«تو آدم خوبی هستی.
من احتمالا آدم خوبی هستم.
ما آدم خوبی هستیم و امید داریم.
و این فعلا از همه چیزای دیگه تو این دنیای به این وحشتناکی ارزشمندتر و مهمتره.»
به عنوان کسی که 90 درصد زندگیش رو با نگران بودن و تلاش برای پیشبینی تکتک اتفاقات بد زندگیش گذرونده، صحبت کردن از امید یه مقدار خندهدار به نظر میاد. باید من رو از نزدیک ببینید یا در حد بزهس بهم نزدیک باشید تا بدونید که برخلاف چیزهایی که همیشه میگم، آدم امیدواری نیستم، هیچوقت نبودم. همون طور که کمتر زمانی پیش اومده تا با اون معنیای که همیشه توی ذهنم بوده عاشق بوده باشم.
من فکر میکردم... فکر میکنم جایی که ترس وجود داره عشق وجود نداره و به این دلیل فکر کنم کمتر زمانی بوده که عشق توی من وجود داشته باشه چون وجود من پر از ترسه و من همیشه وحشت کردم. درک کردن این موضوع به خودی خودش چیز منفیای نیست، حتی فکر میکنم یکی از مهمترین درکهای من نسبت به خودم بوده باشه.
همیشه خودم رو وجود پر از سیاهیای میدیدم که کم پیش میومد بروزش بده ولی همیشه به این حقیقت آشنا بود که اون سیاهچاله درونش وجود داره. حتی پستهای قدیمی این وبلاگ هم مدرک محکمی برای این موضوع هستن. هزاربار خواسته یا ناخواسته نوشتم که میترسم یا مضطربم یا احساس میکنم دارم بلعیده میشم.
احساس میکنم دارم بلعیده میشم.
به این دلیل فکر میکنم مهمه افرادی مثل من درمورد امید صحبت کنن، یا عشق یا امنیت. چون درک میکنم که زندگی توی اون سیاهی چسبناک یا شنا زیر آب سردی که سطحش یخ زده چه حسی داره. من متوجهم که چه حسی داره وقتی دیگه نمیتونی نفست رو حبس کنی و آب سرد ریههات رو پر میکنه و اون سیاهی به دست و پاهات میچسبه و نمیذاره حرکت کنی.
برای امروز کافیه فکر کنم. امیدوارم مراقب خودتون باشید، تاثیر بذارید و یاد بگیرید.
پ.ن: نقل قولی که اول پست اومده حرفیه که چند سال پیش به یکی از عزیزترین دوستام زدم.
پ.ن(2): این چندوقت خیلی به این پست فکر میکردم. فکر نمیکردم امیریوسفِ جوونتر بتونه انقدر خوب احساسات خودش رو ابراز کنه. هرچند تایتل پست یه مقدار عجیبه، از دست این جوونا. =)