بالا زده بودم که انگار جزوی از یه تئاترم، هروقت بهشون نگاه میکنم آمفی تئاتر و نقش بازی کردن میاد تو ذهنم، به فکر میرسه اگه یه بازیگر تئاتر بودم از حتما توی یه آمفی تئاتر متروکه و ساکت بازی میکردم و ته نمایش خودم برای خودم دست میزدم. دست و پا میزنم که هدفمو گسترش بدم، ولی نمیشه.

    از این اتفاقا برام افتاده قبلا، اینکه دیگه جون ندارم حتی از خودم راضی باشم امروز. و امروزی که یه عالمه کار کردم هیچ فرقی با روزی که هیچ کاری نکردم نداشت. و باید به خودم فشار نیارم چون میدونم اگه بازم خودمو اذیت کنم تهش چی میشه. کامنتا و پستا هستن و من حالشونو ندارم. خیلی خستم و میخوام another round ببینم. البته اگه چشمام دووم بیاره. دیدن هانیبال مست جالب به نظر میاد.

    +راستی امروز تولد میاست. و من میخواستم بگم که خانوم میا، خوشحالم که به دنیا اومدی و زندگی خیلیا رو قشنگ کردی، تولد کوروشم تو آبانه، میخواستم بگم که ممنون که هستین، ممنون که 13 سالگیم نجاتم دادین و کمکم کردین زنده بمونم، ممنونم که هنوزم کمکم میکنین و انقدر قشنگین. و تموم این لبخندایی که برای آدمای مختلف درست میکنین به خودتون برمیگرده و میدونم که شماها تو حرفه خودتون لیاقت زندگی قشنگو دارین.

    ممنون که به دنیا اومدین، هردوتاتون.

  • ۳۰
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • شنبه ۱۵ آبان ۰۰

    نقطه: گیجی

    +فن‌آرتا و وایب قدیمی که برای عکسای بی‌تی‌اسه واقعا خارق‌العادس.

     

    خب... سلام.

    این... بعد از مدت‌ها اولین پستمه که... درمورد روزمرگیام میگم، ازونایی که طولانیه و اکثرا کامل نمی‌خونن. از برگشتنم تاحالا که چیزی ننوشتم، اون موقع هم... کم روزمره می‌نوشتم. به جز فروردین که کل وبم روزمره‌نویسی بود. و برخلاف اون موقع‌ها تازگیای وبم پره از زیبا و هنر و عشق و آزادی و این چیزا. حتی یکی گفت چندتا از پستتات و که میخونم خون و زجه و اشک ازش میزنه بیرون و من نمیدونم چجوری جلوشو بگیرم.

    راستش خودمم نمیتونستم جلوشو بگیرم به هرحال.

    یادمه موقع‌هایی که... اوضاع خوب پیش نمی‌رفت میشستم یه عالمه روزمره می‌نوشتم و پر میکردم وبمو تا خالی بشم. ولی بعد از برگشتنم روزمره نوشتن جاشو داد به متن نوشتن، نامه نوشتن، خلاصه نوشتن. حتی قسمت زیادی از... خالی شدنا مربوط بود به کافه بیان.

    من اینجوری خواب میبینم که اکثر مواقع بیدار که میشم خیلی واضح یادم میادش. ولی بعدش کم‌کم محو میشه و من دیشب خواب دیدم. تازگیا خوب میبینم. حس میکنم وقتی توی یه موقعیت احساسی-عاطفیم، بیشتر از قبل خواب میبینم. انگار که مغزم شبا خودشو خالی میکنه تا پر نشه از احساسای انباشته‌شده رو هم و اونا خوابای منن.

