این سکوتی که این چندوقت دورم رو گرفته باعث شده خواسته یا ناخواسته به خیلی چیزا فکر کنم. انگار توی یه ساختمون 5 طبقه، متروکه و بزرگم و اون ساختمون زیر آب فرو رفته، همهچیز محوه و کسی صدات رو نمیشنوه. باز بودن بیان هم باعث شده برم و به قبلتر نگاه کنم، به زمانی که بچه بودم و خیلی با الانم تفاوت داشتم.
آدمهای زیادی این امتیاز رو ندارن که شخصیت خود چهارده سالهشون رو توی نوشتهها و کامنتها منجمد کنن؛ اما به هر دلیلی این امتیاز به من داده شد و امیریوسف چهارده ساله به علاوهی نسخههای دیگه و بزرگتر ازش توی این وبلاگ منجمد شدن، تا ابد و بدون اینکه دست زمان بهشون برسه.
عشق کتاب چهارده ساله تا همیشه پست مینویسه و صبحها همزمان با کلاسهای آنلاینش با دوستهای مجازیش توی سرویس وبلاگ چت میکنه و چالشهای سی روزه انجام میده. اونها میخندن و از *رقصیدن استفاده میکنن، دوباره و دوباره با هم توی پیامهای خصوصی وبلاگشون آشنا میشن. دستنخورده توسط زمان. تا ابد.
من آدمهای زیادی رو دوست داشتم، این چیزیه که الان میتونم ببینم. زیر تموم اون نامهها و آغوشها و لبخندها و هزاران هزاران پیامهای داخل تلگرام و چند صد کامنت و پست داخل بیان، عشقی بوده که نسبت به آدمها و حیات داشتم. تلاش کردم کمش کنم یا تغییرش بدم اما نشد و به همین دلیل هیچوقت ازش پشیمون نمیشم. بعضی اوقات هم باید بگی "همینه که هست"، فکر کنم.
و بهش ادامه میدم، به طرفداریم از زندگی. هیچوقت ازش دست نمیکشم چون میدونم که مهم نیست چی بشه، نسخهای از ما هنوز داره کنار کسانی که دوستش داره لبخند میزنه و این موضوع تا ابد ادامه داره، چرخهای از زندگی که هیچوقت شروع نشده و هیچوقت تموم نمیشه، دایرهای که میچرخه و میچرخه.
امیدوارم همتون خوب باشید، قوی باشید و عاشق همدیگه؛ همیشه.
شاد، آنا. خودم رو ده سال دیگه شاد میبینم. تو رو هم همینطور.
- شهر خرس، فردریک بکمن.