کتابخانه اسرار

محصور بین کتابا، شایدم نه.

نمی‌دونم کدومش بدتره.

خیلی سریع حرکت می‌کنم.

درمورد خاطره‌ها صحبت کردیم؛ خاطره‌ها توی ذهنم خیلی رنگ و بوی شدیدتری می‌گیرن. رنگ‌ها جلوی چشمام ذوب می‌شن و فرکانس صداها تغییر می‌کنن. چندین سال توی اون خاطره می‌مونم و بعدش چند سال دیگه رو هم توی فضا سپری می‌کنم. معلق و دور از همه. 

به نظر ترسیده می‌آم و واقعا هم هستم. منظورم اینه که چه زمانی نبودم؟ کاشکی تا ابد توی اون شب بارونی‌ توی دانشگاه زندگی می‌کردم. بارون، تاریکی شب، خنده‌ی آدما و جشن. با آدم‌ها حرف می‌زنم و اون‌ها منو می‌بینن؛ نمی‌دونم کدومش بدتره، اینکه منو می‌بینن یا اینکه فکر می‌کردم قرار نیست منو ببینن؟ 

حالا توی دانشکده نشستیم و هر چند ثانیه نور صاعقه‌ها اونجا رو روشن می‌کنه و یکم بعدش صداش بهمون می‌رسه. نمی‌دونم کدومش بدتره، اینکه اتفاق مهمی نیفتاد یا اینکه دلم می‌خواست اتفاق مهمی بیفته؟

اگه به اندازه‌ی کافی توی اتوبوس برگشت از دانشگاه بمونم ممکنه من رو برگردونه به خود دانشگاه؟ نمی‌خوام برم. بیرون دانشکده می‌ایستم، لطفا بهم یه نشونه بده.

قهوه‌م رو از کافه‌ی دانشگاه می‌گیرم و میام بیرون، نور خورشید چشمم رو می‌زنه، کفشام ذوب می‌شن و باید بدوئم. شیشه کف پاهام رو خونی می‌کنه. آخ. دوباره من و ردپاهای خونیم، فکر کردم اینو سال چهارصد و یک کنار گذاشتیم. کاشکی می‌شناختنت، ولی چه فایده وقتی خودتم خودتو نمی‌شناسی؟

احتمالا به خاطر این سریع حرکت کردن یه روزی می‌میرم.

۴

انتگرال

زمان‌های زیادی رو صرف فکر کردن به گذشته می‌کنم.

توی ذهنم از هزار زاویه بررسیش می‌کنم، انگار خودم عشق کتاب نیستم. آسونه که زندگیت رو بدون هیچ غرور یا احساساتی بررسی کنی وقتی روی خودت اسم می‌ذاری و از هویتت جداش کنی. چندین ساله که دارم همین کار رو می‌کنم و بعدش بر می‌گردم به اون لحظه‌ها. دوباره و دوباره توی اون مواقع حضور پیدا می‌کنم و عشق کتاب رو مشاهده می‌کنم. من معلقم و تو اونجایی، من دارم می‌بینمت.

ریشه‌های درخت روی تنم جون می‌گیرن و از دست و گردنم بالا می‌رن، انقدر توی یه خاطره حضور داشتم که اون مکان رو مثل کف دست می‌شناسم. من توی اون خاطره زندگی کردم. برخلاف تصور عموم، همیشه‌ قرار نیست یه خاطره‌ی بد باشه، همین که یه خاطره‌ست باعث می‌شه برگردم و توش زندگی کنم چون باید به یاد بیارم، باید یاد بگیرم، باید خودم رو مطالعه کنم.

دانشگاهم رو دوست دارم، مخصوصا شب‌ها. چون دیگه کمتر آدمی توش هست و من می‌تونم یه شبح باشم. شبحی که توی تاریکی از این چشمه‌ی نور به اون چشمه‌ی نور مهاجرت می‌کنه بدون اینکه کسی متوجهش بشه. از کتابخونه به دانشکده، از دانشکده به کتابخونه. احساس یه انتگرال رو دارم، فکر نکنم بتونم توضیحش بدم.

حرف زدن ازم انرژی می‌گیره و بهم احساس خالص نبودن می‌ده. بیشتر از همیشه احساس می‌کنم که یک گیاهم. ریشه‌هام دور تنم سفت‌تر و سفت‌تر می‌شه. احساس یه مفهوم رو دارم. در لحظه ماهیتم رو عوض می‌کنم: شبح، درخت، انتگرال. 

کاشکی تا همیشه توی دانشگاه سرگردون بودم. 

۱۳

ما آدم خوبی هستیم و امید داریم.

«تو آدم خوبی هستی. 

من احتمالا آدم خوبی هستم.

ما آدم خوبی هستیم و امید داریم.

و این فعلا از همه چیزای دیگه تو این دنیای به این وحشتناکی ارزشمندتر و مهم‌تره.»

 

به عنوان کسی که 90 درصد زندگیش رو با نگران بودن و تلاش برای پیش‌بینی تک‌تک اتفاقات بد زندگیش گذرونده، صحبت کردن از امید یه مقدار خنده‌دار به نظر میاد. باید من رو از نزدیک ببینید یا در حد بزهس بهم نزدیک باشید تا بدونید که برخلاف چیزهایی که همیشه می‌گم، آدم امیدواری نیستم، هیچوقت نبودم. همون طور که کمتر زمانی پیش اومده تا با اون معنی‌ای که همیشه توی ذهنم بوده عاشق بوده باشم. 

