زمانهای زیادی رو صرف فکر کردن به گذشته میکنم.
توی ذهنم از هزار زاویه بررسیش میکنم، انگار خودم عشق کتاب نیستم. آسونه که زندگیت رو بدون هیچ غرور یا احساساتی بررسی کنی وقتی روی خودت اسم میذاری و از هویتت جداش کنی. چندین ساله که دارم همین کار رو میکنم و بعدش بر میگردم به اون لحظهها. دوباره و دوباره توی اون مواقع حضور پیدا میکنم و عشق کتاب رو مشاهده میکنم. من معلقم و تو اونجایی، من دارم میبینمت.
ریشههای درخت روی تنم جون میگیرن و از دست و گردنم بالا میرن، انقدر توی یه خاطره حضور داشتم که اون مکان رو مثل کف دست میشناسم. من توی اون خاطره زندگی کردم. برخلاف تصور عموم، همیشه قرار نیست یه خاطرهی بد باشه، همین که یه خاطرهست باعث میشه برگردم و توش زندگی کنم چون باید به یاد بیارم، باید یاد بگیرم، باید خودم رو مطالعه کنم.
دانشگاهم رو دوست دارم، مخصوصا شبها. چون دیگه کمتر آدمی توش هست و من میتونم یه شبح باشم. شبحی که توی تاریکی از این چشمهی نور به اون چشمهی نور مهاجرت میکنه بدون اینکه کسی متوجهش بشه. از کتابخونه به دانشکده، از دانشکده به کتابخونه. احساس یه انتگرال رو دارم، فکر نکنم بتونم توضیحش بدم.
حرف زدن ازم انرژی میگیره و بهم احساس خالص نبودن میده. بیشتر از همیشه احساس میکنم که یک گیاهم. ریشههام دور تنم سفتتر و سفتتر میشه. احساس یه مفهوم رو دارم. در لحظه ماهیتم رو عوض میکنم: شبح، درخت، انتگرال.
کاشکی تا همیشه توی دانشگاه سرگردون بودم.