کتابخانه اسرار

محصور بین کتابا، شایدم نه.

انتگرال

زمان‌های زیادی رو صرف فکر کردن به گذشته می‌کنم.

توی ذهنم از هزار زاویه بررسیش می‌کنم، انگار خودم عشق کتاب نیستم. آسونه که زندگیت رو بدون هیچ غرور یا احساساتی بررسی کنی وقتی روی خودت اسم می‌ذاری و از هویتت جداش کنی. چندین ساله که دارم همین کار رو می‌کنم و بعدش بر می‌گردم به اون لحظه‌ها. دوباره و دوباره توی اون مواقع حضور پیدا می‌کنم و عشق کتاب رو مشاهده می‌کنم. من معلقم و تو اونجایی، من دارم می‌بینمت.

ریشه‌های درخت روی تنم جون می‌گیرن و از دست و گردنم بالا می‌رن، انقدر توی یه خاطره حضور داشتم که اون مکان رو مثل کف دست می‌شناسم. من توی اون خاطره زندگی کردم. برخلاف تصور عموم، همیشه‌ قرار نیست یه خاطره‌ی بد باشه، همین که یه خاطره‌ست باعث می‌شه برگردم و توش زندگی کنم چون باید به یاد بیارم، باید یاد بگیرم، باید خودم رو مطالعه کنم.

دانشگاهم رو دوست دارم، مخصوصا شب‌ها. چون دیگه کمتر آدمی توش هست و من می‌تونم یه شبح باشم. شبحی که توی تاریکی از این چشمه‌ی نور به اون چشمه‌ی نور مهاجرت می‌کنه بدون اینکه کسی متوجهش بشه. از کتابخونه به دانشکده، از دانشکده به کتابخونه. احساس یه انتگرال رو دارم، فکر نکنم بتونم توضیحش بدم.

حرف زدن ازم انرژی می‌گیره و بهم احساس خالص نبودن می‌ده. بیشتر از همیشه احساس می‌کنم که یک گیاهم. ریشه‌هام دور تنم سفت‌تر و سفت‌تر می‌شه. احساس یه مفهوم رو دارم. در لحظه ماهیتم رو عوض می‌کنم: شبح، درخت، انتگرال. 

کاشکی تا همیشه توی دانشگاه سرگردون بودم. 

۱۳
Chihiru ‌雨
۲۴ دی ۲۰:۰۶
از انتگرال متنفرم خون به جیگر شدم تا ریاضی ۱ و دو و دیفرانسیل پاس کردم

پاسخ :

خیلی دوست‌داشتنیه برای من. 
mitsuri ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
۲۴ دی ۲۰:۰۸
حرف زدن ازم انرژی میگیره و بهم احساس ناخالص بودن می‌ده."
منم همینطور. من هم.

پاسخ :

=))
Nobody -
۲۴ دی ۲۰:۱۶
دیدن کلمه‌هایی مثل دانشگاه و دانشکده و این چیزها توی پست‌هامون همیشه این شکلی‌م 😦 می‌کنه.

پاسخ :

وای. 😭 
mitsuri ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
۲۴ دی ۲۰:۱۷
@نوبادی
دقیقا. (توی پست های شما من که هنوز بچه مدرسه ای ام.)

پاسخ :

من تو رو خیلی کوچیک می‌دیدم باور نمی‌شد انقدر کم تفاوت سنی داریم. =))
ولی In a good way منظورمه.
سهو روشنیان
۲۴ دی ۲۰:۲۰
در سکوت بنویس...

پاسخ :

=)
غَزَلْ (هیرای)
۲۴ دی ۲۰:۲۹
@میتسوری
اینم غیر قابل باوره که ما هم سال دیگه به جمع دانشجو ها اضافه می‌شیم (احتمالاً)
انگار همین دیروز بود که دوازده سالم بود و هر روز به ششصد بهانه‌ی مختلف اون صفحه ی سفید رو باز می‌کردم

پاسخ :

دقیقا.
mitsuri ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
۲۴ دی ۲۰:۳۸
عه وا :) چند میخوره بهم؟ D;;; *وانمود میکنه بحث عقل و شعور نیست بحث پیری جوونیه*

پاسخ :

بحث عقل و شعور که نیست، هم خیلی عاقلی هم وبلاگت حس بیان 99 رو می‌ده، برای همین احتمالا فکر کردم کوچیک‌تری چون همه‌مون اون موقع خیلی کوچیک بودیم.
mitsuri ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
۲۴ دی ۲۰:۳۹
@غزل
احتمالا ای که گفتی درد داشت. TT

پاسخ :

نه بابا زود میاین دانشگاه عشق می‌کنین. =))
Amirreza ...
۲۴ دی ۲۱:۰۰
شب کلاً حس بهتری داره، حالا فکر کن بین کتابا باشی!

پاسخ :

دقیقا!
Maglonya ~♡
۲۴ دی ۲۱:۰۵
فقط یه نفر رو می‌شناسم که ممکنه اسم پستش رو بذاره انتگرالTT
(اصلاً نمی‌دونم چی هست.)

پاسخ :

=)))
خیلی بامزه‌ست! حس امنیت بهم می‌ده عملش.
سُولْوِیْگ 🌻
۲۴ دی ۲۱:۰۶
این‌قدر کم می‌بینم آدم‌هایی که از سرگردون بودن در دانشگاه خوشحال باشن که ذوق کردم.
واقعا اگر می‌تونستم، شاید هرگز دانشگاه رو ترک نمی‌کردم.

پاسخ :

فکر نمی‌کردم یه روز یه مکانی پیدا شه که انقدر دوست داشته باشم توش بمونم.
yurio --
۲۴ دی ۲۲:۰۸
توی تاریکی از این چشمه‌ی نور به اون چشمه‌ی نور مهاجرت می‌کنه

این خیلی امیریوسفه

پاسخ :

وای خدا. 😭
کالیستا ‌ ‌
۲۴ دی ۲۳:۲۲
مفهوم بودن باید حس رهایی زیادی داشته باشه، اینکه بتونی در هر لحظه متفاوت دیده بشی و اطرافیانت متعجب نشن.

پاسخ :

حس رهایی داره ولی سالم نیست چون هویت انسانی داریم، متاسفانه یا خوشبختانه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من هنوز یادمه.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان