خیلی سریع حرکت میکنم.
درمورد خاطرهها صحبت کردیم؛ خاطرهها توی ذهنم خیلی رنگ و بوی شدیدتری میگیرن. رنگها جلوی چشمام ذوب میشن و فرکانس صداها تغییر میکنن. چندین سال توی اون خاطره میمونم و بعدش چند سال دیگه رو هم توی فضا سپری میکنم. معلق و دور از همه.
به نظر ترسیده میآم و واقعا هم هستم. منظورم اینه که چه زمانی نبودم؟ کاشکی تا ابد توی اون شب بارونی توی دانشگاه زندگی میکردم. بارون، تاریکی شب، خندهی آدما و جشن. با آدمها حرف میزنم و اونها منو میبینن؛ نمیدونم کدومش بدتره، اینکه منو میبینن یا اینکه فکر میکردم قرار نیست منو ببینن؟
حالا توی دانشکده نشستیم و هر چند ثانیه نور صاعقهها اونجا رو روشن میکنه و یکم بعدش صداش بهمون میرسه. نمیدونم کدومش بدتره، اینکه اتفاق مهمی نیفتاد یا اینکه دلم میخواست اتفاق مهمی بیفته؟
اگه به اندازهی کافی توی اتوبوس برگشت از دانشگاه بمونم ممکنه من رو برگردونه به خود دانشگاه؟ نمیخوام برم. بیرون دانشکده میایستم، لطفا بهم یه نشونه بده.
قهوهم رو از کافهی دانشگاه میگیرم و میام بیرون، نور خورشید چشمم رو میزنه، کفشام ذوب میشن و باید بدوئم. شیشه کف پاهام رو خونی میکنه. آخ. دوباره من و ردپاهای خونیم، فکر کردم اینو سال چهارصد و یک کنار گذاشتیم. کاشکی میشناختنت، ولی چه فایده وقتی خودتم خودتو نمیشناسی؟
احتمالا به خاطر این سریع حرکت کردن یه روزی میمیرم.