نمیدانم چه مدت، همانجا پشت در، در هم آمیخته برجا ماندهایم. چرا باید بتوانیم زمان را حساب کنیم؟ چرا باید حساب دانست؟ زمان در ماست. ما در زمان هستیم. این شکوه را نباید با محاسبه آلود. [...] و سکون فقط با امواج بیصدای بوسهها و بوسهها و بوسههاست که میشکند.
-شب یک شب دو، بهمن فرسی.
ما بین کلمات اسیریم. نگاهت میکنم، نگاهم میکنی. از هر نقشه و پیشبینیای خالی شده و افسار کلمات را از دست میدهم، قصر نوشتههایمان فرو خواهد ریخت و ما در یکدیگر ذوب خواهیم شد.
عشقمان سوزان است. میسوزیم. به مانند شمع آبشده روی زمین میچکد. میدرخشیم. سایههایمان مخلوط خواهند شد و تنهایمان جدایی ناپذیر.
دیگران نیز پس از ما روی این زمین قدم میگذارند، آفتاب گونههایشان را لمس میکند و بوسههایشان به تصویری هنری شبیه میشود. آنان عشق میورزند و عشق میورزند و عشق میورزند و صدای خندههایشان در تک تک این کوچهها میپیچد اما هیچکدام از اینها، اثری که ما روی این زمین گذاشتهایم را پاک نمیکند. ما آن قسمت از زمان را صاحب شدیم. ما تمامش را زندگی کردیم.
ما فراموش نخواهیم شد. رد بوسهی ما تا پایان زمان و مکان خواهد درخشید و هیچگاه پاک نخواهد شد. چرا که ما نماد زندگی بودیم و نمیتوانند زندگی را از زندگی جدا کنند.