من فکر می‌کردم... فکر می‌کنم جایی که ترس وجود داره عشق وجود نداره و به این دلیل فکر کنم کمتر زمانی بوده که عشق توی من وجود داشته باشه چون وجود من پر از ترسه و من همیشه وحشت کردم. درک کردن این موضوع به خودی خودش چیز منفی‌ای نیست، حتی فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین درک‌های من نسبت به خودم بوده باشه.

همیشه خودم رو وجود پر از سیاهی‌ای می‌دیدم که کم پیش میومد بروزش بده ولی همیشه به این حقیقت آشنا بود که اون سیاهچاله درونش وجود داره. حتی پست‌های قدیمی این وبلاگ هم مدرک محکمی برای این موضوع هستن. هزاربار خواسته یا ناخواسته نوشتم که می‌ترسم یا مضطربم یا احساس می‌کنم دارم بلعیده می‌شم.

احساس می‌کنم دارم بلعیده می‌شم.

به این دلیل فکر می‌کنم مهمه افرادی مثل من درمورد امید صحبت کنن، یا عشق یا امنیت. چون درک می‌کنم که زندگی توی اون سیاهی چسبناک یا شنا زیر آب سردی که سطحش یخ زده چه حسی داره. من متوجهم که چه حسی داره وقتی دیگه نمی‌تونی نفست رو حبس کنی و آب سرد ریه‌هات رو پر می‌کنه و اون سیاهی به دست و پاهات می‌چسبه و نمی‌ذاره حرکت کنی. 

برای امروز کافیه فکر کنم. امیدوارم مراقب خودتون باشید، تاثیر بذارید و یاد بگیرید.

 

پ.ن: نقل قولی که اول پست اومده حرفیه که چند سال پیش به یکی از عزیزترین دوستام زدم. 

پ.ن(2): این چندوقت خیلی به این پست فکر می‌کردم. فکر نمی‌کردم امیریوسفِ جوون‌تر بتونه انقدر خوب احساسات خودش رو ابراز کنه. هرچند تایتل پست یه مقدار عجیبه، از دست این جوونا. =)

۹

ساختمون زیر آب

این سکوتی که این چندوقت دورم رو گرفته باعث شده خواسته یا ناخواسته به خیلی چیزا فکر کنم. انگار توی یه ساختمون 5 طبقه، متروکه و بزرگم و اون ساختمون زیر آب فرو رفته، همه‌چیز محوه و کسی صدات رو نمی‌شنوه. باز بودن بیان هم باعث شده برم و به قبل‌تر نگاه کنم، به زمانی که بچه بودم و خیلی با الانم تفاوت داشتم.

آدم‌های زیادی این امتیاز رو ندارن که شخصیت خود چهارده ساله‌شون رو توی نوشته‌ها و کامنت‌ها منجمد کنن؛ اما به هر دلیلی این امتیاز به من داده شد و امیریوسف چهارده ساله به علاوه‌ی نسخه‌های دیگه و بزرگتر ازش توی این وبلاگ منجمد شدن، تا ابد و بدون اینکه دست زمان بهشون برسه.

عشق کتاب چهارده ساله تا همیشه پست می‌نویسه و صبح‌ها همزمان با کلاس‌های آنلاینش با دوست‌های مجازیش توی سرویس وبلاگ چت می‌کنه و چالش‌های سی روزه انجام می‌ده. اون‌ها می‌خندن و از *رقصیدن استفاده می‌کنن، دوباره و دوباره با هم توی پیام‌های خصوصی وبلاگشون آشنا می‌شن. دست‌نخورده توسط زمان. تا ابد. 

من آدم‌های زیادی رو دوست داشتم، این چیزیه که الان می‌تونم ببینم. زیر تموم اون نامه‌ها و آغوش‌ها و لبخندها و هزاران هزاران پیام‌های داخل تلگرام و چند صد کامنت و پست داخل بیان، عشقی بوده که نسبت به آدم‌ها و حیات داشتم. تلاش کردم کمش کنم یا تغییرش بدم اما نشد و به همین دلیل هیچوقت ازش پشیمون نمی‌شم. بعضی اوقات هم باید بگی "همینه که هست"، فکر کنم.

و بهش ادامه می‌دم، به طرفداریم از زندگی. هیچوقت ازش دست نمی‌کشم چون می‌دونم که مهم نیست چی بشه، نسخه‌ای از ما هنوز داره کنار کسانی که دوستش داره لبخند می‌زنه و این موضوع تا ابد ادامه داره، چرخه‌ای از زندگی که هیچوقت شروع نشده و هیچوقت تموم نمی‌شه، دایره‌ای که می‌چرخه و می‌چرخه.

امیدوارم همتون خوب باشید، قوی باشید و عاشق همدیگه؛ همیشه.

شاد، آنا. خودم رو ده سال دیگه شاد می‌بینم. تو رو هم همین‌طور.

- شهر خرس، فردریک بکمن.

۲۲
من هنوز یادمه.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان