کتابخانه اسرار

محصور بین کتابا، شایدم نه.

*کوبیدن بر طبل شادانه* (گاهی حتی پیروز و مردانه)

امم... سلام برشما! یک عدد بی شرف تازه به بیان آمده هستم و خیلی خوشحالم که کتابخونمو باز کردم! اصلا بیاین اینجا، بوی کتابمو حس کنین، بوی کتاب نو، بوی قفسه های کتاب، کتابای شازده کوچولو رو سمت راست ببینید.. سلام! آماده باشید که قراره یه طومار معبد شائولین بخونین، اگه دوست ندارینم برام مهم نیست، چندروزاز کتابخونم دور بودم و میخوام فقط  بنویسم ^-^

+بگذریم از ظهر، این پسترو یه قسمتاییشو چندوقت پیش نوشتم.

 

*میتونم به جرئت بگم یکی از بهترین انشاهای عمرمو نوشتم، زودتر از همه دست میگیرم، چندبار رو اون علامت دست لعنتی که در طول روز بهم چشمک میزنه تا روش کلیک کنم تو اسکای روم کلیک میکنم و وقتی دیدم همین حالا ممکنه معلم ببینتم دست از دست گرفتن مکرر بر میدارم. اولین نفر شدم توی صف.

معلم: انگار آقای کتاب اولین نفر توی صف مون هستن، بفرمایید آقای عشق کتاب...

اجازه حرف زدن بهم میده، اول بهترین کاری رو میکنم که یه دانش آموز مجازی میتونه بکنه. :«صدامو دارید استاد؟»

معلم: بله داریم... بفرمایید.

من شروع میکنم به خوندن، سعی میکنم لحنمو مرتب کنم و صدامم وسطش نگیره، گفته بودم یه زمان مدیدی توی تئاتر مدرسه بودم؟ یا برای مراسم مدرسه همیشه مجری میشدم؟ خودمم قبول کردم که مجری خوبی هستم. لحنمو جاهایی که علامت گذاشتم بالا میبرم، جاهایی که ستاره گذاشتم پایین و سعی میکنم از روی خط بدم بخونم، من از خطم متنفرم.

و در آخر تمومش میکنم... لبخندی میزنم و با اینکه میدونم اون لبخندمو نمیبینه میگم: تموم شد استاد. بهترین انشایی بود که جلوش خونده بودم. بالاخره درست کردن لحنم کار خودشو کرد...

حرف نمیزنه، هیچی نمیگه و نگران میشم نکنه تموم این مدت صدام قطع بوده و داشتم برای مورچه هایی که سرشونو با تاسف برم تکون میدادن انشا میخوندم؟ولی بالاخره حرف میزنه، صدای خودکارش میاد و میگه...

معلم: خیلی خوب بود آقای عشق کتاب. فقط میخواستم بپرسم که از کدوم سایت کمک گرفتین؟ از اینترنت چقدر استفاده کردین؟

من: ://///

_______

ازم نپرسین که چقدر از معلم ادبیاتم دل خوشی دارم، چون هیچ دل خوشی ازش ندارم، اونم وقتی که با معلم ادبیات سال قبلم مقایسه میکنم، سال قبل خیلی سخت گیر بود، خیلی خیلی سختگیر بود و.. من تخصصم معلمای سختگیره، نمیتونم با معلمایی که با همه صمیمن صمیمی بشم، ولی معلم سختگیر؟ چرا که نه. سال پیش فقط من و چندنفر دیگه توی انشا میدرخشیدیم و تلاشمونو میکردیم و از تخت پادشاهیمون(!) نیوفتیم پایین.

ولی امسال؟ اوه سینیور و مادمازل های من، این معلمه اصلا نمیدونه داره چیکار میکنه! طرف یه انشای خوب مینویسه میگه از اینترنت کپی کردی، یعنی اینجوریه توی ذهنش: خیلی ضعیف، ضعیف، متوسط، قوی، خیلی قوی، کپی کار از اینترنت:/ هرکی خوب بنویسه میگه از اینترنت کپی کردی -_- فقطم من نیستم، خیلی از لجندای انشاهامون:/

یا مثلا یه ماه قبل داشت میگفت یه توصیف فلان ازتون میخوام که این توش رعایت شده باشه این توش کم باشه و این حرفا، من توصیف گفتم براش گفت خیلی خوبه عشق کتاب، فقط از کدوم کتاب برش داشتی؟ و منم جلوی خودمو گرفتم نگم: از کتاب خودم مهندس! صفحه 146 فصل 5 ام!

 

بگذریم...

دور شدن از بیان و خشک شدن چشمه نوشتنم، باعث شد بیشتر از قبل توی اینستا و یوتیوب باشم، و عزیزای من، نمیدونین چه لذتی داره رفتن توی کامنتای اینستا و دیدن دعوای دونفر زیر یه کامنت، این میخواد اونو قانع کنه، اون به این محل نمیذاره، اون خونش به جوش میاد، اون عصبانیش میکنه و آخرش با یه بی محلی و «تو در حد من نیستی!» خاتمه پیدا میکنه. جذابه! :) یا مثلا جدال و جنگ دونفر زیر یه پست که درمورد خدا داره حرف میزنه، کی اینستا انقدر چرت و پرت توش زیاد شد؟ -_- قبلا کمتر اینجوری بود، حس یه مسافر جدیدو دارم که از کشور خودش(یوتیوب) اومده یه کشور دیگه(اینستا) و دهنش باز مونده از این همه تغییر. من اصلا نمیتونم با اینستا کنار بیام. عوضش عاشق یوتیوبم... و اطمینان بهتون میدم اگه یکم کیفیتو بیارین پایین حتی از اینستا هم اینترنت کمتر مصرف میکنه *لبخند آرامش بخش* و همش تو اوج بی حوصلگیم بهشون الهام میشد و یهو میدیدم عه! میا ویدیوی جدید گذاشته، و ویدیوهای جدیدش خیلی بهترن. حس خوبی به آدم میدن، مخصوصا یکی از ویدیوهاش که داشت یاد میداد چجوری برنامه ریزی کنیم. میا رو نمیشناسین؟ اینه.

دومین نفر پرطرفدار یوتیوب فارسی و دارای بالاترین ویو بین یوتیوبرای فارسی=)) هر ویدیوش کم کمش 500 هزارتا ویو میخوره و بالای 85 هزارتا سابسکرایبر داره که معادل تقریبا 1 میلیون فالوور تو اینستاس=) دیگه چی بگم؟ (من حس میکنم دارین اذیت میشین از این حرفام، ولی بعدش یادم میوفته خیلیا درمورد این کیپاپرا پست میزنن و من با اینکه نمیشناسمشون پستشونو میخونم و بدمم نمیاد. پس نظر لازم نیست، خوشت نمیاد نمیخواد بخونی=)) توضیحاتش تو اون سایته هست=) خیلیا میا رو به خاطر ادیتای قشنگ و جدیدش دوست دارن، لازمه بدونین توی یه ویدیوی یوتیوب اگه ویدیو غذا باشه ادیت ادویه اونه، بدون ادیت ویدیو هیچه. و اگه میخواین یوتیوب دیدنو شروع کنین میتونین برین ویدیوهای میا رو ببینین، من اینجوری به یوتیوب علاقه داشتم و این مدالو دارم که وقتی بانو میا 50 هزارتا سابسکرایبر داشت دنبالش کردم*عینک دودی*

پس... اگه میارو دوست ندارین میتونین برین سراغ آریا رحمتی(آریا کئوکسر) که میشه پرطرفدارترین یوتیوبر ایرانی، با 96 هزارتا سابسکرایبر و 4 هزارتا دیگه کافیه تا این داداشمون لوح تقدیر یوتیوب بیاد در خونش. (یوتیوب وقتی 100 هزارتایی میشین بهتون از شرکت خودش لوح تقدیر میدهD:)

هرچند آریا زیاد باب سلیقه خیلی از افراد اینجا نیست، گیم پلی بیشتر میذاره، بیشترشونم ترسناکهD:

(اگه رفتین یوتیوب فارسی و چیزای عجیب غریبی دیدین تعجب نکنین، خودتونم میدونین توی یه کامیونیتی که پیشرفت میکنه آدمای لوس و مسخره پیدا میشن. مثل همون اینستا.. هرچند کمتر از اینستاست:)