    خواب عجیبی بود، خونوادم بودن. دیگه چیزی ازشون یادم نمیاد. و... یه قاتلم بود؟ نمیدونم. فکر کنم تاثیر داستان هالووینیه. میخواستم یکم خودمو دور کنم از بقیه چیزا و انگار که یه نوجوون خارجیم هالیوون جشن بگیرم. کورالین دیدم. داستان ترسناک خوندم و مستند جنایی دیدم که میخوام بخش مستند رو بعدا ادامه دیدم. مستند جنایی دیدن جذابه. میخوام یه چندتا فیلم از سری فیلمای هالووینم ببینم. جالب به نظر میاد. یه قاتل بود ولی فضای خوابم... بد نبود، نسکافه‌ای بود. و یه چیز جالبم بود. چیزی که دقیقا یادمه. یه روانشناس بود و من میرفتم پیشش و یادمه خیلی خوشحال بودم که میرم پیش تراپیست. و براش از حسام و همه چیز تعریف میکردم و اون مهربون بود.

    شاید... باید برم پیش یه روانشناس؟ نمیدونم. شاید اون بتونه کمکم کنه ذهنمو مرتب کنم و بتونم راحت‌تر زندگی کنم. 

    بعد از برگشتنم غریب به چندین بار میشنیدم که «عه، چقدر بزرگ به نظر میرسی.». و این منو خوشحال نمیکنه. منظورم اینه که من تو کل زندگیم منتظر بودم ذهنم بزرگ به نظر بیاد تا با بدن نوجوونم بتونم از زمانی که دارم استفاده کنم. ولی... بزرگ به نظر رسیدن عجیبه و راضی‌کننده نیست. و دارم بیشتر از هروقت دیگه اورتینک میکنم و این با اضطرابم درارتباطه. نمیدونم چجوری جلوشو بگیرم. و نمیدونم درموردش چی بگم. فقط کاشکی نبود. کاش نبود.

    کلی حرف دارم برای زدنم ولی نمیدونم چجوری بنویسمشون. فقط، دارم این د سوپ رو میبینم، مستند جنایی مبینم، و سعی میکنم زنده بمونم و حواسمو با چیزای دیگه پرت کنم ولی کی رو دارم گول میزنم. زندگی واقعا سخته.

    اگه نبودم شاید بهتر بود.

  • ۳۳
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • جمعه ۷ آبان ۰۰

    نقطه

    شاید اگه رهاش کنم همه چیز بهتر پیش بره، تو کل زندگیم وقتی رها کردم همه چیز بهتر شده. ولی چجوری رهاش کنم وقتی کل ذهنمو گرفته و داره اضطراب میاره؟

    .

    انسان بودن جذاب نیست. دستمو گاز گرفتم ولی تبدیل به تایتان نشدم، به گوشت انسان عطش ندارم، نامه مدرسه جادویی برام نیومده، حتی دستیار یه هیولاشناس هم نیستم.

    .

    نیاز دارم یکی کتکم بزنه. واقعا نیاز دارم. نیاز دارم تا بتونم ریست بشم. مغزم بفهمه چیزای مهمتری از اضطراب و آینده هست. مثلا خودش.

    .

    دستایی که پر از جوهر خودکارن دستای خوشحالن. (+)

    .

    باید خودمو رها کنم.

    .

    به هرحال عزیزکم، یه روز به این روزا برمیگردی و بهشون میخندی. البته اگه قبلش دووم آورده باشی. آدم عادت داره به رنجاش بخنده.

    .

    من رویاهایی دارم، و یه درصد به این فکر نکن که برای تو کنارشون بذارم. من این همه راه نیومدم تا با یه اتفاق بذارمشون کنار.

    .

    جک‌شت، تصمیمم رو گرفتم. تو قراره منو بکشی، خفه‌م کنی یا هرچیزی و من عوضش میخوام زندگی کنم. میخوام برای چیزی که چندین سال دیگه اتفاق میوفته غصه نخورم. میخوام رشته مغزمو بکشم بیرون از دستات. حالا رها شدم. حالا آزادم. اینطوری وقتی چاقوی تیزت توی قلبم فرو رفته لبخند میزنم.

    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • چهارشنبه ۵ آبان ۰۰
    من نه پسرم نه دختر. گربه‌م.
    سلام.