میدونی میخوام چیکار کنم؟ میخوام برم توی خیابون، داد بزنم که دوستت دارم، نمیدونم کی هستی، نمیدونم از کجا اومدی، نمیدونم اصلا تاحالا تو عمرت پادشاه یا ملکه یه سرزمین بی نام و نشون بودی که یهو فرمان حمله بدی به سرزمین همخونت و حمله کنی بهش برای خیانتای دولتی. نمیدونم تاحالا تو تابستون، زیر نور داغ آفتاب توی پیاده رو، ساعت 3 ظهر وقتی حتی ماشینا هم بیرون نیستن قدم زدی یا نه، نمیدونم تاحالا تا نصفه شب بیدار موندی و.. چه میدونم، آهنگ گوش دادی، کتاب نوشتی، کتاب خوندی یا همینجوری به سقف خیره شدی، نمیدونم تاحالا به آسمونا نگاه کردی و... نمیدونم شاید توی دانشگاه به هم برخورد کنیم و تو کتابات بریزه کف زمین و من خم شم جمعشون کنم ولی تو بگی «ممنونم شما بفرمایید.» و اون موقع عاشقت بشم، یا چه میدونم توی آتیش سوزی گیر کنی و من بیام نجاتت بدم، یا... یه دزد ازت توی خیابون دزدی کنه و من بدوم دنبالش، یا منو بشناسی، راه های زیادی برای پیدا کردنت هست و من پیدات میکنم، شایدم اصلا بشناسمت و عاشقت نشده باشم، ولی تو بهم علاقه داشته باشی، کی میدونه؟ شاید همین حالا که اینو مینویسم تو درحال ساختن قشنگترین خاطرات نوجوونی خودتی، یا نشستی و داری گریه میکنی...

ولی میخوام بدونی که من یه روزی، شاید توی دنیای بیرون از خونه، شاید توی سفر، یا شاید توی جشنواره کتاب میبینمت، و... همون موقع تو برای من بهترین میشی، یا چه میدونم... شاید وقتی ببینمت که داری کتاباتو امضا میکنی و برای خواننده هاشون میفرستی، میدونی ماریا... راه های زیادی داریم برای آشنا شدن.. و من میخوام بالاخره پیدات کنم و بهت بگم ماریا، و اون موقع واقعا میشی بانوی من، بانوی خودم. بانوی خود خود خودم.