و... کارای دیگه ای که کردم این بود که آرشیوای هایلایت الیستا رو خوندم، برای چندمین بار و... چقدر حس خوبی داشت=) مثلا اون موقع که مه آلود تازه میخواست چاپ شه، استوریای اون موقعش، اینکه دوستاش برای حوا(شخصیت اصلی کتابش) تولد گرفته بودن، اینکه توی هایلایت نوشتناش سوالای ملتو جواب میداد، عجب... چرا من اینجوریم که اول فکر میکنم یکی خل و چله و بعدش براش احترام قائل میشم؟ الیستا رو هم اول فکر میکردم یه جوریه، ولی الان نویسنده موردعلاقمه، آرمینا هم همینطور، دارن شانم همینطور، لی باردگو هم همینطور! (:/)

«احترام قائل بودن» این چیزیه که شما اگه منو بشناسین درموردم میدونید، من هیچوقت نمیگم از طرف خوشم اومد، هیچوقت نمیگم عجب آدم باحالی بود، میگم براش احترام قائلم، احترام قائل بودن توی ذهن من یعنی که من طرفو به عنوان یه آدمی که لایق احتراممه قبول دارم، چه بسا حتی ازش خوشم نیاد، اون باید بهش احترام گذاشته بشه، من ازش خوشم نمیاد ولی انقدر به این آدما کمک میکنه، من ازش خوشم نمیاد ولی آدم خوبیه. احترام قائل میشم براش.

# بخش «عشق کتاب؟» بالای وبمو دیدین؟ حالا که دارم نظراتشو میخونم میبینم چقدر تازه با دوستام آشنا شدم ._. اولین بار اونجا آرامو شناختم، یا موچی... هی! یه چیزی بگم باورتون میشه؟ من از اون اولا که تازه با موچی آشنا شدم کلمه «بانو» تو دهنم بوده! به موچیم اون اولا گفتم بانوی اوتاکوD: یا مثلا... اولین بار با حنا توی «عشق کتاب؟؟» آشنا شدم یا حتی با آرامD:

و پلات نویسی، اکثرنویسنده ها میگن سخت ترین بخش نوشتن ادیت و بازنویسی دوباره کتابه، شایدم واقعا سخت باشه ولی نه:/ از نظر من باحالم میتونه باشه، شما فرض کنین اون کتاب لعنتیتون رو تموم کردین و حالا دارین آروم آروم ادیتش میکنین و به شخصیتاش رنگ و بو میبخشین و گندایی که زدین رو جمع میکنین.. زیاد سخت نیست ولی... ولی به نظر من سخت ترین بخش نوشتن پلات نویسیه:/ پسر من اصلا نمیتونم پلات بنویسم، اصلا نمیتونما! اصلا! آخه چه دلیلی داره اصلا پلات نوشتن:/ آرمینا گفت همون اول شخصیتارو طرح میکنه بعدش شروع به تایپ میکنه ولی من شخصیتم نمیتونم طرح کنم، همش تو ذهنمه، تو تایپ میارمش وسط داستان. خلاصه که از الان اعلام میکنم من نمیتونم پلات بنویسم! قدر روح پلات نویس خودتونو بدونین!

فکر میکنم بس باشه برای امروز، هرچند قبل از این یه عالمه حرف داشتم بزنم که.. همش پودر شد فعلا:/

پ.ن1:عامم... من گیج شدم، شما دخترین یا دخترایی که تو دنیای واقعی دخترن؟ :/ این حجم از تفاوت بی سابقست -_-

پ.ن2:قاطی پاتی ترین پستی که میتونستم بنویسم احتمالا همین بود.

پ.ن3:عـه! پاشو بیا ببینم، این کارا چیه؟ وبتو برا چی میبندی؟ :/

پ.ن4:لعنتی... دلم حتی برای اون روزایی که با «ر» سر کلاس ورزش میرفتیم اون فروشگاهه دلستر میگرفتیم تنگ شده، چقدر خوب بود =") حتی اون موقع هایی که فوتبال بچه ها رو نگاه میکردیم و به چهره اونایی که سعی دارن تمرکزشونو از دست ندن میخندیدیم، واقعا چرا آدما عوض میشن؟

پ.ن5: آهنگ خارجی خوبی سراغ دارین که خیلی آروم و با آرامش باشه (مثل لاولی و بلو اندگری)؟ =))

۵۱ ۱۷

Lover: X

 

بهم بگین عشق کتاب، یا... هر اسمی که براتون یادآور یه خاطره خوبه=) باهام آشنا شین و... خوش بگذرونین.

و... من همینجام، توی کتابخانه اسرار، نشستم کنار کتابام و... باهاتون حرف میزنم، پس فقط... خوش اومدین=)

دوست دارم موقع خوندن مطالبم به این آهنگ گوش بدین، به نظرم قشنگه و شاید هرازگاهی تغییرش بدم.

آخرش که چی؟ بزرگترا همیشه خسته کنندن.

 

 
bayan tools Amy Macdonaldthis is the life

دریافت

۳۵ ۵۱

یک دو سه... ستارم روشن شد؟

ســـ... سلام، من عشق کتابم و... و خوش... خوش اومدید به رادیو عشق کتابـــ... *پارازیت*

 

ســ... سلام!smiley

من... من امیریوسفم.

یه کرم کــ ... کتاب حرفه ای. *پارازیت*

واقعا نمیدونم چی بگم، احساس میکنم بیان واسم راحت نیست... شاید یهو دیدی رفتم... *پارازیت* (چکیده دوتا از کامنتای من به دونفر که بهشون اعتماد دارم در دوزمان مختلف)

بانوی من، متاسفم اگه ناراحتت کردم، سینیور؟ اسم... جا... جالبیه. استلا... و.. وایولت، آ..آرتـی، من ناشـناسم... و نمیفهمید من... مــن کیم! *پارازیت*

اســ...استلا، تو همون ناشناسی؟ وا... واقعا؟*پارازیت*

آرتمیس اسم... اسم الهه ما... ماه و شب و... هستش. واوو، پس اسمت آرتمیسه؟ خوشوقتم! *پارازیت*

آرام! من باور.... باورم نمی...شه  نمیشه که تو 15 سالته! *پارازیت*

هانی بانچ؟ اسم قشـ...قشنگیــه، چیــی صداتتتتتتتت*پارازیت* چی صدات کنم؟ *پارازیت*

ممــ... ممنونم وایولت، تو... تو دوست فوق العاده ای هستــییییی*پارازیت* هستی.

سلامــــــ.heart

امروز میخوام... میخوا.... میخوام... یه کتاب معرفی کنمممممم *پارازیت*.

یه کتابی که به نطر من شاهکار بزر... بزرگیــه که تخیل خیلی هارا دوباره فعال کر... کر... کرده. *پارازیت*

اگه.. اگه بخوام.... یه خواهر بزرگتـــر توی بیان انتــخاب کنـ... کنـ... کنم اون نوبادیه.

قشنگ بود... بود، بود بود کیدو*پارازیت*

رمزو.... رمزو بگو... عشــ... عشق کتاب! *پارازیت*

چشــ... چشــم بانوی سرآشپز.... *پارازیت*

حنـ... حنا! ما چقدر شبیهیم!

علیرضا... تا..تا..تاکی ، استـ... استفان...

یومیکـــ.... یومیکو.

و همشون...

و اینگونه شد، روزی روزگاری، امیریوسف وارد جادوگران شد، تبدیل به پیتر شد، پیتر با مگان جونز آشنا شد، مگان جونز او را تبدیل به عشق کتاب و خودش را تبدیل به شیفته کرد و اکنون تو اینجایی، همراه با دوستانت و خانواده مجازی اتتتتتت *پارازیت و خاموش شدن*

________________

_خب؟

_چی خب؟

_چندسالت شد؟

_سال؟ روز، فعلا که وبلاگم میگه 260 روز.

_الان باید بگم تولدت مبارک؟

_لطف میکنی.

_آخه تولدت نیست.

_راست میگی ولی عوضش حالا بالای 100 نفره که منو میشناسن.

_تبریک میگم.

_ممنون، بهتری؟

_آره، بدک نیستم.

_خوبه.

هودی پوش شماره دوم درست هودی پوش اولی را گرفت و گفت: «بیا بریم.» هودی پوش اولی گفت: «کجا؟»

دومی گفت: «میخوایم بریم سمت قطارمون.»

***

_نوبادی جات راحته؟

نوبادی از پشت دستی تکان داد و لبخندی زد، هودی پوش دومی سیبی از درون سبد در حال حرکت برداشت و به اولی گفت: « من  در عجبم نوبادی چطوری از اون موقع تاحالا اعتراض نکرده، اولین نفری که اومد تو قطارمون اون بود.»

اولی سری با تاسف تکان داد و گفت: «بس کن عشق کتاب، بعدشم مگه اولین نفر شیفته نبود؟» عشق کتاب سیب را گاز گرفت و دستش را دور شانه امیر انداخت. «نه، اینطوری فکر میکردیم، اتفاقا تو یه روز دنبالمون کردن ولی نوبادی زودتر دنبال کرده.» امیر دستش عشق کتاب را از روی شانه اش برداشت و گفت: «که این طور.»

«داره آماده میشه کم کم.»

«قطارمون؟»

«آره»

عشق کتاب به چندین و چند مسافری که همه درحال جمع کردن وسایلشان و حرکت به سمت قطار بودند نگاه کرد و از امیر پرسید: «باورت میشه که الان بالای 100 نفر دنبال کننده داریم؟»

«نه.»

«مرسی:/»

«نه باور نمیکنم، ولی باید خوشحال باشیم، بیخیال، کی باید راه بیوفتیم؟»

«یکم دیگه، وقتی همه اومدن» و هر دونفر، بدون اینکه چیزی به هم بگویند، همراه با یکدیگر به سمت اولین واگن رفتند، در زدند و وارد شدند. «راحتین؟»

***

+سلام! من عشق کتابم و اونم که اون پایینه امیره، خواستیم بگیم که... ممنونم که همیشه بودین، منو شناختین، باهام خوب رفتار کردید، کمکم کردید، باعث شدید خداروشکر کنم که هستین و ممنونم که الان دارین اینو میخونین، اینجا قطاره صدتایی شدنمونه، و داره راه میوفته، پس... بشینید، لذت ببرید و خوش بگذرونین! من عشق کتابم خیلی ممنونم که واقعا تااینجا همراهم بودین، صدامو شنیدین، به دردودلام گوش کردین، باعث بشین ناراحت بشم، باعث شدین خوشحال بشم، و هرچیزی نوشتمو خوندین، تغییر مودامو تحمل کردین و شدین صمیمی ترین دوستایی که دارم! و ممنونم که کاری کردین بیان بشه یه عضو جدانشدنی از زندگیم.

من عشق کتابم و... ممنونم که تا اینجا باهام بودید. مخصوصا واگن یک و دو، دوستام=) واقعا ممنونم!

۱۴ ۲۴

ماریا، بانوی من.

خودم میدونم عکس هیچ ربطی به موضوع پست نداره ولی به نظرم خوب بود:دی

و... لازمه بگم این پست یکی از طولانی ترین پستام بود به خاطر اینکه هرکدومو توی یه روز و یه حالت روحی نوشتم، برای همین انقدر درهم و برهمه و... میخواستم بگم خواهش میکنم، مجبور نیستین بخونینش، من هیچ مشکلی با نخوندنش و کامنت نذاشتنش ندارم، ممنون.

۱۹ ۱۹

بیاین آتیششون بزنیم...

 

مجبور نیستین بخونینش:)

مجبورین بخونینش! همین که گفتم، اگه نخونینش میام در خونتون و با ماسک دالی و آهنگ بلاچاو خونتونو تحت فرمانراویی درمیارم.

۱۵ ۱۸

شب های ستاره ای: شب چهارم!

دلتون می خواد بهتون چی بگن ؟ چه تعریفی از شما بشه ؟ بهتون بگن باهوشین، خلاقین یا زیبایین؟! اهمیتی نداره اگه تابحال کسی اینارو بهتون گفته. امشب خودتون اون رو بنویسین. 

و دوباره درمورد تعریفای دیگران از خودم...

بذار یکم فکر کنم...  من نه اینکه آدم پرتوقعی باشم، ولی وقتی ازم تعریف میکنن، اونم تعریفی که درست و اونی باشه که میخواستم باشه، ذوق میکنم، مثلا... مثلا سعی میکنم که مهربون باشم و میان میگن تو چقدر مهربونی! میدونین... همین که آدم نتیجه کاراش رو میگیره لذت بخشه، و من میتونم با افتخار اعلام کنم تاحالا برای هرکار مثبتی که تلاش کردم نتیجه اش رو گرفتم، حداقل که اینجوری بهم گفتن. ولی یکی از تعریفایی که میخوام ازم بکنن و باید براش تلاش کنم، یکیش برای خلاقیته، که صفت خلاق رو بهم بدن و یکیم... یکیم فکر میکنم زیبایی باشه، آره همیناست. و لذت بخشه نه؟ تموم اون چیزای درونی که میخواستم رو به دست آوردم، بهم گفتن مهربونی، بهم گفتن درک میکنی، بهم گفتن شنونده و همدم خوبی هستی، بهم گفت دوست خوبی هستی، بهم گفتن پسر خوبی هستی... (از تاثیرات بچه مثبت بودن تو مدرسه، از سری تعاریف ثابت هر معلم:دی) و اینکه بهم اینارو گفتن برام از هرچیزی بهتره، شاید یه ماه پیش دلم میخواست یکی اینارو بهم بگه، ولی الان چندنفر بهم گفتن  و خوشحالم کردن=)

و راستی... یکی از چیزاییم که دوست دارم بهم بگن... اینه که بگن نویسنده خوبی هستی، که فکر کنم چندنفر قبلا گفتن چقدر خوب مینویسی، ولی من منظورم نویسندست، که چندسال بعد وقتی یه کتاب به اسم نویسنده عشق کتاب اومد بیرون یکی نقد و بررسیشو بزنه و بگه وای! چه کتاب خوبی بود! عشق کتاب توانایی فوق العاده ای توی توصیف فضا* داره! =))

*خودم حس میکنم توی نوشتن بیشتر از هرچیزی توی توصیف فضا مهارت دارم ^_^

____

+بسه -__- اگه دفعه بعد بازم کوتاه شد شاید بیارمش توی یه پست جدا و هر شب به روزش کنم.

++ واقعا ممنون ازتون که انقدر خوبین=)

۱۱ ۱۴

شب های ستاره ای: شب سوم!

آخرین تعریفی که ازتون شده چی بود ؟ چیکار کرده بودین ؟ کی ازتون تعریف کرده ؟ شایدم این خودتون بودین که از خودتون تعریف کردبن ، مهم نیس! بنویسین .

آخرین تعریف؟ بذارید فکر کنم... امم، آره، تو همین وبلاگم توی پست قبل فکر کنم کیدو ازم پرسید که بیماری خاصی دارم نظرارو دیر جواب میدم؟ D: (شرمنده کیدو=) اصلا نتوسنتم مقاومت کنم دربرابر نذاشتنش D:)

ولی نه! جدایی از شوخی... آخرین تعریف جهان هیچ بهم گفت صدات خیلی خوبه و کلا آخرین تعریفایی که ازم شده این بوده که صدام چقدر خوب بوده=)) و منو خیلی خوشحال کرده=)

_______________

کوتاه بود؟ دیگه چی بگم؟ =))

+و آره.... بدویین بیاین غرفه هشت، از اتاق فرمان بهمون خبر رسیده یه دوست خیلی خیلی عزیزی اومده و قطع دنبال کردن زده=) و الان دوباره 99 نفریم، حتما تبریکاتو بیاین پس بگیرین تا بعدا که دوباره صدنفری شدم بهم بدین=)

+از سردرد متنفرم... تمام :/

+شما حس نمیکنین بیان خیلی بی روح شده؟ نمیدونم چرا ولی اصلا آدم ذوق قبلی رو برای وارد شدن به پنلش نداره، آهان همین حالا هم یه بوته خار از زمینای بیان رد شد! ایناهاشD:

۵۲ ۱۴

شب های ستاره ای: شب دوم!

یک نامه بنویسین برای بدنتون.از هر عضوی که توی بدنتون دارید و سالم هست تشکر کنید؛ از بدنتون بابت اینکه زنده هستید و داره زندگی میکنه تشکر کنید.

سلام رفیق! چه خبر؟ چطوری؟ یکم عجیب نیست که دارم باهات حرف میزنم؟ آخه... آخه تو خود منی، تو همون عشق کتابی، نه، حالا که فکر  میکنم نیستی، عشق کتاب روح منه، هرشخصیت آدمی توی روحشه، حالا اینکه روحشو سیاه کنه یا... ازش مراقبت کنه به خودش مربوطه، الان باید ازت تشکر کنم؟ واقعا؟

میدونی... خیلی چیزا توی دلم.... توی دلت مونده که بخوام ازت/ از خودم تشکر کنم، مثلا... بهتر از اونی تشکر کنیم که دوستش داری، همونی که حرفشو میزنی، نمیدونم... مو جزو عضو سالم بدن محسوب میشه؟ من حسابش میکنم، آخه یه عالمه آدم داریم که موی سالم ندارن، یا مثلا کم پشتی مو و اینجور چیزا... ممنون موهای خفنم! موهای میگلیم! با اینکه اونقدر و خیلی شبیه موهای میگل نیستین بازم ممنون! اینکه مثل موهای دوستم لخت نیستین ممنون، اینکه بخش مهمی از تیپم حساب میشین ممنون=))

قسمت دوم چی؟ بریم سراغ بدنم؟ معلومه که باید ازش تشکر کنم! بدن عزیزم، برای اینکه چقدر بدنمو دوست دارم باید یکم فکر کنین، همونقدر که از چهرم ناراضیم عاشق بدنمم^^ بدنم، همیشه از اونایی بودم که هیچوقت چاق نمیشن، هرچی بخورن چاق نمیشن، نمیدونم ورزشم بکنن لاغر نمیشن، انگار بدنم اصلا به کارای پیرامونم اهمیت نمیده، هرسالی که بزرگتر میشم خودش یه مقداری به وزنم اضافه میکنه و واقعا ممنونم ازت=)) یا... بابا چی میگفت چندسال پیش؟ یادته که میگفت تو، یعنی همون بدنم عضلانیی؟ اسمشو درست یادم نیست ولی بابام گفته بود که بدنا توی چندتا دسته دسته بندی میشن، بدن من توی یه دستس به اسم... نمیدونم عضلانی؟ استخوانی؟ یادم نیست درست؟ ولی یادته میگفت بدنم برای هرورزشی میتونه آماده بشه و... برای بدنسازی هم خوب شکل میگیره؟ یا یادته میگفت اکثر ورزشکارا این دسته بدنا رو دارن؟ من که نمیخوام ورزشکار بشم ولی ازت ممنونم=)) اول فکر میکردم همینجوری بهم میگفت ولی... یه بار که به یکی از شاگرداش برنامه مینوشت درمورد این دسته بندیه شنیدم و خوشحالم که درسته!=))

پس فقط ممنون=))) اینکه باهامی، اینکه قلبم توی سینم میتپه، اینکه چشمام حتی میتونه توی یه فضای نیمه تاریکم کتاب بخونه، اینکه دستام برای تایپ سریعن، اینکه از همسن و سالام برای دویدن سریعترم، اینکه هماهنگیت توی چشم و دست خیلی خوبه و اینکه خیلی زود یادگرفتی مکعب روبیکو حل کنی و رکورد مدرسه رو زدی. اینکه واکنشات سریعن و یه عالمه کارای دیگه ای که برا کردی=))

و... ناراحت نباش، ناراحت نباش از اینکه پوستت خشکه، ناراحت نباش از اینکه ریه ت حجمش کمتر از استاندارد حجم ریه های همسن و سالانته،و ناراحت نباش! بیخیالش بابا، عوض این همه بدی یه عالمه خوبی داری و من ازش راضیم=)) ممنون از اینکه همیشه باهام بودی و زنده ای! و ممنون که یه عالمه خاطرات برام درست کردی=)

 

_______________________

+باتاخیر یک روزD:

+وهکاو! نمیدونم اینو میخونی یا نه یا حتی منو میشناسی ولی ممنونم که 100 امین نفری شدی که دنبالم کردی! =)

+در حال جواب دادن به نظرات قدیمی... ( آرام آرام نرم و نازک، چست و چابک D:)

۱۷ ۱۴

2021؟ (هدیه؟)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یکی از آخرین پست های 2020: شب های ستاره ای!

سلام=))

به یکی آخرین پستای اینجا توی 2020 خوش اومدین=) من خیلی وقت بود که میخواستم این چالشو شروع کنم و... خب، چه زمانی بهتر از آخرین شب 2020؟ اینو خودم نمیدونستم، ولی وقتی دیدم توی یوتیوب خیلی از یوتیوبرا زدن آخرین ویدیوی سال 2020 و فهمیدم امروز 31 دسامبره، گفتم اینم بهونه، و اینو نوشتم. (خودم حس میکنم خیلی بی حال دارم مینویسم:/ نمیدونم چرا، شما با حال بخونید -_-)

این چالشو اینجا دیدم و ازش خوشم اومد، و بعدش دوباره اینجا خوندمش و بازم خوشم اومد=)) (دلیل بهتر از این؟ D:) و فکر کردم اینجوری بهتر میتونم خودمو بشناسم و چه میدونم، بیشتر لا به لای نوشته هام قایم نشم=)) امشبم که شبه(#سنگین) و خب... چه موقعی بهتر از امشب برای شروع کردن اولین شب؟! D:

بهترین شخصیتی که دارین چی هست ؟ چی شما رو خاص میکنه ؟ چی توی درونتون باعث میشه به خودتون افتخار کنین ؟ راجبش بنویسین.

من؟ با منی؟ چه چیزی منو خاص میکنه؟ بهترین شخصیتم؟ فکر کنم اینه که مهربون باید باشم، اینو چندنفر گفتن وگرنه خودم باور نمیکردم، اینکه میگن مهربونی به کنار، بهترین شخصیتی که دارم از نظر خودم که از هرخصلتی به نظرم بهتره، حتی از مهربونی بهتره اینه که سعی میکنم مهربون باشم، سعی میکنم درک کنم و سعی میکنم همدم باشم. من هیچکدوم اینا نیستم، ابدا. ولی.. سعی میکنم باشم و ازش راضیم=) این که دوست دارم و سعی میکنم آدم عوضی نباشم راضیم و فکر نکنم کسی باشه که مهربون یا همدم یا بامزه باشه و یا حتی کسی نیست که مادرزادی یه آدم عوضی باشه. همشون سعی کردن که اونجوری باشن، میدونم دوباره میگید میخواد از دوستاش مثلا بزنه ولی استلا سعی کرده که بامزه و مهربون باشه، وایولت سعی کرده که نویسنده خوب و مهربون باشه، موچی سعی کرده که مهربون و... خوب باشه، آره، خوب، فقط خوب. همین یه کلمه معنیشو میگه. هانی بانچ سعی کرده که مهربون و کیوت باشه، کیدو سعی کرده که مهربون و دوست باشه و حنا سعی کرده که مهربون و همدم باشه. و آخرش، آقای م سعی کرده که اون اول مهربون و بعدش عوضی باشه. میبینین؟ همشون سعی کردن. هیچکس همون اول اونجوری نیست. خیلیا هستن که سعی کردن ولی نمیتونم همشونو بگم. من به خودم افتخار میکنم که سعی میکنم امیدبخش باشم، سعی میکنم مهربون باشم و سعی میکنم درک کنم، و سعی میکنم همدم باشم. =) و بازم افتخار میکنم که سعی میکنم کسایی که سعی میکنن مهربون باشنو برای دوستی انتخاب میکنم، آقای م هم اولش مهربون بود.

من خاص نیستم، فکرم نکنم آخرش جغدم بیاد بگه یه جادوگری، فکر نکنم آخرش بفهمم که نیمه خدام و فکر نکنم بفهمم که آخرش وارث شاه آرتورم و قراره مورگانا رو شکست بدم، ولی من تصمیم نگرفتم، من توش نقشی نداشتم، ولی آخرش که میتونم خاص باشم؟ میتونم سعی کنم خاص باشم... میتونم؟ نه؟

 

سال نوی میلادیتون مبارک و امیدوارم 2021 سال از برادر یه سال کوچیکترش چیزی یاد نگرفته باشه، میگن بزرگترا بیشتر میفهمن و اشتباهای بچه کوچیکترو تکرار نمیکنن. اونم همینجوریه=)) نگران نباشین من ازش پرسیدم D:

۱۰ ۱۱
من هنوز یادمه.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان