شب های ستاره ای: شب سوم!

آخرین تعریفی که ازتون شده چی بود ؟ چیکار کرده بودین ؟ کی ازتون تعریف کرده ؟ شایدم این خودتون بودین که از خودتون تعریف کردبن ، مهم نیس! بنویسین .

آخرین تعریف؟ بذارید فکر کنم... امم، آره، تو همین وبلاگم توی پست قبل فکر کنم کیدو ازم پرسید که بیماری خاصی دارم نظرارو دیر جواب میدم؟ D: (شرمنده کیدو=) اصلا نتوسنتم مقاومت کنم دربرابر نذاشتنش D:)

ولی نه! جدایی از شوخی... آخرین تعریف جهان هیچ بهم گفت صدات خیلی خوبه و کلا آخرین تعریفایی که ازم شده این بوده که صدام چقدر خوب بوده=)) و منو خیلی خوشحال کرده=)

_______________

کوتاه بود؟ دیگه چی بگم؟ =))

+و آره.... بدویین بیاین غرفه هشت، از اتاق فرمان بهمون خبر رسیده یه دوست خیلی خیلی عزیزی اومده و قطع دنبال کردن زده=) و الان دوباره 99 نفریم، حتما تبریکاتو بیاین پس بگیرین تا بعدا که دوباره صدنفری شدم بهم بدین=)

+از سردرد متنفرم... تمام :/

+شما حس نمیکنین بیان خیلی بی روح شده؟ نمیدونم چرا ولی اصلا آدم ذوق قبلی رو برای وارد شدن به پنلش نداره، آهان همین حالا هم یه بوته خار از زمینای بیان رد شد! ایناهاشD:

  • ۱۴
  • نظرات [ ۵۲ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • يكشنبه ۱۴ دی ۹۹

    شب های ستاره ای: شب دوم!

    یک نامه بنویسین برای بدنتون.از هر عضوی که توی بدنتون دارید و سالم هست تشکر کنید؛ از بدنتون بابت اینکه زنده هستید و داره زندگی میکنه تشکر کنید.

    سلام رفیق! چه خبر؟ چطوری؟ یکم عجیب نیست که دارم باهات حرف میزنم؟ آخه... آخه تو خود منی، تو همون عشق کتابی، نه، حالا که فکر  میکنم نیستی، عشق کتاب روح منه، هرشخصیت آدمی توی روحشه، حالا اینکه روحشو سیاه کنه یا... ازش مراقبت کنه به خودش مربوطه، الان باید ازت تشکر کنم؟ واقعا؟

    میدونی... خیلی چیزا توی دلم.... توی دلت مونده که بخوام ازت/ از خودم تشکر کنم، مثلا... بهتر از اونی تشکر کنیم که دوستش داری، همونی که حرفشو میزنی، نمیدونم... مو جزو عضو سالم بدن محسوب میشه؟ من حسابش میکنم، آخه یه عالمه آدم داریم که موی سالم ندارن، یا مثلا کم پشتی مو و اینجور چیزا... ممنون موهای خفنم! موهای میگلیم! با اینکه اونقدر و خیلی شبیه موهای میگل نیستین بازم ممنون! اینکه مثل موهای دوستم لخت نیستین ممنون، اینکه بخش مهمی از تیپم حساب میشین ممنون=))

    قسمت دوم چی؟ بریم سراغ بدنم؟ معلومه که باید ازش تشکر کنم! بدن عزیزم، برای اینکه چقدر بدنمو دوست دارم باید یکم فکر کنین، همونقدر که از چهرم ناراضیم عاشق بدنمم^^ بدنم، همیشه از اونایی بودم که هیچوقت چاق نمیشن، هرچی بخورن چاق نمیشن، نمیدونم ورزشم بکنن لاغر نمیشن، انگار بدنم اصلا به کارای پیرامونم اهمیت نمیده، هرسالی که بزرگتر میشم خودش یه مقداری به وزنم اضافه میکنه و واقعا ممنونم ازت=)) یا... بابا چی میگفت چندسال پیش؟ یادته که میگفت تو، یعنی همون بدنم عضلانیی؟ اسمشو درست یادم نیست ولی بابام گفته بود که بدنا توی چندتا دسته دسته بندی میشن، بدن من توی یه دستس به اسم... نمیدونم عضلانی؟ استخوانی؟ یادم نیست درست؟ ولی یادته میگفت بدنم برای هرورزشی میتونه آماده بشه و... برای بدنسازی هم خوب شکل میگیره؟ یا یادته میگفت اکثر ورزشکارا این دسته بدنا رو دارن؟ من که نمیخوام ورزشکار بشم ولی ازت ممنونم=)) اول فکر میکردم همینجوری بهم میگفت ولی... یه بار که به یکی از شاگرداش برنامه مینوشت درمورد این دسته بندیه شنیدم و خوشحالم که درسته!=))

    پس فقط ممنون=))) اینکه باهامی، اینکه قلبم توی سینم میتپه، اینکه چشمام حتی میتونه توی یه فضای نیمه تاریکم کتاب بخونه، اینکه دستام برای تایپ سریعن، اینکه از همسن و سالام برای دویدن سریعترم، اینکه هماهنگیت توی چشم و دست خیلی خوبه و اینکه خیلی زود یادگرفتی مکعب روبیکو حل کنی و رکورد مدرسه رو زدی. اینکه واکنشات سریعن و یه عالمه کارای دیگه ای که برا کردی=))

    و... ناراحت نباش، ناراحت نباش از اینکه پوستت خشکه، ناراحت نباش از اینکه ریه ت حجمش کمتر از استاندارد حجم ریه های همسن و سالانته،و ناراحت نباش! بیخیالش بابا، عوض این همه بدی یه عالمه خوبی داری و من ازش راضیم=)) ممنون از اینکه همیشه باهام بودی و زنده ای! و ممنون که یه عالمه خاطرات برام درست کردی=)

     

    _______________________

    +باتاخیر یک روزD:

    +وهکاو! نمیدونم اینو میخونی یا نه یا حتی منو میشناسی ولی ممنونم که 100 امین نفری شدی که دنبالم کردی! =)

    +در حال جواب دادن به نظرات قدیمی... ( آرام آرام نرم و نازک، چست و چابک D:)

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • شنبه ۱۳ دی ۹۹

    2021؟ (هدیه؟)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • جمعه ۱۲ دی ۹۹

    یکی از آخرین پست های 2020: شب های ستاره ای!

    سلام=))

    به یکی آخرین پستای اینجا توی 2020 خوش اومدین=) من خیلی وقت بود که میخواستم این چالشو شروع کنم و... خب، چه زمانی بهتر از آخرین شب 2020؟ اینو خودم نمیدونستم، ولی وقتی دیدم توی یوتیوب خیلی از یوتیوبرا زدن آخرین ویدیوی سال 2020 و فهمیدم امروز 31 دسامبره، گفتم اینم بهونه، و اینو نوشتم. (خودم حس میکنم خیلی بی حال دارم مینویسم:/ نمیدونم چرا، شما با حال بخونید -_-)

    این چالشو اینجا دیدم و ازش خوشم اومد، و بعدش دوباره اینجا خوندمش و بازم خوشم اومد=)) (دلیل بهتر از این؟ D:) و فکر کردم اینجوری بهتر میتونم خودمو بشناسم و چه میدونم، بیشتر لا به لای نوشته هام قایم نشم=)) امشبم که شبه(#سنگین) و خب... چه موقعی بهتر از امشب برای شروع کردن اولین شب؟! D:

    بهترین شخصیتی که دارین چی هست ؟ چی شما رو خاص میکنه ؟ چی توی درونتون باعث میشه به خودتون افتخار کنین ؟ راجبش بنویسین.

    من؟ با منی؟ چه چیزی منو خاص میکنه؟ بهترین شخصیتم؟ فکر کنم اینه که مهربون باید باشم، اینو چندنفر گفتن وگرنه خودم باور نمیکردم، اینکه میگن مهربونی به کنار، بهترین شخصیتی که دارم از نظر خودم که از هرخصلتی به نظرم بهتره، حتی از مهربونی بهتره اینه که سعی میکنم مهربون باشم، سعی میکنم درک کنم و سعی میکنم همدم باشم. من هیچکدوم اینا نیستم، ابدا. ولی.. سعی میکنم باشم و ازش راضیم=) این که دوست دارم و سعی میکنم آدم عوضی نباشم راضیم و فکر نکنم کسی باشه که مهربون یا همدم یا بامزه باشه و یا حتی کسی نیست که مادرزادی یه آدم عوضی باشه. همشون سعی کردن که اونجوری باشن، میدونم دوباره میگید میخواد از دوستاش مثلا بزنه ولی استلا سعی کرده که بامزه و مهربون باشه، وایولت سعی کرده که نویسنده خوب و مهربون باشه، موچی سعی کرده که مهربون و... خوب باشه، آره، خوب، فقط خوب. همین یه کلمه معنیشو میگه. هانی بانچ سعی کرده که مهربون و کیوت باشه، کیدو سعی کرده که مهربون و دوست باشه و حنا سعی کرده که مهربون و همدم باشه. و آخرش، آقای م سعی کرده که اون اول مهربون و بعدش عوضی باشه. میبینین؟ همشون سعی کردن. هیچکس همون اول اونجوری نیست. خیلیا هستن که سعی کردن ولی نمیتونم همشونو بگم. من به خودم افتخار میکنم که سعی میکنم امیدبخش باشم، سعی میکنم مهربون باشم و سعی میکنم درک کنم، و سعی میکنم همدم باشم. =) و بازم افتخار میکنم که سعی میکنم کسایی که سعی میکنن مهربون باشنو برای دوستی انتخاب میکنم، آقای م هم اولش مهربون بود.

    من خاص نیستم، فکرم نکنم آخرش جغدم بیاد بگه یه جادوگری، فکر نکنم آخرش بفهمم که نیمه خدام و فکر نکنم بفهمم که آخرش وارث شاه آرتورم و قراره مورگانا رو شکست بدم، ولی من تصمیم نگرفتم، من توش نقشی نداشتم، ولی آخرش که میتونم خاص باشم؟ میتونم سعی کنم خاص باشم... میتونم؟ نه؟

     

    سال نوی میلادیتون مبارک و امیدوارم 2021 سال از برادر یه سال کوچیکترش چیزی یاد نگرفته باشه، میگن بزرگترا بیشتر میفهمن و اشتباهای بچه کوچیکترو تکرار نمیکنن. اونم همینجوریه=)) نگران نباشین من ازش پرسیدم D:

  • ۱۱
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • جمعه ۱۲ دی ۹۹

    رادیو عشق کتاب: سفرنامه.

    (عامم... این قرار بود دیشب نصفه شب پست بشه، ولی... بیخیالش شدم، میخواستم پستش نکنم ولی دلم نیومد، پس به توصیه یکی گوش کردم و اینو نوشتم و انتشارو زدم=)) شما فرض کنید صبح امروز دارید اینو میخونید، یا... یا حتی نصفه شبD: )

    ســــلام بیــان!

    همراه با شما هستیم با یه رادیو عشق کتاب دیگه، الان ساعت 12 و 10 دقیقه نیمه شبه، یعنی 10 دقیقست که وارد شنبه شدیم و خیلیامون قراره صبحش بریم و امتحانامون رو شروع کنیم! من عشق کتاب هستم و حالا چرا اینجام؟ اومدم تا بهتون بایا(شازده کوچولو) رو معرفی کنم. و شاید براتون سوال باشه که چرا این موقع شب داری تایپ میکنی؟ اومدم بگم خوشحالم که دیگه لازم نیست فیزیک بخونم و الان در خدمتتونم، الان اینجا همه چی(همچی؟ :/) ساکته و من وقتی همه جا ساکت باشه بهتر میتونم تمرکز کنم، فقط باید یکم صدای تایپ کردنم رو بیارم پایین تر، چون خودمم قبول دارم، وقتی سعی میکنم سریع تایپ کنم کل خونه با صدای کیبورد میلرزه:/ و باید سعی کنم به عروسک پنگوئنی کوچیکم که برای بچگیمه و خیلی ترسناک بهم خیره شده نگاه نکنم، عامم... اخباری از کشته شدن مردم به وسیله عروسک داشتیم؟

    خیلیاتون شاید اینو صبح ببینین، وقتی که آزمونتون رو تموم کردید، یا قبلش، اگه قبلشه که باید بگم موفق باشی و اگه بعدشه باید بگم امیدوارم خوب داده باشی، اگه هم آزمون نداری که... خوش به حالت! بعضیاتون ممکنه نصفه شب اینو بخونین، مثل اون دوستم که بعضی وقتا ساعت 5 صبح میاد بیان یا حتی یومیکو، که داره 5 تا فصل زیست رو میخونه و الان اسم خودشو دید، یومیکو! از اینطرف برای شنونده ها دست تکون بده! امیدوارم زود تموم بشه اون زیست!

    و همراهتونیم با یه سفرنامه فوق خفن از عشق کتاب، اینجوری که نشون میدم چرا نبودم این چندوقت و چیکارا کردم، بالاخره پیتر جونزتون باید از این وقتش استفاده میکرد دیگهD:

    1)بازاندیشی

    مرحله اول، بازاندیشیه، اینجا رفتم و از همون اول تموم وبلاگاتون رو درو کردم(:/) آروم آروم رفتم عقب و شروع وبلاگاتون رو خوندم، دیدم افرادی که توی بیان دوستشون دارم چجوری پست مینوشتن، دغدغه هاشون چی بوده اون موقع، و... کامنتای خودمو میخوندم، اینکه ببینم اینجوری برای یکی کامنت میدادم، بعضی وقتا خجالت آور بود و بعضی وقتا باعث خوشحالی، با دیدن بعضی از کامنتام به خودم افتخار میکردم که همچین حرفیو زدم و با دیدن بعضیاش احساس خجالت میکردم، درمورد چندنفر، فکر کردم، اینکه چرا به عنوان دوست قبولش کردم و درمورد خودم فکر کردم که چه ویژگی هاییم باعث شده دوستشون بشم، باورتون میشه؟ هیچ اجباری تو جواب کامنت نبود، نه پست گذاشتنی، نه کامنت گذاشتنی، واقعا رفته بودم تعطیلات و... ازش راضیم...

    و... جالبه، بعضی وقتا میدیدم که نشستم و خیره شدم به کامنتم و دارم چندبار میخوندمش، من اینو نوشتم؟ یا... مثلا پستای افراد مختلف، من الان با این دوستم؟ واقعا؟ یا... من با این حرف زدم ؟واقعا؟

    *لعنتی... توی پرانتز ستاره بگم که میخواستم پست رو ذخیره کنم که اگه به هر دلیلی پرید داشته باشمش و... مگه میشه سوتی نداده باشم؟ زدم رو ذخیره و انتشار:/ سریع برداشتمتش ولی الان سه نفر توی وبم آنلاینن، واقعا؟ چجوری آخه؟ دوازده شبم میشینین پای بیان و رفرش میکنین؟*

    و ازش راضیم، کاملا بهم کمک کرد و یکی از کارای مهمتر دیگه ای که کردم این بود که به عنوان امیر، رفتم وبلاگ عشق کتابو دیدم. آره، یعنی رفتم توی گوگل نوشتم کتابخانه اسرار و وارد وبم شدم. مثل یه خواننده واقعی. و... رفتم و خودم رو مثل بقیه شناختم، عشق کتاب؟! رو زدم و خوندمش خیلی بچگونه بود ولی من، عشق کتاب ازش راضیم. این نشون میده که اون موقع تاحالا چقدر فرق کردم، حتی شاید الان عشق کتاب آینده داره اینو میخونه و حرص میخوره(مخلص داداشیم ما! D:) پستام واقعا بهتر شدن، ولی... ولی خودم به عنوان امیر از عشق کتاب خوشم نیومد:/ نمیدونم چرا، یکم حس کردم زیادی... زیادی صمیمیه، مثلا... چه میدونم زیادی لوسه، و بچس، و جالبه، دوتا چیزی که خودم ازش متنفرم که بقیه درموردم فکر کنن رو توی عشق کتاب دیدم، یه پسر بچه و لوس. و اون چیزی که فکر میکردم عشق کتاب رو نداره رو هم توی اون دیدم، به نظر من عشق کتاب اونقدر که باید صمیمی نیست و راحت نمینویسه، البته شایدم اشتباه میکردم، کی میدونه؟  از همه اینا که بگذریم، برام جالب بود که انقدر سریع با انقدر آدم آشنا شدم. اون موقع ها که هنوز پیتر جونز بودم و کامل عشق کتاب نشده بودم، وقتی میدیدم مثلا طرف بالای 100 تا دنبال کننده داره میگفتم حتما این خیلی آدم باحالیه، یه نویسنده تمام عیاره! بالای 100 نفر! و خب... جالبه، 6 نفر دیگه مونده تا منم بشم اون آدم خفنه ای که فکر میکردم. 100 نفر آدم، لعنتی، خیلی زیاده، حتی با اینکه خیلیاشون نمیخونن، یا تبلیغی هستن، خیلی زیاده، خیلی خیلی زیاده.

    نتیجه ای که از این کار گرفتم این بود که... دمت گرم عشق کتاب، مستر لاور، واقعا توی انتخاب دوستات بهترینا رو انتخاب کردی، و خودت... هنوزم باید روی خودت کار کنی، ولی قابل تحملی=)

     

    2)آشنایی

    رفتم سفر و خب... چی انتظار داشتید؟ تصمیم گرفتم با آدمایی که واقعا دوست داشتم ولی نمیتونستم و وقت نمیکردم یا حتی یادم میرفت آشنا بشم =)) اولین کاری که کردم این بود که رفتم و اسماشون و حداقل چیزی که ازشون یادم بود رو نوشتم، واسه اونایی که نمیدونن من خیلی خیلی فهرست نویسی و برنامه ریزی رو دوست دارم(نه! نمیتونم برای درسام برنامه ریزی کنم! خودمم بدم میاد از این ضعف!) و... اسمای بعضی از افرادی که دارن اینو میخونن و تازه باهام آشنا شدن و میخواستم باهاشون آشنا بشم رو فهرست کردم=)) و... پیداشون کردم و پستاشون رو خوندم، بعضیاشون واقعا قشنگ بودن، مثلا پستای یکیشون، نه... دوتاشون یه ویژگی داشتن که پستای من ندارن، یعنی خودم این حسو نسبت به پستام ندارم : خیلی راحت بودن و پستاشون خیلی قشنگ شده بود. حیف... چرا من نمیتونم اینجوری راحت بنویسم؟! کلاس آموزشی ندارین؟

    و... راحت بگم، میتونستم بدون اینکه نگران جواب ندادن پستای وبلاگم باشم، بشینم و آرشیو اون فرد موردنظرم رو بخونم، و باهاش آشنا بشم، و... راضیم تقریبا از اینکار، چون هم باهاشون آشنا شدم هم فهمیدم بعضیاشون چقدر شخصیت جالبی دارن.

    یکی از کارای دیگه ای که کردم این بود که... بعضیاتون میدونید، خواستم با خواننده های وبم آشنا شم، من زیاد برام کامنت گذاشتن مهم نیست، اگه نذاشته کامنت، یا دوست داره فقط وبلاگمو بخونه یا... یه کاری براش پیش اومده، کار احمقانه ایه که بخوام به خاطر حساس شدن روی کامنتای وبم بگم تو بهم اهمیت نمیدی! و... اینم به نظر خودم راه جالبی بود=) یه نفر بود که اصلا فکر نمیکردم وبمو بخونه و اومد رمز گرفت، یا چندنفر که واقعا خوشحال شدم از اینکه رمز گرفتن. آره، اون پست رمزدار پایین این پست همون پستیه که ازش برای شناخت خواننده های وبم استفاده کردم. و واقعا از اینکار پشیمون نیستم. باحال بود=)

    *اگه منو میشناسین و باهام دوستین، به نظرم لازم نبود رمز بخواین، یعنی اگه رمز نخواستین مشکلی نیست به نظرم، کسایی که مطمئنم خواننده های وبمن برای چی باید حتما رمز بخوان؟ =)*

    3)متفرقه

    یکی از چیزایی که باعث شد این مرخصی بهم کمک کنه اینه که... بابا بیخیال! فهمیدم یه عالمه از نگرانیام توی بیان مسخره بوده، یا مثلا... این نگرانی جدی نبوده، ولی فهمیدم اگه همه چیز رو راحت بگیرم، سریع میتونم کامنت بذارم=)) یا بهتر کامنتارو جواب میدم، شاید باید راحت تر رفتار کنم با وبلاگم، و شاید این راه بهتر نوشتن و راحت تر از دغدغه هام نوشتنته=))

    و... یه لحظه، مثل اون موقع به کامنتام یا پستایی که خیلی دوستشون داشتم خیره میشدم، به اسم عشق کتاب خیره میشدم. میگما، تو عشق کتابی الان، همون عشق کتابی که توی بیان وبلاگ داره، واقعا؟! باورت میشه؟

     

    V) و... یه تصمیمی گرفتم، نمیدونم کار درستیه یا نه. یا شاید مسخره بشم، نه... مسخره نه، حداقل نه جلوی خودم، مثلا توی دل خودتون بخندین به این تصمیمم، سرزنش نمیکنم، خودمم وقتی اومد به ذهنم این ایده نزدیک بود بخندم.

    تصمیم گرفتم یه چالشی برای خودم بذارم، میخوام تا 18 سالگی توی بیان بمونم، درست شنیدین، تا 4 سال دیگه توی بیان میمونم، امیدوارم کسایی که دوستشون دارم نرن، ولی... اگه رفتن، میمونم، ناراحت میشم ولی میمونم، هراتفاقی افتاد بازم میمونم، پست هم نذارم میمونم، تنها چیزی که میتونه باعث بشه این چالشم خراب بشه، اینه که یا سرورای بیان از بین بره و... خراب بشه، یا... واقعا یه اتفاقی بیوفته، مثلا همه با هم برن، یا یه اتفاق مزخرفی بیوفته، چه میدونم، هر اتفاق بدی که نتونم دیگه تحمل کنم. ولی سعی میکنم بمونم، تا 4 سال دیگه، پسر... 4 سال خیلی زیاده، البته 4 سال کمتر، 3 سال و 2_3 ماه تقریبا. میدونید که، من به قولم عمل میکنم=))

    (پ.ن: دارم به 3_4 سال بعد فکر میکنم، چقدر همه بزرگ شدن، چقدر بلاگر جدید اومده بیان... امیدوارم هیچ اتفاق بدی نیوفته فقط.)

    پ.ن2: یه چیزی میخواستم اینجا بنویسم که یادم رفت:/ اینی که یادم رفت اونی نیست که توی کامنتا پرسیدم. *زدن بر سر*

    پ.ن3: کامنتای پست رمزدارو جواب میدم، میخواستم اول اینو پست کنم تا دیگه نتونم عقب بندازمشD:

     

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • شنبه ۶ دی ۹۹

    موقت=)

    _مجبوری بری؟

    +از کجا؟

    _از بیان.

    +خنده داره کوچولو، من هیچوقت از بیان نمیرم، یکم نیاز دارم برم تعطیلات.

    _یعنی... یعنی از بیان خسته شدی؟

    +مگه منو نمیشناسی؟ اگه من از بیان خسته شده بودم الان وضعیتش مثل جادوگران بود، هرچند دلمم برای جادوگران تنگ شده. حتی برای جاگسن. یا برای امادابز.

    _ خب پس برای چی میخوای بگی چند روز فعال نیستی؟

    +کوچولو، نه از بیان خسته شدم نه برای امتحانا میخوام برم نه چیز دیگه، یه سری اتفاقاتی میخواد بیوفته که نه بیان و افرادش باعثش شدن، نه افراد دنیای امیریوسف. میخوام اینجا بگم تا عذاب وجدان جواب ندادن نظرات و نظر نذاشتنو نداشته باشم. همه چیز مرتبه، نگران نباش.

    _پس برمیگردی دیگه؟ کی؟

    +آره بابا، مگه نگفتم همیشه توی بیان میمونم؟ تا حداکثر یکی یا خیلی بشه دوهفته دیگه میام.

    _ خیلی زیاده. 

    +میدونم... ولی خب نه اینکه برم، فقط پست نمیذارم و جواب نظراتو میذارم برای یه وقت دیگه، اگه بقیه هم پست گذاشتن میخونم، ولی نمیتونم مطمئن باشم نظر براشون بذارم، نظر گذاشتنو میذارم برای وقتی که از تعطیلات برگشتم. 

    _بهش میگی تعطیلات، دوست داری از بیان بری؟ 

    +بیخیال کوچولو! خودمم دوست ندارم، ولی مجبورم. و از اونجایی که میدونی من عاشق اسم درست کردن برای افراد و چیزهام، بهش میگم تعطیلات. 

    _کی بفهمم برگشتی؟ 

    +وقتی که یه پست مخصوص زدم. خب... بهتره تمومش کنیم دیگه کوچولو، مواظب کتابخونه باش، نظرات خصوصی رو باز بذار، سعی میکنم جواب بدم، و... یه چیزی، درسته کتابخانه اسرار بستس، ولی اگه دوستام اومدن، بذار بیان، تازه انبار جدید عینک دودیامو بهشون نشون بده. 

    _خودم اینو میدونم دیگه. 

    + خب کی میدونه؟ تو یه موجود ربات مانندی که ربات نیستی و از دستورات پیروی میکنه، البته که از بقیه هم نوعات باهوش تری، ولی باید واضحش کنم. کوچولو، مواظب باش، اگه مشکلی پیش اومد، به شماره هایی که گذاشتم رو میز زنگ بزن. 

    _باشه خداحافظ. 

    +حس میکنم یکم لوس شد حرف زدنمون. 

    _بیخیال، اونا مفهومو میگیرن. 

    +راست میگی:) 

    *دستی بر سر کوچولو میکشد و عینک دودی مخصوصش را میزند. چمدانش را کمی بالا میکشد و به سمت آفتاب راه میرود.*

    پ.ن: بابت نظراتتون واقعا متاسفم، حتما جواب میدم، مخصوصا اینکه آرام کامنت گذاشته:) 

    پ.ن2: نظراتو باز میذارم و جواباشون رو میدم:) اول میخواستم ببندمش، ولی حرفی سخنی؟ 

     

  • ۱۸
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • سه شنبه ۲۵ آذر ۹۹

    خداحافظ، ای زیبا...

     

    اونا ماتینا، می سونِ اسویاتو، او پارتیجانو، پورتامیویا ، چه می سنتو دی موریر، ا سیو مویو، دا پارتیجانو، او بلاچاو بلاچاو بلاچاو، چاو! چاو!*

    زیباتر از آهنگ ها، معنی آهنگ هاست، از بلو اند گری با اون معنی خارق العادش گرفته تا بعضی از آهنگ های رپ ایرانی و یا حتی خارجی که هیـچ ربطی کلماتش به هم ندارن، و صرفا برای قافیه اومدن و عمرتون رو به هدر میده، یکی از زیبایی های بلاچاو، معنی کاملا مربوطشه، این آهنگ مفهوم آزادی خواهی رو داره، جالبه بدونید این آهنگ توسط یه نفر ساخته نشده، در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، کارگران و خدمت گزاران فصلی مزارع گندم، و بانوهای دهقان شالیزارهای ایتالیا زمزمه میشده و هردفعه، یه متن جدید بهش اضافه میشده. تا اینکه پارتیزان ها و جنبش ضدفاشیسم ایتالیا در 1940 اون رو احیا کردن. مضمون این آهنگ سختی کار در مزارع و اختلافات طبقاتی بوده و در دوران پارتیزان ها، یا همین آهنگی که ما میشنویم، درمورد مقاومت در برابر ظلم، خشونت، جنگ و مرگ.

    بلاچاو میتونه به حال و روز الان جهان و حال و روز خودمون اشاره کنه، یا... قبل از کرونا، کسایی بودن که باعث ناراحتی ما میشدن، و ما بدون هیچ ایستادگی جلوشون از کنارشون رد میشدیم و غصه میخوردیم. درحالی که بلاچاو میگه باید دربرابر ظلم ایستاد، و همین که این آهنگ، یه متن خیالی نداره و سالهای پیش، هزاران کشاورز مظلوم این رو ساختن، باعث میشه بفهمیم که صرفا یه نفر برای معروف شدن این آهنگ رو نخونده، حتی بلاچاو خواننده های مختلفی داره که نشون میده متنش متعلق به یه نفر نیست.

    ولی... ما نمیخوایم درمورد بلاچاو صحبت کنیم، حتی با اینکه الان یه عالمه از پست شده بلاچاو(:/) یکی از بدترین ظلمایی که به هرنفری میشه، ظلم خودش نسبت به خودشه، بذار روراست باشیم، تا حالا به خودت ظلم کردی؟ بیا امروز یه کاری بکنیم، فقط خودتی، خود خود خودت، نه من کنارتم نه یکی دیگه، تاحالا خودتت رو ناراحت کردی؟ تاحالی احساساتت رو خفه کردی؟ تاحالا استعدادی که داشتی رو از بین بردی؟ تاحالا شده پر از احساسات باشی و اون دهن لعنتی رو باز نکنی و به کسی نگی؟ تاحالا توی تخت گریه کردی؟ تاحالا احساس تنهایی کردی؟ تاحالا خودت رو پایینتر از کسی دیدی، تاحالا شده از قیافه خودت ناراضی باشی؟

     این اگه اسمش ظلم به خود نیست پس چیه؟ یا... تاحالا شده به خودت اعتماد نداشته باشی، اعتماد به نفست کم باشه یا حس کنی قلبت از سنگه؟

    خب... بیا نزدیکتر، یکم دیگه، واقعا بیا نزدیک، دارم با خودت صحبت میکنم، جلوت نشستم و دارم تو خیالم بهت نگاه میکنم، میگم یه چیزی، میدونستی چند نفرو خوشحال کردی؟ برای چندنفر چقدر ارزش داری؟ چندنفر بهت فکر میکنن و چندنفر تو رو به عنوان یه دوست میبینن؟ الان که توی بیانی، اگه توی دنیای واقعی کسی نیست، اینجا خیلیا بهت اهمیت میدن، یکم به اطرافت نگاه کن=))

    و... هیچ چیزی ارزش اینو نداره که خودتو براش ناراحت کنی، بخند! برای خودت برقص، با آهنگ همخونی کن، فیلم ببین کتاب بخون، دیوونه بازی دربیار. دوبار که زندگی نمیکنیم، ازش لذت ببر، نذار تموم عمرت از ناراحتی به هدر بره و کاری نکن که نوه هات اگه ازت درمورد اون روزا پرسیدن هیچی از خوشحالیات نداشته باشی. یکی از زیباترین حرفایی که از یه نفر شنیدم، یکی از صمیمی ترین دوستام، اینه که «کیک خورده می شه، عروسک کهنه می شه، اما دوستی ها همیشه پا برجاست.» و همیشه این توی یادم هست، از دوستیات استفاده کن و خوش بگذرون، بهتر از اینه که نخوای از تختت بلند شی و یه ابر مشکی و بارونی روی سرت رو پوشونده. ارزش تو بیشتر از اونه که فکر میکنی=))

    پ.ن:یکی به من بگه چرا یه عکس پسر خوب توی پینترست پیدا نمیشه؟ :/ یا اگه پیدا بشه خیلی دارکه -_- مجبورین اینجوری ژست بگیرین آخه؟

     

    *اینو از چند تیکه از آهنگ که خودم دوست داشتم آوردم، قافیه آهنگ اینجوری نیست! اگه میخواید مفهوم آهنگ رو متوجه بشید از لینکی که دفعه قبل گذاشتم استفاده کنید یا خودتون گوگلش کنید=))

    Una mattina mi son svegliato / O partigiano, portami via / ché mi sento di morir / E se io muoio da partigiano / o bella, ciao! bella, ciao! bella, ciao, ciao, ciao 

     

    یک روز از خواب برخاستم،  ای پارتیزان مرا با خود ببر، زیرا مرگ را نزدیک می‌بینم. اگر به عنوان یک پارتیزان کشته شدم آه خداحافظ ای زیبا، خداحافظ ای زیبا، خداحافظ ای زیبا! خداحافظ! خداحافظ!

  • ۱۷
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • شنبه ۲۲ آذر ۹۹

    چرا؟ واقعا چرا؟

    یه چیزی  ذهنمو درگیر کرده، یعنی... با پست قبلی بند اول شروع شد و تا الان ادامه داره، واقعا چرا؟ چرا وبلاگ مینویسی؟ صرف نظر از هرچیز کلیشه ای، چرا؟ دلیل بیار! چرا بعضیاتون حتی با اینکه دوست ندارید نویسنده بشید یا علاقه ای به قوی کردن دست و نوشته تون ندارید، چرا پست میذارید؟ چرا همینجوری مینویسی و مینوسی تا بقیه بیان برات به به و چه چه کنن و یا بهت بگن آفرین؟ خسته نمیشی؟ خسته نمیشی از اینکه هی ناراحتی و خستگی های دیگرانو میخونی و براشون کامنت میذاری؟ چرا؟ و یه چیزی، چجوری میتونی به کسایی که تاحالا ندیدی اعتماد کنی؟ اصلا طرفو ندیدی، و بعد میگی ما دوستیم.

    خب که چی الان، الان اگه بفهمید هرچی درمورد عشق کتاب میدونستید دروغ بوده، میفهمیدید که این بشر، اصلا تاحالا شازده کوچولو رو نخونده چی؟ یا میفهمیدید یه آدم عوضیه که همه رو مسخره میکنه و دوست داره فقط با دیگران دوست شه تا بعد رهاشون کنه چی؟ یا اصلا میفهمیدید عشق کتاب اصلا پسر نیست! (:/) یا هرچی درباره شکل و قیافه خودش گفته دروغه، چه میدونم 14 سالشم نیست حتی! اونوقت چی؟ مثلا یه آدم 30 به بالاست که فقط اومده وابستگی عاطفی ایجاد کنه با بقیه(:/ هان؟ -_-)

    یا... میفهمیدید من یکی از کساییم که دوست نداشتید وبلاگتون رو بخونم، توی دنیای واقعی میشناسمتون و فقط برای اینکه کنترلتون کنم اومدم خودمو جای یه پسر 14 ساله جا زدم.

     

    چی میشه بفهمید عشق کتاب امیریوسف اونی که میگفته نیست؟ چی میشه بفهمید عشق کتاب یه دروغه؟ یکی که فقط نقش بازی میکنه؟ و خب... اگه همه اینا غلط باشه، اگه امیریوسف واقعا همون امیریوسف باشه، یا همون طرفدار شازده کوچولو=) ولی خب... اگه رفتم چی؟ اگه ستارتون روشن شد و این عنوان روش میدرخشید: خداحافظ، دیگه نمیتونم تحمل کنم. و تموم راه های ارتباطیم باهاتون بسته بشه، ناراحت میشید؟ راستشو بگید؟ عشق کتاب مهمه براتون؟ حتی با اینکه یک درصد احتمال میدید دروغ گفته باشه؟

    چه حسی پیدا میکنید اگه من واقعا همزادتون نبودم، دوست صمیمیتون نبودم، عینک دودیتون نبودم، اونی نبودم که واقعا از ته دل بهتون لقب خانوم ایکس رو داد، اونی نبودم که عاشق گربتون شدم، اونی نبودم که میتونم باهاتون دردودل کنم و اونی نبودم که بهم گفتید قلبت به وسعت یه دریاست. خب... چه حسی دارید؟

    بیان وابستگی ایجاد میکنه، میتونم بگم چرا، میتونم بگم چرا من به اونی که همزادمه اعتماد میکنم، یا به اونی که خانوم ایکسه، یا حتی اونی که درمورد احساساتم گفتم بهش، به خاطر اینکه بالاخره، یکی رو شبیه خودم پیدا کردم، وقتی آدم دوست پیدا میکنه، براش مهم نیست که واقعی باشه یا دروغ، براش مهمه که برای یه مدت کم، حتی اگه احتمال داشت، به اشتباه، بهش اعتماد کنه.

    من واقعیم، من همون عشق کتابم من همون 14 ساله ای هستم که از ته دل شازده کوچولو رو دوست داره، اما شما چی؟ تاحالا فکر کردید نکنه تموم این مدت خوشگذرونی هایی که توی بیان کردیم یه دروغ باشه؟ مثلا یهو همه چیز بهم بریزه، چه میدونم دیگه نتونید همدگیه رو پیدا کنید، دیگه هیچ راه ارتباطی نداشته باشید، دیگه حرف نزنید با هم. اونوقت چی؟ مورمورتون میشه؟ یا نه؟ بیان انقدر روتون تاثیر نذاشته، اگه دوستاتون نبودن، حاضر بودین وبلاگ بزنید؟ و مهمتر، بمونید؟

    برای چی وبلاگ زدی؟ واقعا چرا؟ چرا وبلاگ زدی؟

  • ۱۹
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • دوشنبه ۱۰ آذر ۹۹

    هیچ چیز نیست...

    و بالاخره رسیدیم به جایی که

    نه نوشتن کتابت سرحالت میکنه(گفته بودم مزخرف ترین وجه نوشتن یه کتاب داستانی اینه که بعضی وقتا از خودت و هر چرتی نوشتی متنفر میشی؟!)

    نه خوندن دوباره شازده کوچولو

     نه تماشای طبیعت

    نه دیدن خانه کاغذی، سریالی که حالت رو خوب میکرد

    نه گوش کردنbella chaio  آهنگی که اولین بار که شنیدیش بی اختیار خندیدی و برای خودت رقصیدی=) و حالا حفظش کردی=)

    نه خوابیدن و گوش کردن آهنگ های بیلی و رها کردن خودت

    نه اومدن به بیان و جواب دادن به نظرات دوستات، یا پست زدن.

    و نه حتی آخر خیالپردازی

    وقتی دیگه ماینکرفت هم جواب نمیده یا نظرات رو میخونی اما نمیتونی درست جواب بدی، واقعا چیکار میشه کرد؟

    فکر نمیکردم یه روزی همه راه حل هام برای اینکه بی حوصله نشم تموم بشه، خب... چه میشه کرد؟ باید بعضی وقتا نشست روی تخت و فقط ریاضی خوند. فعلا همین کار از دستم برمیاد.

  • ۱۶
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • دوشنبه ۳ آذر ۹۹

    روزی روزگاری... جوهری که بی رنگ و پسری که عینک دودی میماند(2)

    توجه=): این پست زیادی طولانیه، اگه حوصلتون نمیکشه یا ازم بدتون میاد(D:) یا چه میدونم، قلبتونو شکستم یا... فقط برای این اومدید تا ستاره رو ببندید، یا یه معلم عصبانی دارید که میخواد ازتون درس بپرسه یا دارید ریاضی میخونید یا وسط فیلم دیدن اومدید بیان یا اتم میشکافتید و حوصلتون وسطش سر رفت و اومدید اینو بخونید یا الان توی یه جنگل گوشیتون آنتن داده و یه گله دمنتور پشت سرتونه یا اصلا منو نمیشناسید و صرفا ازم به عنوان یه بچه پرروی لوس یاد میکنید(D:) (خوشبختم) عاجزانه میخوام این پستو نخونید. زیادی حوصلتون رو سر میبره. برگردید حداقل صفر نگیرید از معلمه! یا اگه اونی هستی که دمنتور دنبالشه جونتو برو نجات بده!

     

    آنچه گذشتD: : کلیک

    دوباره... آنقدر وارد وبش شدی و مطالبش را خواندی، و حتی از دور، نوبادی و هلن را شناختی، فهمیدی دخترک یک گربه دارد یا هلن یک اوتاکوی حرفه ای است. نمیدانی چرا ولی ناگهان خواستی خودت هم یک وب داشته باشی. منظورم این است که... تو درون جادوگران اما دابز را داشتی، و حتی ربکا لاکوود، دو اوتاکو. یا تام جاگسن، یا فنریر، و حتی لردت. اما...چرا از وبلاگ ساختن خوشت آمد؟ خنده دار است که حتی خودت نیز نمیدانی...

    نمیدانم تا به حال به خواننده ها گفتیم یا نه، ولی این یک حقیقت آشکار است که توی روی دوستانت حساسی، و حقیقت دیگر این است که کسی که قرار است وارد دایره دوستی ایت شود واضح است که دوست خوبی میباشد و هردو میدانیم به جز آقای م تا به حال در انتخاب دوست خطا نکردی. هردوستی انتخاب کردی با او صمیمی بودی تا اینکه بالاخره یا از هم جدا باشید یا صمیمیتتان کم کم فروکش کند، اما هیچوقت اگر آقای م را در نظر نگیریم دوستی ات با دعوا تمام نشد. وقتی کسی دوستت باشد باید اطلاعات لازم را درموردش بدانی، از چه بدش می آید، کتاب موردعلاقه اش چیست؟ آیا کسی را دوست دارد؟ مهربان است یا نه؟ با دوستانش خوش برخورد است یا نه. در نوشته هایش از چه چیزی متنفر است؟ خود را نویسنده خوبی میداند؟ یا مثل خانم ایکس خوب مینویسد و فکر میکند بد مینویسد(D:) چند خواهر برادر دارد؟ درس خوان است یا نه؟ مهمترین چیز، آیا میتواند تو را ناراحت کند؟ میتواند قلبت را بشکند و دلت را سیاه کند؟ یا میتواند به محض دیدن دوست بهتری تو را رها کند؟ و... از اینکه یک نفر را ناراحت کند، چه حسی دارد؟

    باور کنید... همه اینها درمورد شما جمع آوری شده:) دوست ندارم وقتی کسی که وارد دایره دوستی ام شده ناراحت باشد ندانم چگونه آرامش کنم. بگذریم... واضح است که شیفته،اولین دوستت در فضای غریبانه ی بیان، نسبت به این موضوع حساس تر بود، هرچه نباشد اولین دوست آدم در یک جا، آینده او در همانجا را تعیین میکند. در وبش گشتی، هرچقدر توانستی خواندی و نمیخواستی با او بدون هیچ گشتن یا تحقیقی درمورد علایقش دوست شوی، باید میدانستی که چگونه دوستت را خوشحال کنی یا بتوانی در مواقع غم تسکینش دهی. پس گشتی و بالاخره وبلاگ را ساختی! وارد فضای بی سابقه بیان شدی و هنوز اولین پست چرتت را به یاد داری! همان که خیلی بچگانه نوشته بودی من عشق کتابم بیاین با هم دوست شیم( :/ آقا حالا نه انقدر لوس، یه چیزی یکم کمترD:)

    و به عنوان دومین نفر، رفتی سراغ نوبادی، دخترکی که گربه داشت، تنها این را میدانستی(:/) و این دفعه وارد وب او شدی، گشتی و اولین پستش را نیز خواندی، خوب بود، خوب رفتار میکرد، رفتی و برایش نظر گذاشتی، یادت هست، برای پستی که انگار یک نامه نوشته بود، برای ویلیام؟ درست به یاد نداری، رفتی و نوشتی: خوندمش، قشنگ حسش کردم، میتونی به وبم سر بزنی؟!. (:/ نوبادی و شیفته و اون چندتا دوستای اولیمون، واقعا چجوری اومدین با یه بچه ای مثل من دوست شدین:/ از خودم بدم اومد دارم اینارو یادآوری میکنم:/ نوبادی اینو دیدی چجوری اومدی برام نظر گذاشتی؟ خدا! چقد بچه بودم ._.)

    و اینگونه شد که برای مدت مدیدی، تنها نظر گذارنده هایت، شیفته و نوبادی و گهگاهی یک رهگذر بود که از وب ها رد میشد و برایت نظر میگذاشت و بعد جوری میرفت که دیگر پیدایش نمیشد.

    و پس از مدتی، تو هلن را دیدی، اوتاکو و کسی که تو معرفی ات را از او کپی کردی(D:) هلن جالب بود، بامزه بود و پست هایش، باحال بودند، و چرخه دوباره شروع شد، تو برای هلن نظر گذاشتی، او برای تو نظر گذاشت و او تو را دنبال کرد و تو او را دنبال کردی( به همین سادگی به همین خوشمزگی:/) هلن در نخست، برای تو یک آدم بزرگتر از تو بود، کسی که از تو بیشتر مهارت در انیمه و کتاب دارد. حتی حس میکردی از تو خیلی بزرگتر است درحالی که سنتان فاصله زیادی با هم نداشت.

    همینجوری رفتی و رفتی تا به وب علیرضا رسیدی، جوری خوشحال شدی که انگار گنج پیدا کردی! آن موقع، پسرهای بیان برایت خیلی بزرگ بودند، یا جدی، تو یک بچه و یک پسر بودی که در میان سیل باتجربه های بیان، ایستاده بودی و دنبال یک سنگ، برای ایستادگی دربرابر این سیل بودی، و... سنگت را پیدا کردی، یعنی قبلا هم چندسنگ پیدا کره بودی، یکی از آن کوچک بود، نمیتوانستی با آن ارتباط برقرار کنی یا یکی از آن، یکی از سنگ ها رفیق نیمه راه نام داشت، یک سنگ بسیار بــــــزرگ و کمی سفت که نمیتوانستی روی آن پناه بگیری. حتی تو را میترساند، چقدر یک نفر میتوانست بی احساس و خشن باشد؟ یادت است فکر میکردی سنش خیلی از 18 سال بیشتر است. (پسرا واقعا ببخشید ازتون به عنوان سنگ استفاده کردم:/ منظورم یه پناه بود و یه جایی که اون موقع بتونم بیان رو یه جای راحت ببینم، نقش سنگ توی سیل خیلی خوبه، حداقل نجاتت میده=))

    و زمانی که یک پسر همجنس خودت و تقریبا شبیهت پیدا کردی، خوشحال شدی=)) او... (صدای درام ) علیرضا بود! با اینکه از تو بزرگتر بود اما میتوانستی به او اعتماد کنی و او را دوست خودت بخوانی. برایش نظر گذاشتی و دوباره( به همین سادگی به همین خوشمزگیD:) البته همان اول علیرضا را به  اسم **** میشناختی (نمیدونستم میخوای اسم قبلی رو بنویسم یا نه ولی از اون ور میخواستم اینم بگم، حالا که سانسور شدهD:)

    و... اینگونه گذشت، تو با مه سیما بانو و یا همان مونی،آشنا شدی، با او دوست شدی و پستهایش را خواندی، کم کم داشتی به بیان عادت میکردی و دوست پیدا میکردی، با علیرضا صمیمی بودی و همه چیز آنقدر خوب بود که شیفته هنوز نرفته باشد.

    تا اینکه، یک روز، زمانی که فارغ از همه چیز، چه آزمون ریاضی مزخرفت و یا چه پرسش عربی ات که هر هفته انجام میشد، سوار دوچرخه ات شدی و همینجور رکاب زدی و رکاب زدی تا آخر، به آخرین جایی رسیدی که میشناختی و اگر از آن خیابان جلوتر میرفتی، احتمالا گم میشدی، بی حوصله، به بچه ها، یا بهتر بگویم پسرهایی که در پارک بازی میکردند نگاهی انداختی و سپس، به دخترهایی 12 تا حداکثر 15 ساله که در کوچه راه میرفتند و حرف میزدند و با تنفر به پسرها نگاه میکردند، پسرها هم کم از این کار نداشتند، آه... تقابل دیرینه و صدالبته مزخرف دختر و پسر. چه مزخرفاتی! خب که چه الان؟ اگر فقط دخترها بمانند، یا اگر پسرها بمانند، راحت میشوید؟ درخانه چه در گوشتان خواندند؟ پسر! مادرت خودش یک جنس مونث نیست؟ یا دختر! پدرت چه؟ مذکر نیست؟! کلیشه های مزخرف کودکی.

    به درون پارک نگاه کردی که پسرها بازی میکردند، تو... انقدر خشن بازی نمیکردی، اصلا فوتبال دوست داشتی؟(:/) چرا خب... مگر رفته اند جنگ؟ کم مانده خودشان را بکشند! فوتبال آنیست که بشینی و با دوستانت بازی کنی و بعد از بازی، خسته و کوفته بنشینید و حرف بزنید، حالا یا درباره جلد بعدی مایکل وی، یا دلتورا، یا حتی کتاب جودی. چه میدانم آن بازی جدیدی که تازه عرضه شده، و یا حتی  PS5! نه اینکه بازی کنید و همدیگر زخمی:/

    به دخترها هم که نمیخوردی، روحیاتت اندازه اینجور پسرا خشن نبود، شایدم تغییر کردی، تو آنی بودی که در کودکی با ذوق و علاقه توکیو غول میدیدی ولی الان محظ تجدید خاطرات، نشستی و با دیدن قسمت اول، و ریزه... حالت تهوع گرفتی:/ پس چه بودی؟ مطمئنا یک پسر بودی، ولی چه پسری؟ از آن پسرهایی که در این پارک هستند؟ یا در پسرهای بیان؟

    و آنجا، دوستت را دیدی، مخلوقت و کسی که بدت نمیاد باز هم در خیالت با او صحبت کنی. پیرمردی با کت و شلوار قهوه ای و کیسه پلاستیکی در دستانش، درون کیسه آب نبات بود=)) عجیب بود. پیرمرد و آبنبات؟ و آن موقع، کلمه آقا رجب را به یاد آوردی=) مخلوق زیبایت، رفیق لحظه هایت و... اومم... خوب است که بگویم یک پدربزرگ نداشته ات؟

    برگشتی به خانه و یک صفحه جدید باز کردی و در عنوان، نوشتی: آقا رجب. پست را نوشتی و سپس، با لبخند منتظر نظرهایت شدی، گفته بودی که عاشق (یک نظر جدید) در پنل وبت هستی؟ مخصوصا وقتی کسی که دوستش داری برایت نظر گذاشته باشد، شیفته و نوبادی نظر گذاشتند، علیرضا نظر گذاشت، حتی اولین نفر مه سیما بانو بود. همه نظر گذاشتند و تو بیش از این انتظار نداشتی تا اینکه نظری برایت آمد: یک ناشناس(D:) ناشناسی که جالب بود، بامزه بود، تو را می خنداند و عجیبتر و بهتر از همه، ناشناس بود، این مهمتر از همه بود، ناشناس، تو را خوشحال میکرد و برای تو مهم این بود که او ناشناس است! مهم نبود که دختر است یا پسر، چند سالش است، آدم خوبی است یا بد. 8 سال( :/) دارد یا 80 سال. ناشناس، ناشناس بود.

    و از آن پس، ماجراجویی هایت شروع شد، اولین نظر دختر فضانورد در وبت را از او گرفتی، آرتمیس، یا برای ما، آرتی. و یا... موچی=) با آن گیف های شگفت انگیزش در اول پستهایش. و اکنون که به آن زمان فکر میکنی، میخندی و میگویی چطور وقتی پس از آن دوباره به وبت سر زدند. چگونه؟ جالب است که در آن زمان، در جواب نظر موچی، رسمی حرف زدی و اکنون، با هم میگویید و میخندید و دوست هستید، موچی در دایره دوستی ات جا دارد و آرتمیس، کسی که اولین نظرش را در پست آقا رجب گذاشتند، تو را عینک دودی صدا کرد(D:)

    و گذشت و گذشت... تا اینکه ناشناس دیگر پیام نداد، شیفته داشت میرفت و نوبادی، فعال نبود، تنها چیزی که تو را در بیان نگه داشته بود، پستهای هلن و علیرضا بود؛ حتی آن موقع درست و حسابی و به اندازه نوبادی با آرتی و موچی صمیمی نبودی. پس... دلیلی نداشت که بمانی. ستاره هایت کهکشان درست میکردند و بالاخره یک روز، بی حوصله وارد پنلت شدی و چیزی جلوی چشمانت درخشید: دو نظر جدید.

    نظرها را دیدی و سرشار از خنده و خوشحالی، به پیام اول نگاه کردی، ناشناس! پیامت داد، البته نه به شکل ناشناسی اش. به اسم استلا(D:) با او حرف زدی، او گفت که ناشناس است، خوشحال شدی و فهمیدی حالاحالاها در بیان کار داری. استلای خیالباف آنجا بود و ناشناس برگشته بود=))

    و نظر دوم... کسی به اسم وایولت جی آرون. زمانی که جواب نظر را میدادی، هیچوقت فکر نمیکردی که با او به این گونه صمیمی شوی، فکر نمیکردی با او در مورد نوشته هایت مشورت کنی فکر نمیکردی او را یک نویسنده هم سطح نویسنده های کاراولی باژ بدانی. فکر نمیکردی وایولت جی آرون، برایت تبدیل به خانم ایکس میشود. فکر نمیکردی دوست صمیمی ات میشود. فکر نمیکردی. نباید هم فکر میکردی. ولی شد. او دوستت شد=) دوستی که اکنون بیشتر از اینکه به این ایمان داشته باشی که خودت یک نویسنده میشوی، به این بیشتر ایمان داشتی که خانم ایکس روزی نویسنده میشود.

    و اینگونه ماندی. برای شیفته رفته از بیان پیام گذاشتی، به نوبادی پیام خصوصی دادی، در یک وب خیالباف کامنت گذاشتی، سوار بر سفینه آرتی دور ماه گشتی، قلب آبی مونی را دیدی، با هانی بانچ آشنا شدی، دوست بامزه ات، او دوست خوبی بود=)) این را میدانستی:) و همزادت را دیدی، عشق کتاب مونث(اصلیD:) حنا و کسی که 99% شبیهت بود. یا همزادت. با حنا حرف زدی و فهمیدی صحبت و دردودل با کسی که همزادت و شبیهت است، خوب است، مطمئنا میتوانی در روزهای ناراحتی ات، یا روزهایی که به حرف زدن نیاز داشتی، با حنا حرف بزنی.

    و حالا، تو دوستهایی داری، یک عالمه دوست، و با این تجدید خاطرات، من دارم میبینم که لبخند زدی. فکر نمیکردی ولی حالا درک میکنی دوستانت چقدر برایت مهمند، چه یک نیمه دانشمند باشد که درباره فیزیک و کوانتوم مینویسد، چه یک دوستی که فقط میخندد و با تو احساس راحتی میکند.

    و اینگونه شد، روزی روزگاری، امیریوسف وارد جادوگران شد، تبدیل به پیتر شد، پیتر با مگان جونز آشنا شد، مگان جونز او را تبدیل به عشق کتاب و خودش را تبدیل به شیفته کرد و اکنون تو اینجایی، همراه با دوستانت و خانواده مجازی ات.

     

    پایان=)

  • ۱۴
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • Not even a star ✩·̩̩̥͙
    • يكشنبه ۲ آذر ۹۹
    من نه پسرم نه دختر. گربه‌م.
    سلام.